English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
to set measures to anything برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
Other Matches
zahn cup محفظهای با سوراخی به اندازه معین و دقیق برای اندازه گیری ویسکوزیته سیال
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
dipstick میله یا چوبی که برای اندازه گیری عمق چیزی بکار می رود
dipsticks میله یا چوبی که برای اندازه گیری عمق چیزی بکار می رود
locates جای چیزی را معین کردن
located جای چیزی را معین کردن
locate جای چیزی را معین کردن
locating جای چیزی را معین کردن
dosing اندازه معین
dose اندازه معین
dosed اندازه معین
doses اندازه معین
to settle an a برای کسی مقر ری سالیانه معین کردن
time charter اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
time charter اجاره کردن وسیله نقلیه برای مدت معین
set up اماده کردن اتومبیل برای مسابقه درمسیر معین
nominal filter صافی به اندازه عبور معین
rain check <idiom> رد کردن درخواستی برای یک تاریخ معین و موکول آن به زمان دیگر
tick mark علامت گذاری در طول یک ترازو برای معین کردن مقادیر
so علامتی برای معین کردن قابلیتهای فقط فرستادنی تجهیزات
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
ratioing کوچک و بزرگ کردن عکس به مقیاس معین برای استفاده در موزاییکهای عکسی
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
leave (let) well enough alone <idiom> دل خوش کردن به چیزی که به اندازه کافی خوب است
Please allow for at least two weeks' notice [to do something] [for something] [prior to something] . درخواست می شود که لطفا دو هفته برای پیشگیری [کار] اعطاء کنید [تا ما ] [برای چیزی] [قبل از چیزی] .
authorization to copy اجازه ناشر نرم افزار به کاربر برای کپی کردن از برنامه در تعدادی معین
adobe type manager استاندارد برای نوشتارهایی که اندازه شان قابل تغییر است که توسط System Apple و Windows Microsoft برای تقریبا تمام اندازه ها و قابل چاپ روی تمام چاپگرها ایجاد شده است
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to fit a dress on somebody جامه ای را برای کسی اندازه کردن
quantize با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
batches اندازه گیری و وزن کردن شن ماسه سیمان و اب برای مخلوط بتن
batch اندازه گیری و وزن کردن شن ماسه سیمان و اب برای مخلوط بتن
measure 1-یافتن اندازه یا کمیت چیزی . 2-از اندازه یا کمیت خاص بودن
seniors مسابقه گلف برای بازیگران بالاترازسن معین بازیگر سالمند مسابقه دو برای بالاترین سطح بدون شرط سنی
senior مسابقه گلف برای بازیگران بالاترازسن معین بازیگر سالمند مسابقه دو برای بالاترین سطح بدون شرط سنی
bottoming reamer وسیلهای برای میزان و بزرگ ردن سوراخ به اندازه دلخواه بدون کج کردن لبه ها
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
named airport of departure فرودگاه معین برای حرکت
differential compression check ازمایشی از وضعیت موتور که در ان مقدار نشتی رینگها وسوپاپها توسط اندازه گیری افت فشار در طرفین سوراخی با قطر معین تعیین میشود
tc اجاره دربست برای مدت معین
to negotiate for something گفتگو و معامله کردن برای چیزی
to make a r for something برای رسیدن به چیزی نقاش کردن
sexualize جنس برای چیزی تعیین کردن
to save up for something برای چیزی صرفه جویی کردن
to refuse somebody admittance to something پذیرش کسی را برای چیزی رد کردن
make room for someone or something <idiom> برای چیزی اوضاع را مرتب کردن
to call somebody to [for] something از کسی برای چیزی درخواست کردن
to atone for something جلب رضایت کردن برای چیزی
to make amends for something جلب رضایت کردن برای چیزی
spoon-feed <idiom> ساده کردن چیزی برای کسی
to save for something پس انداز کردن [اندوختن ] برای چیزی
impetrate برای چیزی لابه واستغاثه کردن
within reach of gunshot کوشش کردن برای رسیدن به چیزی
applied برای هدف معین بکار رفته کاربسته
to go to ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
