English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
instate برقرار کردن منصوب نمودن
Other Matches
appoints برقرار کردن منصوب کردن
appoint برقرار کردن منصوب کردن
installs منصوب نمودن
instal منصوب نمودن
install منصوب نمودن
installing منصوب نمودن
invests منصوب کردن
appointe منصوب کردن
investing منصوب کردن
invested منصوب کردن
invest منصوب کردن
put منصوب کردن واداشتن
puts منصوب کردن واداشتن
putting منصوب کردن واداشتن
intromit جادادن منصوب کردن
to put in منصوب کردن ارائه دادن
invests منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
invest منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
investing منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
invested منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
inducts برقرار کردن
set up برقرار کردن
inducted برقرار کردن
induct برقرار کردن
inducting برقرار کردن
call to order به حفظ انتظام دعوت کردن نظم مجلسی را برقرار کردن
reinstates دوباره برقرار کردن
reinstall دوباره برقرار کردن
reintegrate مجددا برقرار کردن
communicate ارتباط برقرار کردن
reinstating دوباره برقرار کردن
reinstated دوباره برقرار کردن
safety برقرار کردن تامین
reinstate دوباره برقرار کردن
to make a connection رابطه ای برقرار کردن
to induct into a seat در جایی برقرار کردن
To bring about a reconciliation. آشتی دادن ( برقرار کردن )
To establish( make) contact. تماس دایر ( برقرار ) کردن
establish برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishing برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishes برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
telecommuting ارتباط برقرار کردن راه دور
touch تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
establishments محل کار برقرار کردن قرارگاه
touches تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
establishment محل کار برقرار کردن قرارگاه
talked صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talk صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talks صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
stabilization برقرار کردن تعادل یاثبات گلوله در مسیر
institute برقرار کردن تاسیس کردن
instituting برقرار کردن تاسیس کردن
instituted برقرار کردن تاسیس کردن
institutes برقرار کردن تاسیس کردن
appointee منصوب
appointees منصوب
extrapolated قیاس کردن استقراء نمودن
glamorized فریبا نمودن طلسم کردن
glamorize فریبا نمودن طلسم کردن
extrapolates قیاس کردن استقراء نمودن
condition شرط نمودن شایسته کردن
glamorising فریبا نمودن طلسم کردن
adjusting تصفیه نمودن تنظیم کردن
extrapolating قیاس کردن استقراء نمودن
adjusts تسویه نمودن مطابق کردن
adjusts تصفیه نمودن تنظیم کردن
glamorised فریبا نمودن طلسم کردن
adjusting تسویه نمودن مطابق کردن
delineating ترسیم نمودن معین کردن
extrapolate قیاس کردن استقراء نمودن
glamorises فریبا نمودن طلسم کردن
find and replace پیدا کردن و جایگزین نمودن
immersed غوطه ور کردن شناور نمودن
palpate لمس کردن امتحان نمودن
immerse غوطه ور کردن شناور نمودن
immerses غوطه ور کردن شناور نمودن
immersing غوطه ور کردن شناور نمودن
glamorizing فریبا نمودن طلسم کردن
depose عزل نمودن خلع کردن
glamorizes فریبا نمودن طلسم کردن
deposes عزل نمودن خلع کردن
delineates ترسیم نمودن معین کردن
delineate ترسیم نمودن معین کردن
delineated ترسیم نمودن معین کردن
deposing عزل نمودن خلع کردن
appointor منصوب کننده
To belittle oneself . To make oneself cheap. خود را سبک کردن ( تحقیر نمودن )
postulate قیاس منطقی کردن فرض نمودن
postulating قیاس منطقی کردن فرض نمودن
fractionate تجزیه وتفکیک نمودن برخه کردن
postulated قیاس منطقی کردن فرض نمودن
postulates قیاس منطقی کردن فرض نمودن
nominees منصوب تعیین شده
nominee منصوب تعیین شده
self-appointed منصوب شده بوسیله خویشتن
self appointed منصوب شده بوسیله خویشتن
regius professor استاد منصوب ازطرف پادشاه
to win nny one's affections محبت کسی راجلب کردن کسیرادلبسته خود نمودن
warm up قبل از بازی حرکت کردن وخود را گرم نمودن
connectivity توانایی یک وسیله برای ارتباط برقرار کردن باسایر وسیله ها و ارسال اطلاعات
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
graving dock اسکله مخصوص تمیز کردن ویا تعمیر نمودن کشتی
