Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English
Persian
immediately
بدون واسطه
direct
<adj.>
بدون واسطه
Other Matches
informally
بدون تشریفات بدون رعایت مراسم اداری یا قانونی
without any reservation
بدون هیچ قید وشرط بدون استثنا مطلقا
unformed
بدون شکل منظم هندسی بدون سازمان
flat
ضربه بدون ایجاد پیچ در گوی بیلیارد حالت کشیده و بدون انحنای بادبان دریای ارام سطح اب مناسب ماهیگیری
flattest
ضربه بدون ایجاد پیچ در گوی بیلیارد حالت کشیده و بدون انحنای بادبان دریای ارام سطح اب مناسب ماهیگیری
of no interest
بدون اهمیت
[بدون جلب توجه]
independently
آزاد یا بدون کنترل یا بدون اتصال
Taoism
روش فکری منسوب به lao-tseفیلسوف چینی که مبتنی است بر اداره مملکت بدون وجوددولت و بدون اعمال فرمها واشکال خاص حکومت
brokers
واسطه
brokering
واسطه
agencies
واسطه
agency
واسطه
intermediaries
واسطه
intermediary
واسطه
medium
واسطه
commissioner
واسطه
commissioners
واسطه
go between
واسطه
inductor
واسطه
instrumentality
واسطه
interagent
واسطه
agents
واسطه
agent
واسطه
intermediate exchange
واسطه
jobber
واسطه
intermediator
واسطه
intermediate
واسطه
brokered
واسطه
broker
واسطه
mediators
واسطه
mediator
واسطه
mediums
واسطه
intermedium
واسطه
immediate
بی واسطه
middleman
واسطه
by reason of
واسطه
middlemen
واسطه
parataxis
مرتب شدن بدون ربط منطقی توالی دو عبارت یا جمله بدون ربط یا عوامل دستوری دیگر
lynch law
مجازات بدون دادرسی که مردم از پیش خود معین کنند, مجازات مجرمین بدون رسیدگی قضایی وقانونی
relay station
ایستگاه واسطه
mediation
واسطه گری
shells
برنامه واسطه
intermediate coupling
پیوست واسطه
chapman
واسطه سیار
shelling
برنامه واسطه
inductor
واسطه القاء
onthat account
بان واسطه
immediateness
عدم واسطه
commodity broker
واسطه کالا
owing to the fact that
به واسطه اینکه
panderer
واسطه کار بد
inermediate frequency
بسامد واسطه
shipbroker
واسطه حمل
jobbing
واسطه بازرگانی
media
رسانه ها واسطه ها
media
واسطه ها وسیله ها
shell
برنامه واسطه
insurance broker
واسطه بیمه
jobber
بازرگان واسطه
intermediate layer
قشر واسطه
intermediate objective
هدف واسطه
pander
واسطه کار بد
pandered
واسطه کار بد
intermediate product
محصول واسطه
intermediate product
فراورده واسطه
intermediate reaction
واکنش واسطه
intermediate transmitter
فرستنده واسطه
panders
واسطه کار بد
intermediate grid
شبکه واسطه
intermediate goods
کالاهای واسطه
mean proportional
واسطه هندسی
intermediate complex
کمپلکس واسطه
intermediate compound
ترکیب واسطه
bill broker
واسطه تنزیل
agents
واسطه عامل
authorised clerk
واسطه مجاز
agent
واسطه عامل
intermediate contact
کنتاکت واسطه
intermediate field
میدان واسطه
standard interface
واسطه استاندارد
pandering
واسطه کار بد
customs agent
واسطه گمرک
mediums
میانجی واسطه
rug dealer
واسطه فرش
tumbler lever
اهرم واسطه
mediums
واسطه دلال
medium
واسطه دلال
medium
میانجی واسطه
post transition metals
فلزات پس واسطه
transition element
عنصر واسطه
real estate broker
واسطه املاک
tumble gear
چرخ واسطه
financial intermediary
واسطه مالی
achylous
بدون کیلوس بدون قیلوس
offhand
بدون مقدمه بدون تهیه
unbranched
بدون انشعاب بدون شعبه
unstressed
بدون اضطراب بدون کشش
brokers
واسطه معاملات بازرگانی
brokering
واسطه معاملات بازرگانی
inner transition elements
عناصر واسطه داخلی
interceder
شفاعت کننده واسطه
mediately
یا واسطه بطور ناراسته
forwarding agent
واسطه حمل و نقل
psychic
واسطه پدیده روحی
intermediate contour
میزان منحنی واسطه
financial intermediary
موسسه مالی واسطه
intermediate frequency amplifier
فزونساز بسامد واسطه
intermediate frequency transformer
مبدل بسامد واسطه
direct support
تکیه گاه بی واسطه
virgin medium
واسطه دست نخورده
jobbing
عمل واسطه گری
transition series
گروه عناصر واسطه
customs broker
واسطه امور گمرکی
customs agent
واسطه کارهای گمرکی
tumble gear
چرخ دنده واسطه
indirect support
تکیه گاه بی واسطه
brokered
واسطه معاملات بازرگانی
broker
واسطه معاملات بازرگانی
immediacy
مستقیم و بی واسطه بودن
relays
ایستگاه واسطه مخابراتی رله
freight forwarder
واسطه حمل و نقل کالا
lead
سیم واسطه زاویه پیشگیری
leads
سیم واسطه زاویه پیشگیری
relayed
ایستگاه واسطه مخابراتی رله
relay
ایستگاه واسطه مخابراتی رله
To meciate . To intervene .
