English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 123 (7 milliseconds)
English Persian
adducent بداخل کشنده مقرب
Other Matches
st michael مقرب
favoured مقرب
archangels فرشتهء مقرب
archangel فرشتهء مقرب
favourite or vor مقرب طرف توجه
immigration مهاجرت بداخل
indrawn بداخل کشیده
inflow جریان بداخل
inrush هجوم بداخل
penetrates بداخل سرایت کردن
penetrated بداخل سرایت کردن
penetrate بداخل سرایت کردن
pervades بداخل راه یافتن
pervading بداخل راه یافتن
pervade بداخل راه یافتن
pervaded بداخل راه یافتن
boats کشیدن ماهی بداخل قایق
boat کشیدن ماهی بداخل قایق
turn in بداخل پیچاندن برگرداندن به انبار
inhaling بداخل کشیدن استشمام کردن
inhale بداخل کشیدن استشمام کردن
inhaled بداخل کشیدن استشمام کردن
inhales بداخل کشیدن استشمام کردن
retrocede ازسطح خارج بداخل نفوذکردن
weft insertion [رد کردن پود بداخل چله]
ship water نفوذ کردن اب بداخل قایق
pigeon toed دارای پنجه خمیده بداخل
The professor stepped into the classroom. استاد بداخل کلاس قدم گذاشت
To smuggle in to ( out of ) a country . جنسی را بداخل ( بخارج ) کشور قاچاق کردن
exclucivism بیمیلی بداخل کردن دیگران درحلقه خود
pronate بداخل گرداندن روی چهار دست وپا خم شدن
fistula زخم عمیقی که غالبابوسیله مجرای پیچاپیچی بداخل مربوط است
drainer اب کشنده
trackers کشنده
inhalant بو کشنده
tensor کشنده
alluring کشنده
enticing کشنده
mortals کشنده
lethiferous کشنده
puller کشنده
mortal کشنده
assassinator کشنده
pestilent کشنده
death ful کشنده
deathy کشنده
delineator کشنده
tracker کشنده
pernicious کشنده
suicidal کشنده
plotters کشنده
sorbent کشنده
perishing کشنده
murderer کشنده
tensioner کشنده
attractive کشنده
inviting کشنده
murderous کشنده
murderers کشنده
fatal کشنده
deadly کشنده
deadliest کشنده
deadlier کشنده
tractive کشنده
prepossessing کشنده
killers کشنده
killer کشنده
lethal کشنده
plotter کشنده
inhaul به داخل کشنده
introversive بدرون کشنده
introvertive بدرون کشنده
lethality کشنده بودن
tractive effort نیروی کشنده
killer whale وال کشنده
pestilently بطور کشنده
ovicidal کشنده تخم
nonlethal غیر کشنده
killer whales وال کشنده
lancinating تیر کشنده
it is mortal to him کشنده اوست
herbicidal کشنده گیاهان
drawers کشنده برات یا چک
drawer کشنده برات یا چک
death blow ضربت کشنده
howling جیغ کشنده
howling زوزه کشنده
killings کشنده دلربا
killing کشنده دلربا
stertorous خرناس کشنده
dragman میکشد کشنده
drum plotter کشنده طبله
mortally بطور کشنده
hauling part قسمت کشنده
fungicidal کشنده قارچ
ejector پوکه کش بیرون کشنده
pesticide کشنده حشره موذی
pesticides کشنده حشره موذی
invitingly بطور جالب یا کشنده
lethal وابسته به مرگ کشنده
downhaul طناب پایین کشنده
nitrogen mustard گاز کشنده خردل
disinfestant ماده کشنده حشرات
dead ground اتصال به زمین کشنده
attractively بطور کشنده یا جاذب
median lethal dose دوز متوسط کشنده
endocrine غده بدون مجرا و بداخل ترشح کننده غده درون تراو
electron withdrawing substituent گروه استخلافی الکترون کشنده
biocid قاطع حیات کشنده حشرات
raymond hook قلاب بالا کشنده قایق
to cach one's death دچار سرماخوردگی کشنده شدن
slaughterous مبنی بر خونریزی و کشتار کشنده
adductive استشهادی بسوی محور کشنده
boat falls طناب بالا کشنده قایق
caricaturists کشنده تصویرهای مضحک واغراق امیز
caricaturist کشنده تصویرهای مضحک واغراق امیز
It is murder driving on this freeway ( motorway , highway ) . رانندگی دراین بزرگراه کشنده است
rodenticide دارو یا عامل کشنده جانوران جونده
lanciation سوراخ کردن یا تیر کشیدن دردتیر کشنده
counter check چکی که فقط کشنده چک میتواند ان را از بانک بگیرد
extravasate ازمجرای طبیعی بیرون رفتن ازمجرای خود بیرون انداختن بداخل بافت ریختن
downhaul پایین کشیدن رشته پایین کشنده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com