Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 200 (9 milliseconds)
English
Persian
he was proud of his wealth
بدارایی خود مغرور بود مست دارایی خود بود
Other Matches
to come upon a fortune
بدارایی یاثروت رسیدن
economizing
صرفه جویی در دارایی حداکثر استفاده را از دارایی موجود کردن
foreign attachment
توقیف دارایی شخص بیگانه یاغائب ازمحل دارایی
he inherited a large fortune
دارایی زیادی بمیراث برد دارایی زیادی به او رسید
financing
رسته دارایی دارایی
finance
رسته دارایی دارایی
finances
رسته دارایی دارایی
financed
رسته دارایی دارایی
hoity toity
مغرور
bucko
مغرور
chesty
مغرور
wadded with conceit
مغرور
vogie
مغرور
arty
مغرور
touch me not ish
مغرور
bigheaded
مغرور
presumptuous
مغرور
haughty
مغرور
swaggering
مغرور
hoity-toity
مغرور
uppish
مغرور
supercilious
مغرور
swaggered
مغرور
swagger
مغرور
on one's high horse
<idiom>
مغرور
swaggers
مغرور
overbearing
مغرور
lordly
مغرور
haught
مغرور
high horse
مغرور
stomachy
مغرور
hubristic
مغرور
set up
مغرور
proudest
مغرور
proud
مغرور
pride ful
مغرور
stuck up
مغرور
assured
مغرور
uppity
مغرور
snobbish
مغرور
prideful
مغرور
prouder
مغرور
self-sufficient
مغرور
stuck-up
مغرور
high minded
مغرور
snobs
مغرور افادهای
self sufficing
مستغنی مغرور
purse proud
مغرور از ثروت
go to one's head
<idiom>
مغرور شدن
snob
مغرور افادهای
overweening
بسیار مغرور
jaunty
جلف مغرور
vain
تهی مغرور
defeatist
مغرور-ازخودمتشکر
egomaniac
ازخودراضی-مغرور
tumorous
متورم مغرور
potties
احمقانه مغرور
potty
احمقانه مغرور
to lift up one's horn
مغرور بودن
snippy
مغرور تکه پاره
stuffy
اوقات تلخ مغرور
flushed
مغرور ازانجام کاری
over confident
زیاد گستاخ مغرور
assumptive
فرض مسلم شده مغرور
He is as proud as the peacock.
<proverb>
مثل طاووس مغرور است .
pursed
دارایی
purse
دارایی
pursing
دارایی
holding
دارایی
possession
دارایی
purses
دارایی
wealth
دارایی
means
دارایی
asset
دارایی
property
دارایی
estates
دارایی
portfolios
دارایی
estate
دارایی
fortunes
دارایی
finance
دارایی
portfolio
دارایی
financing
دارایی
fortune
دارایی
finances
دارایی
financed
دارایی
personalty
دارایی شخصی
the furniture of ones pocket
دارایی جیب
finance ministry
وزارت دارایی
fortune
دارایی ثروت
private property
دارایی شخصی
finance office
اداره دارایی
finance officer
افسر دارایی
financial agency
اداره دارایی
assets
مایملک دارایی
hab
داشتن دارایی
temporality
دارایی دینوی
ministry of f.
وزارت دارایی
intendant
پیشکار دارایی
money bag
دارایی دولت
installation property
دارایی قسمت
thing
اسباب دارایی
property tax
مالیات دارایی
fortunes
دارایی ثروت
equities
دارایی شرکاء
hereditament
دارایی غیرمنقول
personal chattels
دارایی منقول
personal state
دارایی منقول
liabilities and assets
بدهی و دارایی
equity
دارایی شرکاء
cham cell or of the e.