پا درمیانی کردن ( واسطه یا میانجی شدن )
diastase
دیاستاز واسطه پدیده های حیاتی
fix someone up with someone
<idiom>
واسطه برای قرار ملاقات دونفر
elapsation
ازدست رفتن حق به واسطه مرور زمان
way station
ایستگاه واسطه مخابراتی تله تایپ و تلگرافی
mediatrix
زنی که واسطه بین خدا وخلق باشد
confirming house
موسسه تجارتی واسطه میان خریدار و صادر کننده
leachate
مایعی که بوسله شستشو ازخاک یا واسطه دیگری بگذرد
forbidden fruit
چیزی که به واسطه ممنوع بودن انسان بدان ارزو میکند
forbidden fruits
چیزی که به واسطه ممنوع بودن انسان بدان ارزو میکند
intermediate area
منطقه واسطه دیدبانی رادار منطقهای به عمق 2 تا 01هزار متر در جلوی لشگر
wraparound
توسعه و بسط اتوماتیک خطی از یک متن به دو خط یا بیشتر به واسطه محدودیت ناحیهای از صفحه نمایش
relateral tell
مبادله پیام بین دو ایستگاه بااستفاده از ایستگاه واسطه
recoilless
جنگ افزار بدون عقب نشینی بدون عقب نشینی
auto cat
هواپیمای رله کننده هواپیمای واسطه مخابراتی
inoperculate
بدون سرپوش جانور بدون سرپوش
to join in
[on]
a conversation
واسطه شدن
[میانجی شدن]
در مذاکره ای
bear
کسی که اعتقاد به تنزل قیمت کالای خود دارد وبه همین دلیل سعی میکندکه کالای را از طریق واسطه و با تعیین اجل برای تحویل بفروشد
bears
کسی که اعتقاد به تنزل قیمت کالای خود دارد وبه همین دلیل سعی میکندکه کالای را از طریق واسطه و با تعیین اجل برای تحویل بفروشد
picker
دلال و واسطه فرش
[بصورت جزئی از خانه ها و حراجی ها فرش را خریداری کرده و بصورت عمده می فروشد.]
cladding
واسطه شفافی که هسته یک فیبر نوری را احاطه میکند دومین لایه واحد فیبر نوری
organum
واسطه فکر راهنمای فکر
relay post
پست رابط پست واسطه
cut out
وسیله ارتباط بااعضای سازمانهای زیرزمینی رابط یا واسطه ارتباط باسازمانهای زیرزمینی
separation zone
منطقه واسطه حد فاصل یکانها منطقه جداسازی یکانها
ex
بدون
unstressed
بدون مد
not nearctic
بدون
undoubtedly
بدون شک
ex-
بدون
undoubted
بدون شک
doubtlessly
بدون شک
sans
بدون
to a certainty
بدون شک
but
بدون
and no mistake
بدون شک
wanting
بدون
without
بدون
obtrusively
بدون حق
indubitable
بدون شک
bottomless
بدون ته
goalless
بدون گل
acheilous
بدون لب
i'll warrant
بدون شک
acheilos
بدون لب
diamensionless
بدون بعد
acid free
بدون اسید
disconnectedly
بدون ارتباط
dimensionless
بدون بعد
diamensionless
بدون اندازه
acarpous
بدون میوه
recoilless
بدون لنگر
discontinuously
بدون اتصال
unselfish
بدون خودخواهی
free from backlash
بدون لقی
blankly
بدون مقصودیامعنی
vainly
بدون نتیجه
flavorless
بدون مزه
awless
بدون بیم
failure free
بدون خرابی
exclusive of
بدون در نظرگرفتن
unalloyed
بدون الیاژ
adrift
بدون هدف
prosaically
بدون لطافت
quiescently
بدون جنبش
achlamydeous
بدون پوشش
achromatic
بدون ترخیم
deice
بدون یخ کردن
sans recours
بدون رجوع
consistently
بدون تناقض
scoreless
بدون امتیاز
searchless
بدون جستجو
sound
<adj.>
بدون مشکل
shadeless
بدون سایه
asymptomatic
بدون علامت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com