English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 160 (11 milliseconds)
English Persian
Accidentally . By chance. بر حسب اتفاق
Search result with all words
give اتفاق افتادن فدا کردن
gives اتفاق افتادن فدا کردن
giving اتفاق افتادن فدا کردن
cyclic دستیابی به اطلاع ذخیره شده که فقط در یک نقط ه مشخص در حلقه اتفاق میافتد
accidental آنچه تصادفی اتفاق افتاده است
fortune اتفاق افتادن مقدرکردن
fortunes اتفاق افتادن مقدرکردن
common آنچه اغلب اتفاق میافتد
commoners آنچه اغلب اتفاق میافتد
commonest آنچه اغلب اتفاق میافتد
unanimously به اتفاق اراء
unanimity اتفاق ارا هم اوازی
unanimity اتفاق اراء
coalition مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
coalitions مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
occurrence اتفاق
occurrences اتفاق
federal اتفاق
unity اتفاق
happening اتفاق
happenings اتفاق
tide اتفاق افتادن
accident اتفاق
accidents اتفاق
fluke یکنوع ماهی پهن دارای دو انتهای نوک تیز اصابت اتفاق
fluke اتفاق
flukes یکنوع ماهی پهن دارای دو انتهای نوک تیز اصابت اتفاق
flukes اتفاق
case اتفاق
cases اتفاق
immediate آنچه یکباره اتفاق افتد
occur اتفاق افتادن
occur رخ دادن یا اتفاق افتادن
occurred اتفاق افتادن
occurred رخ دادن یا اتفاق افتادن
occurring اتفاق افتادن
occurring رخ دادن یا اتفاق افتادن
occurs اتفاق افتادن
occurs رخ دادن یا اتفاق افتادن
previously زودتر اتفاق افتادن
coincide دریک زمان اتفاق افتادن
coincided دریک زمان اتفاق افتادن
coincides دریک زمان اتفاق افتادن
coinciding دریک زمان اتفاق افتادن
happen رخ دادن اتفاق افتادن
happened رخ دادن اتفاق افتادن
happens رخ دادن اتفاق افتادن
befall اتفاق افتادن
befallen اتفاق افتادن
befalling اتفاق افتادن
befalls اتفاق افتادن
befell اتفاق افتادن
league اتفاق
leagues اتفاق
coincidence اتفاق
coincidences اتفاق
unison اتحاد اتفاق
chance اتفاق افتادن
chance اتفاق
chanced اتفاق افتادن
chanced اتفاق
chances اتفاق افتادن
chances اتفاق
chancing اتفاق افتادن
chancing اتفاق
act of God اتفاق قهری
acts of God اتفاق قهری
event اتفاق
events اتفاق
incident ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
incidents ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
consensus اتفاق اراء
confederacies اتفاق
confederacy اتفاق
hazard اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
hazarded اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
hazarding اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
hazards اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
interrupt توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
interrupting توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
interrupts توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
confederation اتفاق
confederations اتفاق
protocol خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
protocols خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
accidence اتفاق
accidentalism اتفاق
accidentalness اتفاق
allopatric جداگانه اتفاق افتاده
as one man به اتفاق مانند یک مرد
betide اتفاق افتادن
by a unanimity vote به اتفاق اراء
by a unanimous به اتفاق اراء
by chance برحسب اتفاق یاتصادف
casualist معتقد به اتفاق
coincidence circuit مدار الکترونیکی که یک سیگنال خروجی تولید میکند وقتی که دو ورودی همزمان اتفاق میافتد یا دو کلمه دودویی معادل باشند
coincidence element مدار الکترونیکی که یک سیگنال خروجی تولید میکند وقتی که دو ورودی همزمان اتفاق میافتد یا دو کلمه دودویی معادل باشند
combinatorial explosion موقعیتی که به هنگام حل مسئله اتفاق میافتد
come about اتفاق افتادن
come to pass اتفاق افتادن
Other Matches
togtherness اتفاق
lague اتفاق
joinder اتفاق
hap اتفاق
fortuity اتفاق
togetherness اتفاق
occurence اتفاق
supervention اتفاق ناگهانی
confederative اتفاق کننده
consensus of opinion اتفاق اراء
disunion عدم اتفاق
fall out اتفاق افتادن
fortuitism عقیده به اتفاق
hap اتفاق افتادن
it happened اتفاق افتاد
accidentally <adv.> برحسب اتفاق
renewal of the convention تجدید اتفاق
Accompanied by. Together with . به اتفاق (همراه )
happened <past-p.> اتفاق افتاده
occurred <past-p.> اتفاق افتاده
accidently <adv.> برحسب اتفاق
as it happens <adv.> برحسب اتفاق
at random <adv.> برحسب اتفاق
by accident <adv.> برحسب اتفاق
by a coincidence <adv.> برحسب اتفاق
by chance <adv.> برحسب اتفاق
by happenstance <adv.> برحسب اتفاق
by hazard <adv.> برحسب اتفاق
coincidentally <adv.> برحسب اتفاق
fortuitously <adv.> برحسب اتفاق
to play itself out اتفاق افتادن
to be played out [enacted] اتفاق افتادن
incidentally <adv.> برحسب اتفاق
hold breath منتظر یک اتفاق بودن
What a coincidence ! چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
sure thing <idiom> حتما اتفاق افتادن
way the wind blows <idiom> چیزی که اتفاق میافتد
in the wind <idiom> بزودی اتفاق افتادن
It never occurred again دیگر اتفاق نیفتاد.
it is of frequent بسیار اتفاق میافتد
it is bound to nappen مقدراست اتفاق بیافتد
fortuitously برحسب اتفاق اتفاقا
consentaneous دارای اتفاق اراء
bay چه قبل اتفاق افتاده است
Accidents wI'll happen . جلوی اتفاق رانتوان گرفت
leaguer عضو مجمع اتفاق ملل
It's Lombard Street to a China orange. <idiom> بطور قطع [حتما] اتفاق می افتد.
It took place under my very eyes. درست جلوی چشمم اتفاق افتاد
Should anything happen to me, ... <idiom> اگر اتفاق بدی افتاد برای من ...
There's no danger of that happening again. خطری وجود ندارد که آن دوباره اتفاق بیافته.
cry over spilt milk <idiom> شکایت وناله از چیزی که بتازگی اتفاق افتاده
contingent annuity پرداخت مقرری به علت اتفاق غیر مترقبه
concert of europe اتفاق دولت بزرگ اروپا نسبت به مسائل سیاسی
data logging ضبط دادههای مربوط به حوادثی که در زمانهای متوالی اتفاق می افتند
Can count on the fingers of one hand <idiom> رخ دادن اتفاقی به تعداد انگشتان دست [اتفاق نادر و به دفعات محدود]
russian revolution وقایعی که در فاصله سالهای 5091 تا 7191 درروسیه اتفاق افتاد و بالاخره به تشکیل دولت سوسیالیستی در ان کشور منجر شد
latest event time دیرترین زمانیکه تا ان زمان یک واقعه میتواند اتفاق بیافتد بدون انکه مدت اجرای پروژه طولانی تر گردد
french revolution انقلابی که درسال 9871 در فرانسه اتفاق افتاد و باعث امحاء سیستم فئودالی و انتقال قدرت حاکمه به طبقه بورژوا شد
it occurs twice a day روزی دوبار رخ میدهد روزی دوبار اتفاق میافتد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com