English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
miscount بد حساب کردن بد تعبیر کردن
Other Matches
check register بازرسی کردن صورت حساب واریز حساب کردن واریزحساب
reckon حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckoned حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckons حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
To cook the books. حساب بالاآوردن (حساب سازی کردن )
phrases تعبیر کردن
read تعبیر کردن
misreading بد تعبیر کردن
misreads بد تعبیر کردن
phrase تعبیر کردن
misconsture بد تعبیر کردن
comment تعبیر کردن
phrased تعبیر کردن
reads تعبیر کردن
misread بد تعبیر کردن
commented تعبیر کردن
misconstrued بد تعبیر کردن
misconstrue بد تعبیر کردن
misconstruing بد تعبیر کردن
misconstrues بد تعبیر کردن
commenting تعبیر کردن
construes تعبیر کردن استنباط کردن
construed تعبیر کردن استنباط کردن
construe تعبیر کردن استنباط کردن
takes تعبیر یا تفسیرکردن حمل کردن بر
take تعبیر یا تفسیرکردن حمل کردن بر
pragmatize موافق دلائل عقلی تعبیر کردن
To pay off someone. To settle old scores with someone. با کسی تسویه حساب کردن ( انتقام جویی کردن )
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
put two and two together <idiom> حساب کتاب کردن ،دو دوتا کردن
rack up بازی کردن- حساب کردن
interpretable تعبیر کردنی تعبیر پذیر
to figure up حساب کردن
calculates حساب کردن
cipher حساب کردن
miscalculate بد حساب کردن
to cast up حساب کردن
to count up حساب کردن
cyphers حساب کردن
undercharge کم حساب کردن
misreckon بد حساب کردن
calculated حساب کردن
miscalculated بد حساب کردن
sum حساب کردن
ciphers حساب کردن
sums حساب کردن
miscalculating بد حساب کردن
miscalculates بد حساب کردن
calculate حساب کردن
account حساب کردن
figure حساب کردن
minculculate بد حساب کردن
computes حساب کردن
computed حساب کردن
counting حساب کردن
figuring حساب کردن
figures حساب کردن
count حساب کردن
counts حساب کردن
counted حساب کردن
numerate حساب کردن
compute حساب کردن
miscalculating اشتباه حساب کردن
miscast غلط حساب کردن
miscalculates اشتباه حساب کردن
miscast حساب غلط کردن
overcharging زیاد حساب کردن
tally با چوب خط حساب کردن
overcharges زیاد حساب کردن
tally باچوبخط حساب کردن
to put any one down for a fool کسیرااحمق حساب کردن
tallying باچوبخط حساب کردن
recalculate دوباره حساب کردن
tallying با چوب خط حساب کردن
miscalculated اشتباه حساب کردن
check out تصفیه حساب کردن
tallies با چوب خط حساب کردن
overcharged زیاد حساب کردن
overcharge زیاد حساب کردن
tallied باچوبخط حساب کردن
tallied با چوب خط حساب کردن
settles تصفیه حساب کردن
miscalculate اشتباه حساب کردن
tallies باچوبخط حساب کردن
settle تصفیه حساب کردن
computed حساب کردن تخمین زدن
computes حساب کردن تخمین زدن
pony ریز تسویه حساب کردن
misreckon بد شمردن حساب غلط کردن
tallying تطبیق کردن حساب نگهداشتن
To gauge the situation and act accordingly. حساب کار خود را کردن
score حساب کردن بحساب اوردن
tally تطبیق کردن حساب نگهداشتن
scored حساب کردن بحساب اوردن
to pay up حساب پس از افت را تصفیه کردن
tallies تطبیق کردن حساب نگهداشتن
compute حساب کردن تخمین زدن
ponies ریز تسویه حساب کردن
poney ریز تسویه حساب کردن
scores حساب کردن بحساب اوردن
tallied تطبیق کردن حساب نگهداشتن
to verify the accounts رسیدگی به محاسبات کردن حساب ها را رسیدگی یا ممیزی کردن
to cross-check the result with a calculator حل را مجددا با ماشین حساب بررسی کردن
to call to account بازخواست یامواخذه کردن از حساب خواستن از
