Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (4 milliseconds)
English
Persian
theatricalize
بروی صحنه اوردن
Other Matches
scenes
مجلس پرده جزء صحنه نمایش صحنه
scene
مجلس پرده جزء صحنه نمایش صحنه
to fall down
بروی درافتادن
theater
صحنه عملیات صحنه
crossest
قلم کشیدن بروی
the men were locked out
در را بروی کارگران بستند
cross
قلم کشیدن بروی
crosser
قلم کشیدن بروی
You are most welcome .
قدمتان بروی چشم
to eat the leek
بروی مبارک خودنیاوردن
crosses
قلم کشیدن بروی
To drow ( pull ) a gun on some one .
بروی کسی اسلحه کشیدن
epigynous
واقع بروی تخمدان برمادگی
Dont let on that you know.
بروی خودت نیاور که موضوع رامیدانی
Where do you want to go this time of night ?
این وقت شب کجا می خواهی بروی ؟
I forbid you to go . Heaven help you if you go !
اگر رفتی نرفتی ! ( مبا دا بروی )
zonate
واقع بروی یک خط مانند بعضی ازهاگهای چندتایی
chest roll
چرخیدن ژیمناست از حالت ایستاده بروی سینه
He closed the door against the peace agreement.
تمام درها را بروی موافقتنامه صلح بست
sisyphus
سیسیفوس که محکوم به غلتاندن سنگی بروی کوه بود
neoclassical economics
در این اقتصاد تمرکز بیشتر بروی تقاضای مصرف کننده وروشهای ریاضی است
governmentalize
تحت کنترل حکومت در اوردن بصورت دولتی در اوردن
to press against any thing
بر چیزی فشار اوردن بچیزی زور اوردن
jargonize
بزبان غیر مصطلح یا امیخته در اوردن یا ترجمه کردن بقالب اصطلاحات خاص علمی یافنی مخصوص در اوردن
grasps
بچنگ اوردن گیر اوردن
grasp
بچنگ اوردن گیر اوردن
grasped
بچنگ اوردن گیر اوردن
panel
نقاشی بروی تخته نقوش حاشیه دارکتاب اعضای هیئت منصفه فهرست هیئت یاعدهای که برای انجام خدمتی اماده اند
panels
نقاشی بروی تخته نقوش حاشیه دارکتاب اعضای هیئت منصفه فهرست هیئت یاعدهای که برای انجام خدمتی اماده اند
arena
صحنه
frame
صحنه
stage
صحنه
stages
صحنه
arenas
صحنه
campaigned
صحنه نبرد
proscenium
صحنه نمایش
proscenium
پیش صحنه
histrionics
صحنه سازی
prosceniums
صحنه نمایش
stage fright
صحنه هراسی
Behind the scene.
پشت صحنه
prosceniums
پیش صحنه
scenery
صحنه سازی
intratheater
در داخل صحنه
picture
دیدن شی یا صحنه
miseenscene
صحنه سازی
campaign
صحنه نبرد
campaigning
صحنه نبرد
campaigns
صحنه نبرد
cockpit
صحنه تئاتر
cockpits
صحنه تئاتر
picturing
دیدن شی یا صحنه
pictures
دیدن شی یا صحنه
pictured
دیدن شی یا صحنه
theater of operations
صحنه عملیات
stage
در صحنه فاهرشدن
stage
صحنه نمایش
stage doors
در عقب صحنه
stage door
در عقب صحنه
scenarist
صحنه ارا
settings
صحنه واقعه
setting
صحنه واقعه
scene of action
صحنه عملیات
frame frequency
بسامد صحنه
shipboard
صحنه کشتی
field of honor
صحنه دوئل
primal scene
صحنه اغازین
ring
صحنه ورزش
stages
در صحنه فاهرشدن
stages
صحنه نمایش
terrtorialize
محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
exeunt
صحنه را ترک گفتن
scene of action
صحنه جنگ یادرگیری
setting
گیرش صحنه پردازی
settings
گیرش صحنه پردازی
props
اثاثیه صحنه نمایش
stagestruck
مسحور صحنه شده
prosceniums
جلو صحنه پیشگاه
to shiftthe scene
عوض کردن صحنه
field buying
خریددر صحنه جنگ
proscenium
جلو صحنه پیشگاه
stagestruck
عاشق صحنه نمایش
open board
صحنه خلوت شطرنج
stagehand
کارگردان پشت صحنه
drop curtain
پرده جلو صحنه
bullring
صحنه یامیدان گاوبازی
The scen of a bloody (great) battle.
صحنه نبرد خونین
It was stage –managed . It was trumped up.
صحنه سازی بود
intratheater
داخل صحنه عملیات
shambles
قتلگاه صحنه کشتار
stagehands
کارگردان پشت صحنه
onstage
<adj.>
<adv.>
روی صحنه
[تئاتر]
bullrings
صحنه یامیدان گاوبازی
stage whispers
نجوای روی صحنه
stage whisper
نجوای روی صحنه
curtain call
بازگشت هنرپیشگان به صحنه
curtain calls
بازگشت هنرپیشگان به صحنه
theater army
ارتش مستقر در صحنه عملیات
theater in the round
تماشاخانه دارای صحنه مدور
theater army
نیروی زمینی صحنه عملیات
To enter the arena of bloody politics.