وزیر دارایی
capital goods
دارایی ثابت
Chancellor of the Exchequer
وزیر دارایی
assets and equities
دارایی ودیون
inventory
دفتر دارایی
Chancellors of the Exchequer
وزیر دارایی
possession
دارایی متصرفات
circulating asset
دارایی در گردش
weals
ثروت دارایی
weal
ثروت دارایی
current asset
دارایی جاری
current assets
دارایی جاری
to take an inventory of
صورت دارایی
circulating asset
دارایی جاری
financed
قسمت مالی یا دارایی
finance
قسمت مالی یا دارایی
property book
دفتر دارایی یکان
paraphernal
وابسته به دارایی شخصی زن
personal chattels
دارایی شخصی منقول
personal property
دارایی شخصی منقول
finances
قسمت مالی یا دارایی
dedicated assets
دارایی وقف شده
financing
قسمت مالی یا دارایی
private property
دارایی شخصی بلامعارض
real property
دارایی غیر منقول
jointure
دارایی مشترک زن و شوهر
to come into a property
دارایی را بدست اوردن
draw up inventory
تنظیم صورت دارایی
church warden
متصدی دارایی کلیسا
capital account
حساب دارایی وسرمایه
hereditaments
دارایی غیر منقول
immovable
دارایی غیر منقول
hotch
سرجمع کردن دارایی
inventory
صورت دارایی موجودی
holding
دراختیار داشتن دارایی
belonging
متعلقات واموال دارایی
real account
حساب دارایی غیرمنقول
disinvestment
خرج دارایی بی چیزی
state of in her itance
ملک یا دارایی قابل توارث
The ministry of economic affairs and finance
وزارت امور اقتصاد و دارایی
realty
دارایی غیرمنقول و نمائات و منضمات ان
to sell up a debtor
دارایی بدهکاری راگروکشیدن وفروختن
realty
دارایی غیر منقول ملک
inventorial
مربوط به دفتر دارایی فهرستی
chattel
مال منقول دارایی شخصی
contents of a vessel
دارایی یامحتویات فرف مظروف
appreciations
افزایش ارزش دارایی و موجودی
heir in tail
وارث دارایی حبس شده
appreciation
افزایش ارزش دارایی و موجودی
benefical owner of an estate
مالک بهره برداریک دارایی
impropriator
تفریط کننده دارایی کلیسا
installation property book
دفتر دارایی قسمت یا یکان
inventory reconciliation
تطابق موجودی با دارایی یکان
assets
ابزار تجهیزات مایملک و دارایی
sell up a debtor
دارایی بدهکاری را گرو کشیدن و فروختن
all that property
تمام ان دارایی یامال داازدست دادم
capitalization unit
هزینهای که صرف دارایی ثابت میشود
heirloom
دارایی منقولی که بارث رسیده باشد
heirlooms
دارایی منقولی که بارث رسیده باشد
jus mariti
حق مرد نسبت به دارایی منقول زنش
financing
علم دارایی تهیه پول کردن
finances
علم دارایی تهیه پول کردن
adventitious property
دارایی که بطورغیر مستقیم به ارث برسد
finance
علم دارایی تهیه پول کردن
i parted from
تمام ان دارایی یا مال را ازدست دادم
financed
علم دارایی تهیه پول کردن
to make a f.
دارایی یاثروت بهم زدن متمول شدن
insured
کسی که زندگی و دارایی اش بیمه شده باشد
capital assets
دارایی طویل المده اعم ازمالی واعتباری
impropriation
دادنی دارایی کلیسا و مانند ان بغیر روحانیون
chancery
مقام وزارت دارایی دفتر مهردار سلطنتی
capitalized expense
در ضمن اصل دارایی نیز منظور میشود
hotchpot
سرجمع کردن دارایی رویهم ریختن اموال
levy a sum on a person's property
به منظور تامین مدعی به دارایی کسی را توقیف کردن
dowager
بیوه زنی که دارایی ازشوهرش به او ارث رسیده باشد
onerous property
دارایی یا ملکی که مستلزم انجام تعهد یا التزامی است
parapherna
بخشی از دارایی زن که جزوجهیزیه نبود بلکه در اختیارخود زن بود
dowagers
بیوه زنی که دارایی ازشوهرش به او ارث رسیده باشد
an insolvent estate
دارایی یا ملکی که برای پرداخت بدهی بسنده نباشد
current liability
اقلامی از بدهی که پرداخت انها از محل دارایی جاری باشد
asset
جمع دارایی شخص که بایستی بابت دیون او پرداخت گردد
paraphernalia
دارایی شخصی زن که بعد ازمرگ شوهر علاوه بر جهیزیه و منضمات ان به وی می رسد
assessed value
ارزشی که به منظور خاص برای یکی از اقلام دارایی معین میشود
dower
درCL این مقدار معادل ثلث کل دارایی مرد اعم از اعیان وعرصه است که به طریق عمری به زوجه اش واگذار میشود
accelerated depreciation
استهلاک زودرس
[روش استهلاک دارایی در مدتی کمتر از زمان مقرر]
current maturity
قیمت دفتری دارایی در موقع فروش یا تبدیل مظنه روز نرخ روز
escheat
حق تصرف دارایی متوفی ازطرف دولت یا پادشاه درموردی که متوفی بی وارث یابی وصیت مرده باشد مصادره کردن
inventory control
کنترل ذخایرموجودی انبار کنترل دارایی
current ratio
نسبت دارایی موجود به بدهی موجود
capital gain
منافع حاصل از فروش یاتعویض اقلام دارایی به قیمتی بیش از ارزش دفتری اضافه ارزش سرمایه سرمایه باز یافته
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com