English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (31 milliseconds)
English Persian
disorder برهم زدن مختل کردن
disorders برهم زدن مختل کردن
Other Matches
disorganised مختل کردن
disorganises مختل کردن
disorganising مختل کردن
disorganizes مختل کردن
queer مختل کردن
queerer مختل کردن
disorganize مختل کردن
disturb مختل کردن
queerest مختل کردن
disturbs مختل کردن
disorganizing مختل کردن
discombobulate مختل کردن
disorganised مختل کردن نظم
disorganises مختل کردن نظم
disorganizes مختل کردن نظم
disorganizing مختل کردن نظم
disorganize مختل کردن نظم
disorganising مختل کردن نظم
disrupts مختل کردن کار
disrupting مختل کردن کار
disrupt مختل کردن کار
hamper مانع شدن مختل کردن
hampered مانع شدن مختل کردن
hampering مانع شدن مختل کردن
hampers مانع شدن مختل کردن
violates بی حرمت ساختن مختل کردن
violated بی حرمت ساختن مختل کردن
violate بی حرمت ساختن مختل کردن
rain on someone's parade <idiom> برنامه های دیگران را مختل کردن
discombobulate درهم و برهم کردن
to make hay of درهم برهم کردن
overset برهم زدن سرنگون کردن
tousle برهم زدن پریشان کردن
unhinging مختل کردن باز کردن
unhinges مختل کردن باز کردن
unhinge مختل کردن باز کردن
disarranges بی ترتیب کردن مختل کردن
disarrange بی ترتیب کردن مختل کردن
disarranged بی ترتیب کردن مختل کردن
disarranging بی ترتیب کردن مختل کردن
disturbed مختل
tetched مختل
deranged مختل
distempered مختل
teched مختل
undisturbed غیر مختل
undisturbed مختل نشده
perturbate مختل مضطرب
disturbed مختل شده
off the rails مختل درهم
disordered مختل شده
mentally abnormal مختل المشاعر
out of kelter خراب مختل
disorderly نامنظم مختل
unsettled اشفته مختل
kelter بی ترتیب مختل
upsetter مختل کننده
to go out of gear مختل شدن ازکارافتادن
critical altitude ارتفاعی که از ان بالاتر کاردستگاهها مختل میشود
haywire در هم و برهم
tangle در هم و برهم
in a tumble در هم برهم
tangles در هم و برهم
polarities وضعیتی که ترمینالهای مثبت و منفی مختل شوند
polarity وضعیتی که ترمینالهای مثبت و منفی مختل شوند
discompose برهم زدن
derange برهم زدن
pell-mell درهم برهم
disbandment برهم خوردگی
untidiest درهم و برهم
higgledy-piggledy درهم برهم
higgledy-piggledy بطوردرهم برهم
cramp hand writing خط درهم و برهم
unorganized درهم و برهم
interaction برهم کنش
bashing برهم زدن
cramped درهم و برهم
at sixes and sevens درهم و برهم
shutting برهم نهادن
shuts برهم نهادن
shut برهم نهادن
disbands برهم زدن
coup برهم زدن
coups برهم زدن
disbanding برهم زدن
disband برهم زدن
elusory درهم برهم
topsy-turvy <idiom> درهم برهم
untidy درهم و برهم
disturber برهم زننده
topsyturvy درهم برهم
bashes برهم زدن
bashed برهم زدن
bash برهم زدن
fazing برهم زدن
fazes برهم زدن
fazed برهم زدن
faze برهم زدن
untidily درهم و برهم
untidier درهم و برهم
olla اش درهم برهم
helter-skelters درهم برهم
unsettles برهم زدن
out of order درهم برهم
pasticcqo چیزدرهم برهم
imbroglio درهم و برهم
imbroglios درهم و برهم
unsettle برهم زدن
in a bad order درهم برهم
perturbable برهم زدنی
pertubative برهم زننده
woebegone درهم و برهم
olio درهم و برهم
helter-skelter درهم برهم
embroils میانه برهم زدن
coulomb interaction برهم کنش کولنی
electrostatic interaction برهم کنش الکترواستاتیکی
elf knot موی درهم برهم
compatriotic مبنی برهم میهنی
embroil میانه برهم زدن
elf lock موی درهم برهم
embroiling میانه برهم زدن
goulash چیز درهم و برهم
embroiled میانه برهم زدن
pell-mell بطور درهم برهم
promiscuously بطور درهم برهم
matted درهم برهم حصیری
desultory بی ترتیب درهم و برهم
nictitate برهم زدن پلک چشم
in a winkling بیک چشم برهم زدن
orthogonal mesh reinforcement شبکه ارماتور عمود برهم
twinkling بیک چشم برهم زدن
charivari صداهای ناجوردرهم برهم هیاهو
in the turning of a hand بیک چشم برهم زدن
in the twinkling of a bedpost بیک چشم برهم زدن
in the twinkling of an eye بیک چشم برهم زدن
littery ریخته و پاشیده درهم برهم
upset _ برهم زنی بهم خوردگی
in a flash بیک چشم برهم زدن
grid رشتههای درهم و برهم راه اهن و مانند ان
wing گروه هوایی هر چیزی که هوا را برهم میزند
winging گروه هوایی هر چیزی که هوا را برهم میزند
puzzle head که دارای افکارمغشوش و خیالات درهم برهم است
dithyramb سرود درهم برهم ووحشیانه یونانیان باستانی
grids رشتههای درهم و برهم راه اهن و مانند ان
I hate to rain on your parade, but all your plans are wrong. از اینکه کارت را مختل کنم بیزارم، اما برنامه هایت همگی اشتباه هستند.
cross flow دو سیال که بصورت عمود برهم جریان دارند و توسط ورقه نازکی از هم عایق شده اند
disturb برهم زدن بهم زدن
disturbs برهم زدن بهم زدن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com