English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (43 milliseconds)
English Persian
irritate برانگیختن خشمگین کردن
irritated برانگیختن خشمگین کردن
irritates برانگیختن خشمگین کردن
Other Matches
to put oa a semblance of anger سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
exacerbated تشدید کردن برانگیختن
exacerbates تشدید کردن برانگیختن
exacerbating تشدید کردن برانگیختن
heats گرم کردن برانگیختن
exacerbate تشدید کردن برانگیختن
heat گرم کردن برانگیختن
to word up کم کم برانگیختن خردخردکوک کردن
whomp up قیام کردن برانگیختن
ensnaring خشمگین کردن
enrages خشمگین کردن
exasperate خشمگین کردن
ensnares خشمگین کردن
ensnared خشمگین کردن
exasperated خشمگین کردن
enrage خشمگین کردن
vext خشمگین کردن
to move to anger خشمگین کردن
enraged خشمگین کردن
ensnarl خشمگین کردن
incensed خشمگین کردن
incensing خشمگین کردن
enraging خشمگین کردن
incense خشمگین کردن
incenses خشمگین کردن
wind up to fury خشمگین کردن
to w up to fury خشمگین کردن
ensnare خشمگین کردن
exasperating خشمگین کردن
exasperates خشمگین کردن
to put one's monkey up خشمگین کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
exasperated ازجادربردن اوقات تلخی کردن کردن برانگیختن
exasperating ازجادربردن اوقات تلخی کردن کردن برانگیختن
exasperates ازجادربردن اوقات تلخی کردن کردن برانگیختن
exasperate ازجادربردن اوقات تلخی کردن کردن برانگیختن
nettle ایجاد بی صبری و عصبانیت کردن برانگیختن
nettles ایجاد بی صبری و عصبانیت کردن برانگیختن
provoke برافروختن خشمگین کردن
tarre خشمگین کردن ازردن
provoked برافروختن خشمگین کردن
infuriating بسیار خشمگین کردن
provokes برافروختن خشمگین کردن
infuriates بسیار خشمگین کردن
infuriated بسیار خشمگین کردن
infuriate بسیار خشمگین کردن
tar : برانگیخته خشمگین کردن
to provoke a person to anger کسیرا خشمگین کردن
to provoke a person's anger کسیرا خشمگین کردن
anger غضب خشمگین کردن
to be like waving a red flag in front of a bull [American] کسی را خشمگین کردن
to be like a red rag to a bull [British] کسی را خشمگین کردن
angered غضب خشمگین کردن
angering غضب خشمگین کردن
angers غضب خشمگین کردن
raise بنا کردن زنده کردن برانگیختن
raises بنا کردن زنده کردن برانگیختن
to make somebody's blood boil <idiom> کسی را خیلی خشمگین کردن
vexes رنجه دادن خشمگین کردن
vexing رنجه دادن خشمگین کردن
indign فاقد شایستگی خشمگین کردن
vex رنجه دادن خشمگین کردن
annoyed بستوه اوردن خشمگین کردن
annoy بستوه اوردن خشمگین کردن
annoys بستوه اوردن خشمگین کردن
rub someone the wrong way <idiom> خشمگین کردن با چیزی که شخص میگوید یا انجام می دهد
aggravate اضافه کردن خشمگین کردن
aggravates اضافه کردن خشمگین کردن
aggravated اضافه کردن خشمگین کردن
whet برانگیختن
abet برانگیختن
actuate برانگیختن
to put the wind up برانگیختن
prompts برانگیختن
tarre برانگیختن
prompt برانگیختن
key up برانگیختن
arouse برانگیختن
prompted برانگیختن
roust برانگیختن
instigating برانگیختن
instigates برانگیختن
instigated برانگیختن
instigate برانگیختن
aroused برانگیختن
arouses برانگیختن
stimulation برانگیختن
excites برانگیختن
excite برانگیختن
foments برانگیختن
fomenting برانگیختن
fomented برانگیختن
foment برانگیختن
abetting برانگیختن
abetted برانگیختن
to key up برانگیختن
arousing برانگیختن