conferencing اتصال چندین کامپیوتر وترمینال به هم برای اجازه دادن به گروهی از کاربران برای ارتباط برقرار کردن
quamdiu bene se gesserit تا زمانیکه تخلفی نکند منظور برقرار کردن حق انتفاع است برای کسی به این شرط که تا از شروط عقدتخلف نکند تصرفش ادامه داشته باشد
established برقرار
indefeasible برقرار
confirmed برقرار
on برقرار
to set in برقرار شدن
enactor برقرار کننده
to lay down a rule قانونی را درست کردن قانونی را وضع نمودن
to install oneself in a place در جایی برقرار شدن
maintains نگهداشتن برقرار داشتن
maintain نگهداشتن برقرار داشتن
maintained نگهداشتن برقرار داشتن
countersink خزانه نمودن کلاهک دار کردن خزینه دار کردن خزینه
combined communication board هیئت برقرار کننده ارتباط درستادهای مرکب
We finally succeed in making a radio contact. عاقبت توانستیم یک تماس رادیویی برقرار کنیم
chemical wash کهنه شور یا دواشور نمودن فرش با کلر و خاکستر چوب جهت ملایم کردن رنگ ها و افزایش طول عمر ظاهری و غیر حقیقی فرش
female سوراخی که سوزنی وارد آن میشود تا اتصال برقرار شود
initialling موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initials موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
circuit مداری که امکان ارتباط داده دو جهته برقرار میکند
circuits مداری که امکان ارتباط داده دو جهته برقرار میکند
initialled موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialing موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialed موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initial موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
reveals نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
pacts قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
reveal نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
revealed نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
plug اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
plugs اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
plugging اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
pact قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
revising اصلاح کردن اصلاح نمودن
revises اصلاح کردن اصلاح نمودن
revise اصلاح کردن اصلاح نمودن
networking نرم افزاری که اتصال بین برنامه کاربر و شبکه برقرار میکند
socket [سوراخی که سوزن یا ورودی وارد میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند]
sockets سوراخی که سوزن یا ورودی وارد میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
sessions لایه در مدل استاندارد SO/ OSI , که اتصال و قط عی را بین گیرنده و فرستنده برقرار میکند
session لایه در مدل استاندارد SO/ OSI , که اتصال و قط عی را بین گیرنده و فرستنده برقرار میکند
communication پردازندهای که چندین واسط و مدیریت بین کامپیوتر و کنترل خط وط ارتباطی برقرار میکند.
X. استاندارد CCITT که ارتباط بین ترمینال و شبکه تنظیم بسته برقرار میکند
central ترمینالی که ارتباط بین کامپیوتر مرکز و ترمینالهای راه دور را برقرار میکند
jump instruction موقعتی که پردازنده به بخش دیگر برنامه هدایت میشود در صورتی که شرط برقرار باشد
abstract نمودن
shows نمودن
showed نمودن
show نمودن
to gain any ones ear نمودن
animalize نمودن
seemed نمودن
dont نمودن
seems نمودن
animadvert نمودن
seem نمودن
abstracts نمودن
abstracting نمودن
dost نمودن
showŠetc نمودن
else rule قانون منط ق برنامه دریک دستور -IF Then برای اعمال IF دیگر اگر شرط -IF Then برقرار نبود
logic بخشی از کد که توابع نامناسب مثل آسیب سیستم انجام میدهد وقتی شرایط ی برقرار باشند
numeralization عددی نمودن
sketches رسم نمودن
curtailed مختصر نمودن
accommodate تطبیق نمودن
dusk تاریک نمودن
curtail مختصر نمودن
sum خلاصه نمودن
accommodated تطبیق نمودن
authorise مجاز نمودن
account محاسبه نمودن
sketch رسم نمودن
accommodates تطبیق نمودن
sketched رسم نمودن
assimilatc مقایسه نمودن
waives اغماض نمودن
acquitting نمودن برائت
misrepresentation بد ارائه نمودن
abated رفع نمودن
digitizing دیجیتالی نمودن
send ارسال نمودن
abate رفع نمودن
affixing اضافه نمودن
affixes اضافه نمودن
affixed اضافه نمودن
depilate ازاله مو نمودن از
acquits نمودن برائت
abating رفع نمودن
adjust تسویه نمودن
adjust تصفیه نمودن
waived اغماض نمودن
waive اغماض نمودن
curtails مختصر نمودن
sends ارسال نمودن
mirroring معکوس نمودن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com