i reckon روی دوستی کسی حساب کردن
zone محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
zones محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
bank on <idiom> اطمینان داشتن ،روی چیزی حساب کردن
scores نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
To sell at coast price . مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
score نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
count one's chickens before they're hatched <idiom> روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
scored نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
cost accounts حساب های هزینه یابی حساب هزینه ای حساب مخارج
carring over تعویق تصفیه حساب در خریدو فروش سهام برای انتقال مال یا تسلیم مبیع مهلت تعیین کردن
cost plus contracts به حساب خرید سفارش دهنده وجز فروش سازنده به حساب می اورند
equity accounts حساب قسمت ذیحساب حساب های اموال یکان
clearance تسویه حساب واریز حساب فاصله ازاد لقی
capitalized expense هزینهای که علاوه بر به حساب امدن در حساب سود وزیان
overdrawn account حساب اضافه برداشت شده حساب با مانده منفی
To bring someone to account. کسی را پای حساب کشیدن [حساب پس گرفتن]
privilege دستورات کامپیوتری که فقط توسط یک حساب امتیاز دار قابل دستیابی هستند , مثل حذف حساب و دیگر تنظیم کابر جدید یا بررسی کلمه رمز
reckoning تصفیه حساب صورت حساب
reckonings تصفیه حساب صورت حساب
charge and discharge statements حساب قیومیت صورت و نحوه ارزیابی و عملیات مالی ارث حساب ارث
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
interpretation تعبیر
renderings تعبیر
commented تعبیر
comment تعبیر
commenting تعبیر
rendering تعبیر
construing تعبیر
phrases تعبیر
expressions تعبیر
hermeneutic تعبیر
expression تعبیر
phrase تعبیر
Alucinari تعبیر
interpretations تعبیر
phrased تعبیر
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
misconstruction تعبیر نادرست
explanations شرح تعبیر
inverts سوء تعبیر
idiom تعبیر ویژه
invert سوء تعبیر
inverting سوء تعبیر
idioms تعبیر ویژه
interpretations تعبیر ترجمه
an abstract term تعبیر تصویری
explanation شرح تعبیر
construction تعبیر ساختمان
an interpreter of dreams خواب تعبیر کن
an interpreter of dreams تعبیر گو معبر
constructions تعبیر ساختمان
misconstruction تعبیر غلط
misconstructions تعبیر نادرست
misconstructions تعبیر غلط
oneirocritic خواب تعبیر کن
euphemistically باحسن تعبیر
euphemism حسن تعبیر
euphemisms حسن تعبیر
dream interpretation تعبیر رویا
troplogy تعبیر مجازی
translatable قابل تعبیر
interpretation تعبیر ترجمه
misinterpretation سوء تعبیر
interpretation of a dream تعبیر خواب
account حساب صورت حساب
euphemisical دارای حسن تعبیر
latinism تعبیر یا اصطلاح لاتینی
atticism تعبیر یا اصطلاح اتنی
euphemisic دارای حسن تعبیر
euphemisic وابسته به حسن تعبیر
travesties تعبیر هجو امیز
proverbial expression تعبیر ضرب المثلی
euphemistic دارای حسن تعبیر
euphemisical وابسته به حسن تعبیر
travesty تعبیر هجو امیز
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
proverbial phrase تعبیر مثلی یا ضرب المثلی
segments از تعبیر جدا شده است
segment از تعبیر جدا شده است
no year oppropriation حساب تامین اعتبار باز حساب باز
he calcn lates with a اوبادقت حساب میکند اودرست حساب میکند
digital computer ماشین حساب عددی ماشین حساب دیجیتالی
barbarize با تعبیر بیگانه و غیر مصطلح امیختن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com