English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (38 milliseconds)
English Persian
persuade بران داشتن ترغیب کردن
persuades بران داشتن ترغیب کردن
persuading بران داشتن ترغیب کردن
Other Matches
leads سوق دادن بران داشتن
lead سوق دادن بران داشتن
reanimate ترغیب کردن
urge ترغیب کردن
elate ترغیب کردن
embolden ترغیب کردن
encourage ترغیب کردن
hearten ترغیب کردن
influenced ترغیب کردن
influences ترغیب کردن
persuade ترغیب کردن
persuade ترغیب کردن
argue ترغیب کردن
persuades ترغیب کردن
countenance [encourage] ترغیب کردن
encouraged ترغیب کردن
encourage ترغیب کردن
urges ترغیب کردن
harp ترغیب کردن
persuading ترغیب کردن
urging ترغیب کردن
encourages ترغیب کردن
influencing ترغیب کردن
coax ترغیب کردن
urged ترغیب کردن
influence ترغیب کردن
exhorted تشویق و ترغیب کردن
exhort تشویق و ترغیب کردن
exhorts تشویق و ترغیب کردن
exhorting تشویق و ترغیب کردن
encourages ترغیب کردن به شجاعت واداشتن
encouraged ترغیب کردن به شجاعت واداشتن
encourage ترغیب کردن به شجاعت واداشتن
puts ترغیب کردن متصف کردن
lead on ترغیب کردن مشتبه کردن
put ترغیب کردن متصف کردن
putting ترغیب کردن متصف کردن
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
bendon بران
trenchant بران
added to that اضافه بران
there is no limit to it حدی بران متصور نیست
goes روی دادن بران بودن
go روی دادن بران بودن
the price was not reasonable بهای گزافی بران گذاشته بودند
the principality of wales استان WALES که اسما بران حکومت دارد
labarum پرچم قستنطین که نشان نصارا بران بود
the principality استان WALES که اسما بران حکومت دارد
spin wall دیوار درون بنا که بران بارگذاری میشود
plane table سه پایه نقشه برداری که الیداد بران سوار میشود
potter wheel صفحه افقی گردنده که کوزه گر گل بران قالب میکند
inestimably پیش ازانکه بتوان تقدیر کردیا بران بهاگذارد
gong زنگی که عبارت است ازکاسه و چکشی که اهسته بران میزنند
gongs زنگی که عبارت است ازکاسه و چکشی که اهسته بران میزنند
gibus کلاه نرمی که دراپرابرسرمیگذارندبرای اینکه هرچه بران مشت بزنند
structuring نقشه نصب کابلها در شرکت یا ساختمان بران شبکه ها کامپیوتری و تلفن
structure نقشه نصب کابلها در شرکت یا ساختمان بران شبکه ها کامپیوتری و تلفن
structures نقشه نصب کابلها در شرکت یا ساختمان بران شبکه ها کامپیوتری و تلفن
to take the p of any one بدانگونه مشت بران کسی زدن که سخت دردگین شودیافالج گرد د
abet ترغیب
abetting ترغیب
abetted ترغیب
prod ترغیب
abets ترغیب
persuasion ترغیب
prodded ترغیب
prodding ترغیب
encouragement ترغیب
prods ترغیب
persuasions ترغیب
suasion ترغیب
persuasible ترغیب شدنی
persuasibility ترغیب پذیری
worked up ترغیب شده
impersuasible غیر قابل ترغیب
imperuadable غیر قابل ترغیب
catalytic ترغیب کننده دشمن به درگیری
The party was latched on to him. He was saddled with the party. میهمانی را بگردنش گذاشتند ( ترغیب یا وادار شد )
sudarium دستمال دور سر مسیح دستمالی که نقش صورت مسیح بران باشد
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
to keep down زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
to keep up از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
vacillate دل دل کردن تردید داشتن
vacillating دل دل کردن تردید داشتن
vacillates دل دل کردن تردید داشتن
vacillated دل دل کردن تردید داشتن
to feel fear احساس ترس کردن [داشتن]
hold forth پیشنهاد کردن انتظار داشتن
entertained سرگرم کردن گرامی داشتن
impound ضبط کردن نگه داشتن
withholds مضایقه داشتن خودداری کردن
awards مقرر داشتن اعطا کردن
awarding مقرر داشتن اعطا کردن
awarded مقرر داشتن اعطا کردن
award مقرر داشتن اعطا کردن
evincing معلوم کردن ابراز داشتن
impounded ضبط کردن نگه داشتن
diverts متوجه کردن معطوف داشتن
evinces معلوم کردن ابراز داشتن
impounding ضبط کردن نگه داشتن
evince معلوم کردن ابراز داشتن
evinced معلوم کردن ابراز داشتن