to go away ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
represents عمل کردن مانند نشانه برای چیزی
to open something to [the] traffic چیزی را برای [دسترسی به] ترافیک باز کردن
represent عمل کردن مانند نشانه برای چیزی
represented عمل کردن مانند نشانه برای چیزی
to e. with person on a thing کسی را دوستانه برای چیزی سرزنش کردن
put up to <idiom> وسوسه کردن کسی برای انجام چیزی
to seek a remedy for something چاره یا درمان برای چیزی جستجو کردن
pay through the nose <idiom> برای چیزی پول زیادی خرج کردن
blocked یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
block یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
blocks یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
to make a long arm [برای برداشتن یا گرفتن چیزی دست دراز کردن]
to always find something to gripe about همیشه چیزی برای گله زدن پیدا کردن
throw one's weight around <idiom> ازنفوذ کسی برای رسیدن به چیزی استفاده کردن
permutations تعداد روشهای مختلف برای مرتب کردن چیزی
permutation تعداد روشهای مختلف برای مرتب کردن چیزی
dimensioning تعریف اندازه چیزی
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
blanket لایهای از عایق حرارتی برای حفافت یک جزء یا قطعه معین
blankets لایهای از عایق حرارتی برای حفافت یک جزء یا قطعه معین
blanketed لایهای از عایق حرارتی برای حفافت یک جزء یا قطعه معین
to trap something [e.g. carbon dioxide] چیزی را گرفتن [جمع کردن] [برای مثال دی اکسید کربن ]
to recount something to someone [formal] برای کسی چیزی را تعریف کردن [یکایک گفتن] [بازگفتن]
wetting مایعی که برای تر ساختن یاخمیر کردن چیزی بکار رود
valuing آنچه چیزی به اندازه آن می ارزد.
proportion اندازه چیزی در مقایسه با سایرین
value آنچه چیزی به اندازه آن می ارزد.
proportion اندازه چیزی در برابر با دیگران
proportions اندازه چیزی در مقایسه با سایرین
values آنچه چیزی به اندازه آن می ارزد.
code level تعداد بیت هایی که برای نمایش یک کاراکتر معین بکارمی روند
assessed value ارزشی که به منظور خاص برای یکی از اقلام دارایی معین میشود
signals علامتهای رمزی قراردادی بین اعضای تیم برای مانورهای معین
pit board تخته برای دادن اطلاعات لازم به راننده معین در گروه کمکی
calibrated قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن
calibrates قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن
calibrating قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن
calibrate قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن
calling sequence مجموعهای مشخص ازدستورالعمل و داده که برای فراخوانی یک ریزبرنامه معین ضروری است
bend allowance فاصله خطی اضافی روی ورقه ها برای ایجاد خم هایی با شعاع معین
restrict محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
restricting محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
restricts محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
constant ROM-DC که با سرعت مشخصی می چرخد اندازه هر یک از فریمهای داده روی دیسک برای بدست آوردن یک داده با قاعده برای خارج شدن یک فریم در ثانیه تغییر میکند
constants ROM-DC که با سرعت مشخصی می چرخد اندازه هر یک از فریمهای داده روی دیسک برای بدست آوردن یک داده با قاعده برای خارج شدن یک فریم در ثانیه تغییر میکند
feedback اطلاعاتی از یک منبع که برای تغییر دادن چیزی یا تامین پیشنهادی برای آن میباشد
let it rip <idiom> انجام بیش از اندازه چیزی ،گیرافتادن درکاری
holotype نمونهای که نویسنده یا دانشمندی برای معرفی یک راسته یا دسته ازجانوران وگیاهان معین میکند
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
to tax someone [something] بیش از اندازه بارکردن [فشار آوردن بر] کسی [چیزی]
forced sale فروش چیزی به حکم قانون و به طریقی که قانون معین کرده است
false attack حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
splits زمان ثبت شده برای فواصل معین یک مسابقه زمان ثبت شده برای قهرمان دو 004متر
