Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
greatest common measure
بزرگترین بخش یاب مشترک
Other Matches
joint venture
سرمایه گذاری مشترک تجارت مشترک
common divisor
مقسوم علیه مشترک بخشیاب مشترک
joint
نیروهای مشترک عملیات مشترک
subscriber
مشترک روزنامه وغیره مشترک
subscribers
مشترک روزنامه وغیره مشترک
supreme
بزرگترین
eldest
بزرگترین
maximus
بزرگترین
best
بزرگترین
cooperative scorer
بهره گیرنده از روش سرمایه گذاری مشترک استفاده کننده از سرمایه گذاری مشترک
one's biggest worry
[problem number one]
بزرگترین نگرانی
line of most gradient
خط بزرگترین شیب
lion's share
بزرگترین سهم
He is my eldest son.
او بزرگترین پسر من هست.
lion share
بزرگترین یا بهترین بخش
maximum
منتهی درجه بزرگترین
maximum
بزرگترین وبالاترین رقم
fall line
بزرگترین خط شیب کوه
lloyd's
بزرگترین شرکت بیمه انگیسی
london in size
پس از لندن نیویورک بزرگترین شهراست
greatest lower bound
[glb, GLB]
بزرگترین کران بالا
[ریاضی]
gorilla
بزرگترین میمون شبیه انسان
great circle
بزرگترین دایره محیط یک کره
gorillas
بزرگترین میمون شبیه انسان
eagle owl
شاه جغد:بزرگترین جغداروپایی
infimum
بزرگترین کران بالا
[ریاضی]
high
رقمی با بزرگترین وزن در یک عدد
highest
رقمی با بزرگترین وزن در یک عدد
highs
رقمی با بزرگترین وزن در یک عدد
princessroyal
بزرگترین دختر پادشاه انگلیس
He is the greatest scientist on earth.
بزرگترین دانشمند روی زمین است
longboat
بزرگترین قایق داخل کشتی بازرگانی
petticoat
قسمت خارج از بزرگترین دایره هدف
petticoats
قسمت خارج از بزرگترین دایره هدف
maximum
بزرگترین حجم داده که هر لحظه ارسال میشود
America Online
بزرگترین تامین کننده سرویس اینترنت در جهان
maximum
بزرگترین عددی استفاده میشود یا مجاز است
long boat
بزرگترین کرجی که وابسته بکشتی بازرگانی است
maximum
بزرگترین عدد کاربران که سیستم در هر لحظه می پذیر
msb
بیت در کلمه که بزرگترین مقدار یا وزن را نشان می ده .
accross the slope system
شبکهای زیرزمینی که در ان زهکش ها خط بزرگترین شیب را قطع می کنند
keyth rope system
شبکه زیرزمینی که زهکشهاخط بزرگترین شیب را قطع نماید
most significant bit
بیتی در کلمه که نشان دهنده بزرگترین مقدار یا وزن است .
first fit
تابع یا الگوریتمی که اولین و بزرگترین بخش از حافظه خالی را انتخاب میکند تا یک صفحه
addressing
بزرگترین محلی که یک برنامه مشخص یا CPU میتواند مستقیما به آن دستیابی داشته باشد
IBM
بزرگترین شرکت کامپیوتری در جهان که اولین سیستم بر پایه PC را روی پردازنده PC ایجاد کرد
association for computing machinery
بزرگترین جامعه جهانی اموزشی و علمی جهت توسعه مهارتهای فنی وصلاحیتهای حرفهای متخصصان کامپیوتر
lord chancellor
بزرگترین لرد انگلیس که بامورقضایی رسیدگی کرده ومهردارسلطنتی ومشاورمخصوص پادشاه ورئیس مجلس اعیان میباشد
microprocessor
بزرگترین آدرس در ح CPU که مستقیما قابل آدرس دهی است بدون روشهای خاص
microprocessors
بزرگترین آدرس در ح CPU که مستقیما قابل آدرس دهی است بدون روشهای خاص
held in common
مشترک
conjoint
مشترک
party line
خط مشترک
party lines
خط مشترک
participants
مشترک
participant
مشترک
intercommon
حق مشترک
subscriber's line
خط مشترک
common user
مشترک
commonalities
مشترک
commonality
مشترک
subscriber
مشترک
commoners
مشترک
joint
مشترک
commonest
مشترک
sensed
حس مشترک
subscribers
مشترک
common
مشترک
sense
حس مشترک
senses
حس مشترک
joint exercise
تمرین مشترک
joint declaration
بیانیه مشترک
collaboration
کار مشترک
joint exercise
مانور مشترک
joint demand
تقاضای مشترک
joint command
فرماندهی مشترک
joint account
حساب مشترک
joint costs
هزینه مشترک
joint adventure
تجارت مشترک
joint costs
هزینههای مشترک