abets برانگیختن
put out رنجاندن برانگیختن
work up بتدریج برانگیختن
excitation تحریک برانگیختن
prods سک زدن برانگیختن
prodding سک زدن برانگیختن
prodded سک زدن برانگیختن
prod سک زدن برانگیختن
rewake دوباره برانگیختن
evincing موجب شدن برانگیختن
to incite somebody to something کسی را به کاری برانگیختن
provokes دامن زدن برانگیختن
provoked دامن زدن برانگیختن
provoke دامن زدن برانگیختن
to incite somebody to rebellion کسی را به شورش برانگیختن
evinces موجب شدن برانگیختن
evinced موجب شدن برانگیختن
evince موجب شدن برانگیختن
acted روح دادن برانگیختن
act روح دادن برانگیختن
shot in the arm <idiom> تشویق یا برانگیختن چیزی
angry <adj.> خشمگین
in a fury خشمگین
mad [coll.] [very angry] <adj.> خشمگین
exasperates خشمگین
ireful [literary] <adj.> خشمگین
furious <adj.> خشمگین
irate <adj.> خشمگین
pissed off [vulgar] <adj.> خشمگین
snuffy خشمگین
wrathful خشمگین
snarly خشمگین
wroth [chiefly literary] <adj.> خشمگین
wroth خشمگین
wrathy [colloquial] <adj.> خشمگین
wrathful [literary] <adj.> خشمگین
pissed خشمگین
mad [at] <adj.> خشمگین [از]
angry [with] <adj.> خشمگین [از]
exasperating خشمگین
exasperated خشمگین
exasperate خشمگین
waxy خشمگین
indignant <adj.> خشمگین
out of temper خشمگین
pissed [at] [American E] <adj.> خشمگین [از]
pissed off [at] [American E] <adj.> خشمگین [از]
to pretend an excuse عذر برانگیختن بهانه انگیختن
to get off with somebody کسی را از نظر جنسی برانگیختن
to try to get off with somebody کسی را از نظر جنسی برانگیختن
infuriation خشمگین سازی
loath loth منفور خشمگین
in a stew دل واپس خشمگین
he was in his tantrum خشمگین بود
indignant رنجیده خشمگین
to f. angry خشمگین شدن
boils خشمگین شدن
snarl خشمگین ساختن
snarling خشمگین ساختن
snarled خشمگین ساختن
snarls خشمگین ساختن
rabid خشمگین هار
to get one's monkey up خشمگین شدن
to get excited خشمگین شدن
boiled خشمگین شدن
boil خشمگین شدن
to lash oneself in to a fury خشمگین شدن
to fly in to passion خشمگین شدن
to fly into a rage خشمگین شدن
resenting رنجیدن از خشمگین شدن از
resented رنجیدن از خشمگین شدن از
to be in a fume خشمگین یارنجیده شدن
snappish خشمگین دارای مزه بد
resents رنجیدن از خشمگین شدن از
resent رنجیدن از خشمگین شدن از
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
to fall into a rage or passion خشمگین شدن ازجادر رفتن
to lool black خشمگین یا متغیر بنظر امدن
sickest علامت چاپی بمعنی عمدا چنین نوشته شده برانگیختن
sick علامت چاپی بمعنی عمدا چنین نوشته شده برانگیختن
growling خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growls خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growled خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growl خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
laser روش ذخیره سازی دیجیتالی با استفاده از لیزر برای برانگیختن ماده حساس به نور
lasers روش ذخیره سازی دیجیتالی با استفاده از لیزر برای برانگیختن ماده حساس به نور
lasers وسیله تولید نور با طول موج یکسان در یک اشعه باریک به وسیله برانگیختن یک ماده به حدی که فوتونهای نورانی منتشر کند
laser وسیله تولید نور با طول موج یکسان در یک اشعه باریک به وسیله برانگیختن یک ماده به حدی که فوتونهای نورانی منتشر کند
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com