cash in <idiom> تبدیل به پول کردن ،خرد کردن چیزی برای پول
processor ساخت CPU با اندازه کلمه بزرگ با وصل کردن پلاکهای با اندازه کلمه کوچکتر به هم
controlled airspace قسمتی از هوا یا فضا در ابعادو اندازههای معین که سرویس کنترل هوایی برای ان تدارک دیده شده است
viscosimeter وسیلهای برای اندازه گیری ویسکوزیته
point size برای اندازه گیری نوع یا متن
densitometer وسیلهای برای اندازه گیری دانسیته اپتیکی
chains زنجیر 09 متری برای اندازه گیری خط پیشروی
at a [the] minimum <adv.> کم کمش [حداقل] [برای آگاهی اندازه یا شماره]
at least [no less than] [not less than] <adv.> کم کمش [حداقل] [برای آگاهی اندازه یا شماره]
chain زنجیر 09 متری برای اندازه گیری خط پیشروی
decibel واحدی برای اندازه گیری شدت وضعف صدا
area اندازه گیری فضای گرفته شده برای کاری
areas اندازه گیری فضای گرفته شده برای کاری
capacitance bridge نوعی وسیله اندازه گیری خنثی برای فرفیت
decibels واحدی برای اندازه گیری شدت وضعف صدا
body نوشتار و اندازه پیش فرض برای بیشتر متن ها
bodies نوشتار و اندازه پیش فرض برای بیشتر متن ها
tape line تسمه فلزی وباریک که برای اندازه گیری بکارمیرود
engineering units واحدهای اندازه گیری بکارگرفته شده برای یک متغیرپردازشی
instrument for absolute measurement دستگاه اندازه گیری برای سنجش مقادیر مطلق
component efficiency میزانی برای اندازه گیری بازده یک قسمت از یک ماشین
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
hygrograph دستگاه خود کاری برای اندازه گیری رطوبت جوی
Dhrystone benchmark سیستمی آماری برای اندازه گیری و مقایسه کارایی کامپیوتر
lips واحد اندازه گیری سرعت برای کامپیوترهای نسل پنجم
skiascope اسبابی برای اندازه گیری قدرت انکسار نور در شبکیه
theodolite دوربین اپتیکی برای اندازه گیری زوایای قائم یا افقی
theodolites دوربین اپتیکی برای اندازه گیری زوایای قائم یا افقی
batcher دستگاهی که شن ماسه سیمان و اب را برای ساختن بتن را اندازه گیری میکند
compensator ابزاری برای اندازه گیری اختلاف فار بین اجزاء یک نورپلاریزه
perspectives روش تغییر اندازه و شکل اشیا برای تاثیرگذاری عمق و فاصله
perspective روش تغییر اندازه و شکل اشیا برای تاثیرگذاری عمق و فاصله
calliper نوعی پرگار که برای اندازه گیری ضخامت یا قطراجسام بکار میرود
grey scale سایههای خاکستری برای اندازه گیری دقیق هنگالم فیلم برداری
caliper نوعی پرگار که برای اندازه گیری ضخامت یا قطراجسام بکار میرود
gauging rod میل سنجش) میلی است که مامور رسومات برای اندازه گرفتن عمق نوشاب
resolving power اندازه گیری توانایی سیستم نوری برای تشخیص خط وط سیاه روی صفحه سفید.
designates معین کردن
specifying معین کردن
specify معین کردن
specifies معین کردن
designate معین کردن
designating معین کردن
defining معین کردن
draw the line <idiom> معین کردن
settle معین کردن
figure out معین کردن
denominate معین کردن
settles معین کردن
limit معین کردن
defines معین کردن
allocates معین کردن
defined معین کردن
inset : معین کردن
allocating معین کردن
insets : معین کردن
define معین کردن
allocate معین کردن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to map out جز بجز معین کردن
timed وقت معین کردن
times وقت معین کردن
dates مدت معین کردن
date مدت معین کردن
pre appoint قبلا معین کردن
time وقت معین کردن
To lay down certain conditions . شرایطی معین کردن
pre appoint از پیش معین کردن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
allots معین کردن سهم دادن
allotting معین کردن سهم دادن
allotted معین کردن سهم دادن
allot معین کردن سهم دادن
sanction ضمانت اجرایی معین کردن
delineate ترسیم نمودن معین کردن
sanctioning ضمانت اجرایی معین کردن
delineated ترسیم نمودن معین کردن
delineates ترسیم نمودن معین کردن
delineating ترسیم نمودن معین کردن
to locate the enemy جای دشمنی را معین کردن
sanctions ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioned ضمانت اجرایی معین کردن
officers افسر معین کردن فرماندهی کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com