وارد صحنه سیاست شدن
miseenscene
کارگردانی وتنظیم صحنه تاتر
The scene of the nover is laid in scotland.
صحنه داستان دراسکاتلند است
by-play
حرکات یا مکالمات کنار صحنه
To appear on the scene (stage).
روی صحنه ظاهر شدن
upstaged
وابسته به عقب یا بالای صحنه
upstaging
وابسته به عقب یا بالای صحنه
upstages
وابسته به عقب یا بالای صحنه
parquet
محل ارکسترنمایش پایین صحنه
army in the field
ارتش مستقر در صحنه عملیات
It was the usual scene.
صحنه
[موقعیت]
معمولی بود.
to go on stage
وارد صحنه
[نمایش]
شدن
advance base
پایگاه مقدم صحنه عملیات
spotlights
شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
spotlighting
شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
spotlighted
شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
spotlight
شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
offstage
خارج از صحنه نمایش درزندگی خصوصی
fly gallery
قسمت برامده کنار صحنه تاتر
forestage
قسمت جلو امده صحنه نمایش
far-right extremist scene
صحنه جناح راست
[افراطی]
[سیاست]
to launch a product with much fanfare
کالایی را با هیاهو به صحنه نمایش آوردن
[extreme]
right-wing scene
صحنه جناح راست
[افراطی]
[سیاست]
authorized strength of theater
استعداد مجاز صحنه عملیات از نظر پرسنلی
footlights
ردیف چراغهای جلو صحنه نمایش ومانند ان
stage fright
وحشت حاصله در اثر فهوردر صحنه نمایش
It was filmed on location.
صحنه فیلم درمحل واقعی فیلمبرداری شده
The stage was bare but for
[save for]
a couple of chairs.
صحنه نمایش به استثنای چند تا صندلی لخت بود.
stage set
تنظیم صحنه برای ایفای نقش معینی از نمایش
air force component
نیروی هوایی شرکت کننده درعملیات مشترک یا صحنه عملیات
navy component
نیروی دریایی شرکت کننده درعملیات مشترک یا صحنه عملیات
The singer and his staff commandeered the entire backstage area.
خواننده و کارکنانش تمام پشت صحنه را برای خود اشغال کرده بودند.
tactics
دانش فرماندهی در صحنه جنگ طرق و وسائل و طرحهای ماهرانهای که جهت وصول به هدف به کار گرفته میشود رویه ماهرانه
dress rehearsals
اخرین تمرین نمایش که بازیگران بالباس کامل نمایش بر روی صحنه میایند
dress rehearsal
اخرین تمرین نمایش که بازیگران بالباس کامل نمایش بر روی صحنه میایند
draw direct
مستقیماگ روی صحنه ونه روی بافر حافظه
pictures
تصویر چاپ شده یا رسم شده از شی یا صحنه
picture
تصویر چاپ شده یا رسم شده از شی یا صحنه
pictured
تصویر چاپ شده یا رسم شده از شی یا صحنه
picturing
تصویر چاپ شده یا رسم شده از شی یا صحنه
to bring in to line
در صف اوردن
to put in remembrance
اوردن
leavens
ور اوردن
bring in
اوردن
go for
اوردن
cataracts
اب اوردن
cataract
اب اوردن
leavening
ور اوردن
ascites
اب اوردن
leaven
ور اوردن
bring back
پس اوردن
bring
اوردن
immigrating
اوردن
stretch
کش اوردن
stretches
کش اوردن
procuring
اوردن
procures
اوردن
procured
اوردن
run short
کم اوردن
run out of
کم اوردن
classicize
در اوردن
procure
اوردن
brings
اوردن
bringing
اوردن
immigrate
اوردن
immigrated
اوردن
immigrates
اوردن
stretched
کش اوردن
compliance
بر اوردن
inductility
اوردن
fetched
اوردن
fetch
اوردن
fetches
اوردن
exhumed
از خاک در اوردن
to get together
فراهم اوردن
disinter
از خاک در اوردن
exhuming
از خاک در اوردن
disinterred
از خاک در اوردن
disinterring
از خاک در اوردن
exhumes
از خاک در اوردن
interlard
بمیان اوردن
disinters
از خاک در اوردن
exhume
از خاک در اوردن
disentangling
از گیر در اوردن
fashions
بشکل در اوردن
obtains
بدست اوردن
acquires
بدست اوردن
acquiring
بدست اوردن
observe
بجا اوردن
observed
بجا اوردن
observes
بجا اوردن
observing
بجا اوردن
disentangle
از گیر در اوردن
disentangled
از گیر در اوردن
disentangles
از گیر در اوردن
beset
به ستوه اوردن
to call together
فراهم اوردن
to call to remembrance
بخاطر اوردن
interjected
در میان اوردن
plague
بستوه اوردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com