impounds ضبط کردن نگه داشتن
embosom بغل کردن عزیز داشتن
withheld مضایقه داشتن خودداری کردن
treated بحث کردن سروکار داشتن با
aspire ارزو کردن اشتیاق داشتن
aspired ارزو کردن اشتیاق داشتن
shoots درد کردن سوزش داشتن
treat بحث کردن سروکار داشتن با
aspires ارزو کردن اشتیاق داشتن
shoot درد کردن سوزش داشتن
rage غضب کردن شدت داشتن
aspiring ارزو کردن اشتیاق داشتن
withhold مضایقه داشتن خودداری کردن
entertain سرگرم کردن گرامی داشتن
inform مستحضر داشتن اگاه کردن
informing مستحضر داشتن اگاه کردن
to keep off دورنگاه داشتن دفع کردن
informs مستحضر داشتن اگاه کردن
withholding مضایقه داشتن خودداری کردن
partook بهره داشتن طرفداری کردن
rages غضب کردن شدت داشتن
entertains سرگرم کردن گرامی داشتن
head ریاست داشتن بر رهبری کردن
snifter خرخر کردن زکام داشتن
raged غضب کردن شدت داشتن
kithe اعلام داشتن اعتراف کردن
inhibit باز داشتن و نهی کردن
celebrate نگاه داشتن تقدیس کردن
retains ابقاء کردن نگاه داشتن
treats بحث کردن سروکار داشتن با
To wish (long) for something. آرزوی چیزی را کردن (داشتن )
inhibits باز داشتن و نهی کردن
retained ابقاء کردن نگاه داشتن
retain ابقاء کردن نگاه داشتن
importing دخل داشتن به تاثیر کردن در
trut اطمینان داشتن توکل کردن
imported دخل داشتن به تاثیر کردن در
retaining ابقاء کردن نگاه داشتن
celebrating نگاه داشتن تقدیس کردن
import دخل داشتن به تاثیر کردن در
celebrates نگاه داشتن تقدیس کردن
divert متوجه کردن معطوف داشتن
diverted متوجه کردن معطوف داشتن
file در بایگانی نگاه داشتن ضبط کردن
to respect persons ملاحظه کردن وواهمه داشتن ازمردم
stereotype یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
in touch <idiom> بایکدیگر صحبت کردن،درارتباط داشتن
filed در بایگانی نگاه داشتن ضبط کردن
withold دریغ داشتن مضایقه کردن بازداشتن
envisage انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
aimed قصد داشتن هدف گیری کردن
aims قصد داشتن هدف گیری کردن
avouch مقرر داشتن تصدیق و تایید کردن
stereotypes یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
plays بازی کردن حرکت ازاد داشتن
envisaging انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
envisages انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
envisaged انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
stereotyping یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
stereotypy یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
aim قصد داشتن هدف گیری کردن
simulate شباهت داشتن به شبیه سازی کردن
tingle سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
played بازی کردن حرکت ازاد داشتن
tingling سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
to shut in تو نگاه داشتن از خروج جلوگیری کردن
simulates شباهت داشتن به شبیه سازی کردن
play بازی کردن حرکت ازاد داشتن
turn (someone) off <idiom> ناراحت کردن،انزجار ، نفرت داشتن
tingled سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
simulating شباهت داشتن به شبیه سازی کردن
tingles سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
playing بازی کردن حرکت ازاد داشتن
cost قیمت داشتن ارزش داشتن
resides اقامت داشتن مسکن داشتن
differs اختلاف داشتن تفاوت داشتن
mean مقصود داشتن هدف داشتن
proffered تقدیم داشتن عرضه داشتن
hoping انتظار داشتن ارزو داشتن
proffer تقدیم داشتن عرضه داشتن
differing اختلاف داشتن تفاوت داشتن
proffering تقدیم داشتن عرضه داشتن
abhorred بیم داشتن از ترس داشتن از
proffers تقدیم داشتن عرضه داشتن
meaner مقصود داشتن هدف داشتن
hopes انتظار داشتن ارزو داشتن
reside اقامت داشتن مسکن داشتن
differ اختلاف داشتن تفاوت داشتن
abhors بیم داشتن از ترس داشتن از
hope انتظار داشتن ارزو داشتن
differed اختلاف داشتن تفاوت داشتن
resided اقامت داشتن مسکن داشتن
abhorring بیم داشتن از ترس داشتن از
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com