Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (19 milliseconds)
English
Persian
grip
بریدگی برای گذراندن اب
gripped
بریدگی برای گذراندن اب
gripping
بریدگی برای گذراندن اب
grips
بریدگی برای گذراندن اب
Other Matches
cavitation
بریدگی حاصله ازحرکت پروانه کشتی بریدگی شیار
sight window
بریدگی بالای کمان برای جاگرفتن تیر و دادن دید بهتر
lobbied
برای گذراندن لایحهای
lobbies
برای گذراندن لایحهای
lobby
برای گذراندن لایحهای
serve
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
served
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
serves
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
make a living
<idiom>
پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
joggle
بریدگی اجر و امثال ان برای جلوگیری از لغزش تیزی یا شکاف اجر و چوب وغیره
joggled
بریدگی اجر و امثال ان برای جلوگیری از لغزش تیزی یا شکاف اجر و چوب وغیره
joggles
بریدگی اجر و امثال ان برای جلوگیری از لغزش تیزی یا شکاف اجر و چوب وغیره
joggling
بریدگی اجر و امثال ان برای جلوگیری از لغزش تیزی یا شکاف اجر و چوب وغیره
scored
بریدگی
gashes
بریدگی
gashed
بریدگی
score
بریدگی
scission
بریدگی
scissor
بریدگی
gash
بریدگی
kert
بریدگی
kerf
بریدگی
notches
بریدگی
notch
بریدگی
detruncation
بریدگی
incisure
بریدگی
incisions
بریدگی
incision
بریدگی
rift
بریدگی
breaking
بریدگی
gashing
بریدگی
rifts
بریدگی
jaggedness
بریدگی
jaggy
بریدگی
gulleys
اب بریدگی
hyphen
بریدگی
hyphens
بریدگی
gully
اب بریدگی
gullies
اب بریدگی
jag
بریدگی
scores
بریدگی
denting
دندانه بریدگی
dent
دندانه بریدگی
dry gap bridge
پل مخصوص اب بریدگی
dented
دندانه بریدگی
edge notched
با بریدگی لبهای
corner cut
بریدگی گوشه
kert
جای بریدگی با
dents
دندانه بریدگی
cuts
برش بریدگی
ground water trench
بریدگی اب زیرزمینی
cuts
تخفیف بریدگی
cut
برش بریدگی
cut
تخفیف بریدگی
nicks
شکاف دادن بریدگی
nicking
شکاف دادن بریدگی
nicked
شکاف دادن بریدگی
nick
شکاف دادن بریدگی
boutonniere
بریدگی یاشکاف جای دکمه
write protect notch
شکاف حفافت از نوشتن بریدگی محافظ
inlaid work
[نقش تزئینی فقط با استفاده از یک نوع مواد در بریدگی، تورفتگی یا فرورفتگی دیوار]
pass
گذراندن
survived
گذراندن
passed
گذراندن
surviving
گذراندن
survives
گذراندن
passes
گذراندن
survive
گذراندن
averts
گذراندن
averting
گذراندن
averted
گذراندن
avert
گذراندن
to be at ease
به گذراندن
to make a shift
گذراندن
to have a rough time
بد گذراندن
to rime away one's time
گذراندن
idlest
وقت گذراندن
token passing
گذراندن نشانه
temporizes
وقت گذراندن
Sundays
یکشنبه را گذراندن
temporizing
وقت گذراندن
temporized
وقت گذراندن
temporize
وقت گذراندن
Sunday
یکشنبه را گذراندن
idles
وقت گذراندن
laugh away
با خنده گذراندن
idle
وقت گذراندن
idled
وقت گذراندن
temporising
وقت گذراندن
temporises
وقت گذراندن
leach
از صافی گذراندن
temporised
وقت گذراندن
piddles
وقت گذراندن
play away
به بازی گذراندن
niggles
وقت گذراندن
to rub through or along
بسختی گذراندن
niggled
وقت گذراندن
niggle
وقت گذراندن
filtration
از صافی گذراندن
to sleep away one's time
بخواب گذراندن
temporalize
وقت گذراندن
to rough it
سخت گذراندن
filrate
از صافی گذراندن
filtering
از صافی گذراندن
to gain time
به بهانه گذراندن
to laugh away
با خنده گذراندن
to enjoy oneself
خوش گذراندن
piddle
وقت گذراندن
piddled
وقت گذراندن
To overstep the mark. To go too far.
