Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
general purpose
بدرد هر کاری خورنده
Other Matches
corrodent
خورنده
corrisive
خورنده
mortifying
بر خورنده
gobbler
لپ لپ خورنده
corrosive
خورنده
eating
خورنده
gobblers
لپ لپ خورنده
jurant
قسم خورنده
selenotropic
پیچ خورنده
fissiparous
شکاف خورنده
feeder
خورنده چرنده
pecky
سکندری خورنده
pecker
منقار خورنده
poppers
ترک خورنده
popper
ترک خورنده
shrinker
چروک خورنده
corrosive
ماده خورنده
cankery
خورنده قانقرایایی
swinging
تاب خورنده
volubile
پیچ خورنده
peaky
سکندری خورنده
heliospherical
پیچ خورنده
peakiest
سکندری خورنده
peakier
سکندری خورنده
feeders
خورنده چرنده
phage
پسوندی بمعنی خورنده
polyphagia
خورنده غذاهای گوناگون
saprophite
پوده زی خورنده مواد پوسیده
saprophyte
پوده زی خورنده مواد پوسیده
utile
[archaic]
[useful]
<adj.>
بدرد خور
utilitarian
[useful]
<adj.>
بدرد خور
useful
<adj.>
بدرد خور
helpful
<adj.>
بدرد خور
serviceable
<adj.>
بدرد خور
handy
[useful]
<adj.>
بدرد خور
he is of no service to us
بدرد مانمیخورد
expedient
<adj.>
بدرد خور
beneficial
<adj.>
بدرد خور
advantageous
<adj.>
بدرد خور
it subserves our purpose
بدرد کارمامیخورد
valuable
<adj.>
بدرد خور
vail
بدرد خوردن
to be of avail
بدرد خوردن
adjuvant
<adj.>
بدرد خور
administrable
<adj.>
بدرد خور
assistant
<adj.>
بدرد خور
auxiliary
<adj.>
بدرد خور
helping
<adj.>
بدرد خور
applicatory
<adj.>
بدرد خور
handy
<adj.>
بدرد خور
functional
<adj.>
بدرد خور
suitable
<adj.>
بدرد خور
purposive
<adj.>
بدرد خور
practicable
<adj.>
بدرد خور
appropriate
[for an occasion]
<adj.>
بدرد خور
convenient
<adj.>
بدرد خور
practical
<adj.>
بدرد خور
proper
<adj.>
بدرد خور
purpose-built
<adj.>
بدرد خور
purposeful
<adj.>
بدرد خور
incapable of pain
بیحس نسبت بدرد
susceptible to pain
حساس نسبت بدرد
It is of no use to me. I have no use for it.
بدرد من نمی خورد
answers
بدرد خوردن مطابق بودن
answer
بدرد خوردن مطابق بودن
answering
بدرد خوردن مطابق بودن
answered
بدرد خوردن مطابق بودن
avaiiability
موجود بودن بدرد خوردن
He is most suitable for brain work .
خیلی بدرد کارهای فکری می خورد
avail
بدرد خوردن دارای ارزش بودن
analgesia
بی حسی نسبت بدرد تخفیف درد
it is of no use to us
بکار ما یا بدرد ما نمیخورد سودی برای ما ندارد
This car wI'll do beautifully .
این اتوموبیل قشنگ بدرد مان می خورد
torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
blow torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
stringing
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
glid
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
drilling pattern
نمونه مته کاری الگوی مته کاری
groggy
تلو تلو خورنده
mosaics
موزاییک کاری معرق معرق کاری
plumbery
سرب کاری کارخانه سرب کاری
feckful
کاری
parget
گچ کاری
slobbery
تف کاری
curry
کاری
plasterwork
گچ کاری
malfunctions
کژ کاری
curries
کاری
intent on doing anything
کاری
impotency
کاری
malfunction
کژ کاری
plastering
گچ کاری
active
کاری
hypofunction
کم کاری
under employment
کم کاری
flower piece
گل کاری
electroplating
اب کاری
malfunctioned
کژ کاری
currie
کاری
curry powders
کاری
curry powder
کاری
inaction
بی کاری
impotence
کاری
effective
کاری
extruding
چکش کاری
welding
جوش کاری
stalactite work
مقرنس کاری
stannary
قلع کاری
steelwork
فولاد کاری
stonemasonry
سنگ کاری
sinfulness
خطا کاری
figuration
شیرین کاری
lubrication
روغن کاری
scabbing
تیشه کاری
scrimshaw
هنرمنبت کاری
joinery
نازک کاری
farming
اجاره کاری
compounding
امیزه کاری
conservativeness
محافظه کاری
d. touch
نازک کاری
delicacy of touch
ریزه کاری
finishing touches
دست کاری
workstations
ایستگاه کاری
workstation
ایستگاه کاری
flagitiousness
تبه کاری
punching
منگنه کاری
cutting off
برش کاری
studious of doing a thing
بکردن کاری
extrudes
چکش کاری
treacherousness
خیانت کاری
toryism
محافظه کاری
tongue lash
فحش کاری
workbench
محیط کاری
illumination
تذهیب کاری
illuminations
تذهیب کاری
latticework
شبکه کاری
metallurgy
فلز کاری
pique
منبت کاری
fal lal
ریزه کاری
energetic
جدی کاری
trephination
مته کاری
purview of an occupation
حدود کاری
drilling work
مته کاری
dry farm
دیم کاری
factorage
حق العمل کاری
ultraism
افراط کاری
turnery
منبت کاری
fairing
صیقل کاری
turnery
تراش کاری
trephine
مته کاری
burnishing
صیقل کاری
burnishing
پرداخت کاری
metalwork
فلز کاری
to reproach an act
کاری را بد دانستن
workbenches
محیط کاری
tinwork
قلع کاری
the needful
اصل کاری
the manner of doing any thing
طرزانجام کاری
tessellation
موزاییک کاری
fiendishness
تبه کاری
surgical operation
دست کاری
afforestation
جنگل کاری
frustrating
بدل کاری
frustrates
بدل کاری
extrude
چکش کاری
extruded
چکش کاری
squalor
کثافت کاری
hammering
چکش کاری
discreetnss
احتیاط کاری
discreetness
احتیاط کاری
plating
روکش کاری
disguised underemployment
کم کاری پنهان
frustrate
بدل کاری
studious to do a thing
بکردن کاری
marquetery
منبت کاری
lighterage
دوبه کاری
lead work
سرب کاری
lay off
فصل کم کاری
latticing
شبکه کاری
cautiousness
احتیاط کاری
lattice work
شبکه کاری
knurled tool
ابزار اج کاری
caulking
بتونه کاری
cartwhip
شلاق کاری
decorations
زینت کاری
habitual way of doing anything
کردن کاری
decoration
زینت کاری
marbling
مرمر کاری
chromium plating
اب کرم کاری
graving
کنده کاری
cementation
سیمان کاری
cementation
سمنت کاری
mining
معدن کاری
maleficence
تبه کاری
malefaction
تبه کاری
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com