joint committee
کمیسیون مشترک
joint command
یکان مشترک
intercommunion
اقدام مشترک
interrelation
مناسبات مشترک
joint resolution
تصمیم مشترک
cooperative work
همکاری مشترک
complex fraction
برخه مشترک
complex fraction
مخرج مشترک
commonweal
مشترک المنافع
common wealth
مشترک المنافع
joint ownership
مالکیت مشترک
cooperation
همکاری مشترک
intercommunion
ارتباط مشترک
concerted action
عمل مشترک
cooperation
کار مشترک
cooperative work
کار مشترک
insurance certificate
بیمه مشترک
co-operation
همکاری مشترک
halvers
نیمه مشترک
collaboration
همکاری مشترک
common wall
دیوار مشترک
co-operation
کار مشترک
joint force
نیروی مشترک
my and his father
پدر مشترک من و او
subscriber line
خط مشترک
[مخابرات]
party parpet
جانپناه مشترک
rachis
دیرک مشترک
subscriber's cable
کابل مشترک
subscriber's line
خط متعلق به مشترک
subscriber's number
شماره مشترک
subscriber's station
مرکز مشترک
synergy
عمل مشترک
telephone subscriber
مشترک تلفنی
tenancy in common
استیجار مشترک
trunk circuit
معبر مشترک
co-author
نویسندهی مشترک
co-authors
نویسندهی مشترک
mutual responsibility
مسئوولیت مشترک
joint products
محصولات مشترک
joint services
خدمات مشترک
joint shares
سهام مشترک
joint staff
ستاد مشترک
joint stock
سرمایه مشترک
joint supply
عرضه مشترک
joint zone
منطقه مشترک
jointly owned property
مال مشترک
line termination circuit
اتصال مشترک
local subscriber
مشترک داخلی
mutual debts
دیون مشترک
mutual interests
منافع مشترک
EEC
بازار مشترک
party lines
مرز مشترک
meant
میان مشترک
party walls
دیوار مشترک
party wall
دیوار مشترک
common fraction
مخرج مشترک
common denominator
مخرج مشترک
combined publications
نشریات مشترک
condominiums
تسلط مشترک
condominiums
حاکمیت مشترک
condominiums
مالکیت مشترک
condominiums
حکومت مشترک
common area
ناحیه مشترک
condominium
تسلط مشترک
condominium
حاکمیت مشترک
coinsurance
بیمه مشترک
co insurance
بیمه مشترک
party line
مرز مشترک
common denominators
مخرج مشترک
commonwealth
مشترک المنافع
commonwealths
مشترک المنافع
collective
مشترک عمومی
interfaces
سطح مشترک
interfaces
وجه مشترک
interface
سطح مشترک
interface
وجه مشترک
bottom layer
لایه مشترک
middling
جمله مشترک
caveat subscriptor
اخطار به مشترک
cenotrope
گرایش مشترک
coenotrope
گرایش مشترک
condominium
مالکیت مشترک
condominium
حکومت مشترک
coefficients
عامل مشترک
common multiple
مضرب مشترک
joint
مشترک الحاقی
joint
ستاد مشترک
commonest
مشترک اشتراکی
common language
زبان مشترک
commoners
مشترک اشتراکی
common
مشترک اشتراکی
intersections
فصل مشترک
common progarm
برنامه مشترک
common storage
حافظه مشترک
common trait
ویژگی مشترک
intersection
فصل مشترک
common gender
جنس مشترک
common factor
عامل مشترک
factor
عامل مشترک
common fate
سرنوشت مشترک
Common Market
بازار مشترک
common fronties
مرز مشترک
coefficient
عامل مشترک
factors
عامل مشترک
common denominator
مخرج مشترک
[ریاضی]
interrelate
مناسبات مشترک داشتن
interrelates
مناسبات مشترک داشتن
co-star
نقش مشترک داشتن
local subscriber
مشترک تلفنی محلی
law of common fate
قانون سرنوشت مشترک
interrelating
مناسبات مشترک داشتن
line termination circuit
مدار مشترک تلفنی
co-stars
نقش مشترک داشتن
digital subscriber line
[DSL]
خط مشترک دیجیتال
[مخابرات ]
shared paranoid disorder
اختلال پارانویایی مشترک
interrelated
دارای مناسبات مشترک
party parpet
دست انداز مشترک
subscriber's loop
حلقه متعلق به مشترک
osculate
صفات مشترک داشتن
interface
دفتر مشترک قسمتها
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com