English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
cross section برش متقاطع نمونه یا حد وسط
Other Matches
modules اطاقک نمونه پیش ساخته واحد نمونه برای اندازه گیری
module اطاقک نمونه پیش ساخته واحد نمونه برای اندازه گیری
acceptance sampling نمونه برداری جهت پذیرش نمونه قبولی
sample نمونه برداشتن نمونه نشان دادن
sampled نمونه برداشتن نمونه نشان دادن
sampling نمونه گیری برداشت نمونه
undisturbed sample نمونه گیری بهم نخورده نمونه دست نخورده
natural dyes رنگینه های طبیعی [که عموما از گیاهان و بعضی حیوانات تهیه می شوند. نمونه گیاهی رنگ قرمز گیاه روناس و نمونه حیوانی رنگ قرمز، حشره قرمزدانه می باشد.]
traverses خط متقاطع
traverses متقاطع
traversing خط متقاطع
traversing متقاطع
thwartwise متقاطع
intersecting متقاطع
traversed متقاطع
traversed خط متقاطع
traverse متقاطع
traverse خط متقاطع
crosser متقاطع
crosses متقاطع
crossest متقاطع
cross متقاطع
intercepter متقاطع
crisscross متقاطع
transverse متقاطع
crossover متقاطع
cross bearings سمتهای متقاطع
interconversion تبدیل متقاطع
transversely بطوراریب یا متقاطع
closed traverse خطوط متقاطع
secant line خط متقاطع [ریاضی]
diagonal سیم بر متقاطع
groined vault طاق متقاطع
interlacing arches طاقهای متقاطع
transverse section برش متقاطع
unresolved corners حاشیه متقاطع
secant خط قاطع متقاطع
cross hatch هاشور متقاطع
cross fire اتش متقاطع
cross fire اتشبار متقاطع
crossrail ریل متقاطع
cross-sections سطح متقاطع
cross wires سیمهای متقاطع
intersecting قوسی متقاطع
cross-section سطح متقاطع
crosscurrent جریان متقاطع
crosshatching هاشورزنی متقاطع
built up crossing قطعه ریل متقاطع
inweave درهم متقاطع کردن
coefficient of cross elasticity ضریب کشش متقاطع
charade جدول کلمات متقاطع
word square جدول کلمات متقاطع
interlacing arch طاق های متقاطع
cross elasticity of demand کشش متقاطع تقاضا
thwartwise بطور متقاطع اریب
crossword puzzle جدول کلمات متقاطع
criss-crosses بهطور متقاطع حرکت کردن
criss-crossing بهطور متقاطع حرکت کردن
criss-cross بهطور متقاطع حرکت کردن
cross buck حمله دو مهاجم بصورت متقاطع
to an overthwart بطور متقاطع ازاین سو بان سو
at an overthwart بطور متقاطع ازاین سو بان سو
criss-crossed بهطور متقاطع حرکت کردن
crossover متقاطع کردن برای ازدیادفشار و سرعت
interlacing arches طاقهایی که نقشه ساختمانی انهابه پرگارهای متقاطع میماند
crossbones تصویر دو استخوان متقاطع درزیر جمجمه که نشان پرچم دزدان دریایی است
cross elasticity of demand درصدتغییر تقاضای یک کالا نسبت به درصد تغییر قیمت کالای دیگر فرمول کشش متقاطع عبارت است از :
autotomic متقاطع بطور خودبخود وابسته به تقسیم خودبخود
autotomous متقاطع بطور خودبخود وابسته به تقسیم خودبخود
cross hairs دو خط متقاطع روی یک دستگاه ورودی که محل تقاطع انها مکان فعال مکان نمای یک سیستم گرافیکی رامشخص میکند
paradigm نمونه
forme نمونه
paradigms نمونه
strickle نمونه
breadboard نمونه
copyslip نمونه
patterns نمونه
types نمونه
representative نمونه
representatives نمونه
format نمونه
specimen نمونه
formats نمونه
exemplar نمونه
exemplars نمونه
sampling نمونه
module نمونه
specimens نمونه
calligraph نمونه
type نمونه
typed نمونه
ensample نمونه
example نمونه
examples نمونه
paragons نمونه
foretype نمونه
paragon نمونه
modules نمونه
pattern نمونه
precedents نمونه
precedent نمونه
sample نمونه
sampled نمونه
models نمونه
copying نمونه
copy نمونه
copies نمونه
copied نمونه
model نمونه
modelled نمونه
modeled نمونه
schema نمونه
instance نمونه
typicalness نمونه
instances نمونه
progenitors نمونه
progenitor نمونه
schemata نمونه
crosses قطع کردن متقاطع کردن
cross قطع کردن متقاطع کردن
crosser قطع کردن متقاطع کردن
crossest قطع کردن متقاطع کردن
emulator نمونه ساز
portfolio نمونه محصول
tokenism نمونه نمایی
tokenism نمونه کاری
sight form نمونه رصد
exemplarily بطور نمونه
emulation نمونه سازی
specimen signature نمونه امضاء
work sample نمونه کار
test model نمونه ی ازمایش
typicality نمونه علامت
coring نمونه گیری
core sample نمونه استوانهای
typical sample نمونه نوعی
typical galaxy کهکشان نمونه
per sample طبق نمونه
typal شبیه نمونه
test specimen نمونه ی ازمایش
typification تعیین نمونه
unknown sample نمونه مجهول
test piece نمونه ازمایشی
vial شیشه نمونه
test specimen نمونه ازمایشی
test specimen نمونه ازمایش
by the square مطابق نمونه
random sample نمونه تصادفی
pilot model نمونه ازمایشی
phony مدل یا نمونه
pattern making نمونه سازی
ladle samble نمونه پاتیل
reference pilot نمونه مرجع
pilot plant کارگاه نمونه
pilot plant کارخانه نمونه
quota sample نمونه سهمیه
prototyping ساخت یک نمونه
protoplast نمونه اصل
probability sample نمونه احتمالاتی
test piece نمونه ازمایش
pilot production تولید نمونه
representative sample نمونه معرف
patterning نمونه سازی
sample size بزرگی نمونه
samplery نمونه برداری
foretype نمونه قبلی
for example برای نمونه
exemplum مثال نمونه
exemplification نمونه اوری
samplery نمونه گیری
free sample نمونه مجانی
g نمونه معیار
sample cell فرف نمونه
sample data داده نمونه
sample distribution توزیع نمونه
holotype نمونه شاخص
sample size حجم نمونه
type of use نمونه کاربرد
screamer نمونه بسیارخوب
sampler نمونه بردار
prototypes نمونه اولیه
prototypes نمونه نخستین
prototypes نمونه ازمایشی
sampling نمونه گیری
samplers نمونه بردار
typical یک نمونه بارز
typical نمونه نوعی
prototype نمونه اولیه
prototype نمونه نخستین
prototype نمونه ازمایشی
archetype نمونه اولیه
archetypes نمونه اولیه
cell فرف نمونه
typifies نمونه بودن
typifies نمونه دادن
typified نمونه بودن
typified نمونه دادن
gauges سنجیدن نمونه
gauged سنجیدن نمونه
gauge سنجیدن نمونه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com