از حد معمول گذراندن
belate
ازموقع گذراندن
aestivate
تابستان را گذراندن
interlace
ازهم گذراندن
fare
گذراندن گذران کردن
get through
به پایان رساندن گذراندن
weekend
تعطیل اخرهفته را گذراندن
get on
گذران کردن گذراندن
jauk
بیهوده وقت گذراندن
passes
گذراندن تصویب شدن
temporalize
بدفع الوقت گذراندن
hang around
وقت را به بطالت گذراندن
while away the time
<idiom>
زمان خوشی را گذراندن
dillydally
بیهوده وقت گذراندن
passed
گذراندن تصویب شدن
To pass a bI'll through parliament .
لایحه یی را از مجلس گذراندن
To review the past in ones minds eye .
گذشته را از نظر گذراندن
to stay overnight
مدت شب را
[جایی]
گذراندن
faring
گذراندن گذران کردن
infltrate
از سوراخهای صافی گذراندن
pass
گذراندن تصویب شدن
fared
گذراندن گذران کردن
to talk away
بصحبت یاگفتگو گذراندن
fares
گذراندن گذران کردن
to muck a bout
بیهوده وقت گذراندن
to mope a way
به افسردگی و پکری گذراندن
to lop a bout
بیهوده وقت گذراندن
to loaf a way one's time
بیهوده وقت گذراندن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself .
از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
dawdle
بیهوده وقت گذراندن
temporized
بدفع الوقت گذراندن
temporize
بدفع الوقت گذراندن
moon
بیهوده وقت گذراندن
moons
بیهوده وقت گذراندن
temporising
بدفع الوقت گذراندن
temporises
بدفع الوقت گذراندن
temporised
بدفع الوقت گذراندن
loaf
وقت را بیهوده گذراندن
procrastinate
بدفع الوقت گذراندن
procrastinating
بدفع الوقت گذراندن
dawdles
بیهوده وقت گذراندن
dawdled
بیهوده وقت گذراندن
dawdling
بیهوده وقت گذراندن
procrastinated
بدفع الوقت گذراندن
procrastinates
بدفع الوقت گذراندن
temporizes
بدفع الوقت گذراندن
weekends
تعطیل اخرهفته را گذراندن
serve one's term of imprisonment
حبس خود را گذراندن
while
سپری کردن گذراندن
outwear
کهنه شدن گذراندن
temporizing
بدفع الوقت گذراندن
to loaf a way one's time
وقت خود را ببطالت گذراندن
reeve
طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
testamur
گواهی نامه گذراندن امتحانات
To get a pass.
امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
hang out
<idiom>
به بطالت گذراندن روزگار کردن
pass
گذرگاه کارت عبور گذراندن
passed
گذرگاه کارت عبور گذراندن
passes
گذرگاه کارت عبور گذراندن
to p at or in an occpation
بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
To bring something to someones attention .
چیزی را ازنظر کسی گذراندن
convalesce
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalesced
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
peels
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
peel
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
convalescing
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalesces
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
dallied
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
stand-off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
snoozed
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
stand-offs
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
snooze
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
stand off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
dallying
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dally
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dallies
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
snoozing
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
to pull any one across a river
کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
snoozes
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
passes
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passed
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pass
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pase
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
to keep a person company
پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
reeve
ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
kiosk
فضایی در صفحه نمایش برای داده کاربر و کامپیوتر برای تامین اطلاعات کلی برای عموم
kiosks
فضایی در صفحه نمایش برای داده کاربر و کامپیوتر برای تامین اطلاعات کلی برای عموم
push ball
بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
badminton
بازی انفرادی یا دو نفره در زمین به طول 04/31 متر و عرض 01/6متر برای دونفره و 81/5متر در 01/6 متر برای انفرادی و شامل سه گیم وهر گیم 51 امتیاز برای مردان و 11 امتیاز برای زنان
Beginner's All Purpose Symbolic Instruction Code
زبان برنامه سازی مط ح بالا برای توسعه برنامه به صورت محاورهای برای ایجاد یک مقدمه ساده برای برنامه نویسی کامپیوتری
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com