English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
westwards بسوی باختر بطرف مغرب
westward بسوی باختر بطرف مغرب
Other Matches
western غربی وابسته به مغرب یا باختر
westerners غربی وابسته به مغرب یا باختر
westerner غربی وابسته به مغرب یا باختر
westerns غربی وابسته به مغرب یا باختر
wester بسوی باختر رفتن
zephyrs باد مغرب نسیم باد مغرب
zephyr باد مغرب نسیم باد مغرب
skyward بطرف اسمان بطرف بالا
occident مغرب
west <adj.> مغرب
sunsets مغرب
west مغرب
sunset مغرب
vespers نماز مغرب
westbound مسافر مغرب
wester باد مغرب
occident مغرب زمین
Morocco کشور مغرب
evening pragen نماز مغرب
hesper ستاره مغرب
westward در جهت مغرب
westwards در جهت مغرب
west مغرب زمین
westerly در جهت مغرب
favonian وابسته به باد مغرب
lobo گرگ مغرب امریکا
vesperal شامگاهی نماز مغرب
occident باختر
west باختر
bactria باختر
west <adj.> باختر
south west در جنوب باختر
north westerly در شمال باختر
north-westerly در شمال باختر
north west در حال باختر
zephyr باختر باد
zephyrs باختر باد
Middle West باختر میانه
occidentally سوی باختر
on the west of iran در باختر ایران
north west شمال باختر
north wester باد شمال باختر
north westerly وابسته بشمال باختر
north-westerly وابسته بشمال باختر
south west سوی جنوب باختر
occidentally در باختر بشیوه باختریان
westernization فرنگی مابی پیروی از تمدن مغرب زمین
torna do یکجور گردباد که در باختر.....میوزد
Don't touch me!; Don't you touch me! به من خیلی نزدیک نشو ! [یک متر در فرهنگ باختر]
Don't touch me!; Don't you touch me! وارد منطقه شخصی من نشو ! [یک متر در فرهنگ باختر]
land's end دماغهای که در دورترین قسمت باختر انگلستان واقع است
ionian وابسته به مستعمره یونانی در کرانه باختر اسیای صغیر
into بسوی
off بسوی
toward بسوی
against بسوی
towards بسوی
to بسوی
at بسوی
occidentalist کسیکه فرهنگ و اداب باختریان را جستجو میکند باختر شناس
soiuth ward بسوی جنوب
landward بسوی خشکی
to put a bout بسوی دیگرگرداندن
selenotropic بسوی ماه
inpouring بسوی درون
spaceward بسوی فضا
earthward بسوی زمین
seaward بسوی دریا
landward بسوی زمین
aport بسوی بندر
onward بسوی جلو
off عازم بسوی
easterly بسوی شرق
east بسوی خاوررفتن
eastbound بسوی شرق
skyward بسوی اسمان
over- بسوی دیگر
over بسوی دیگر
south wards بسوی جنوب
northward بسوی شمال شمالا
southwestward بسوی جنوب غربی
southwestwards بسوی جنوب غربی
shootings شوت بسوی دروازه
shooting شوت بسوی دروازه
orientate توجه بسوی خاور
sentimentalism گرایش بسوی احساسات
orientates توجه بسوی خاور
orientating توجه بسوی خاور
introverts بسوی درون کشیدن
infalling ریزش بسوی درون
introrsal رو کننده بسوی درون
goal kick شوت بسوی دروازه
sentimentality گرایش بسوی احساسات
introrse رو کننده بسوی درون
introversion برگشت بسوی درون
earthbound متوجه بسوی زمین
drive to maturity حرکت بسوی بلوغ
make for پیش رفتن بسوی
introvert بسوی درون کشیدن
uptrend تمایل بسوی بالا
aslant بسوی سراشیب اریبی
base running دویدن بسوی پایگاه
northwards بسوی شمال شمالا
propulsion فشار بسوی جلو
adductive استشهادی بسوی محور کشنده
upsurge بسوی بالا موج زدن
indraft ریزش چیزی بسوی درون
plinking تیراندازی تفریحی بسوی اشیاء
continuation حرکت مداوم بسوی سبد
She is the center of attraction . آن زن همه را بسوی خودش می کشد
indraght ریزش چیزی بسوی درون
south بسوی جنوب نیم روز
the odds are in our favour احتمالات بسوی ما متمایل است یا می چربد
postward بسوی محل شروع اسب دوانی
We made a long step toward success. قدم بزرگه بسوی موفقیت برداشتیم
snipe از کمین گاه بسوی دشمن تیراندازی کردن
snipes از کمین گاه بسوی دشمن تیراندازی کردن
To go cap in hand to someone. دست گدایی بسوی کسی دراز کردن
sniping از کمین گاه بسوی دشمن تیراندازی کردن
transhumant حرکت کننده بسوی کوهستان برای چرا
sniped از کمین گاه بسوی دشمن تیراندازی کردن
send down پرتاب کردن توپ بسوی میله توپزن
delayed steal دزدانه گریختن بسوی پایگاه هنگام پرتاب توپگیر
tomorow morning . I wI'll leavew for london. فردا صبح بسوی لندن حرکت خواهم کرد
drive to maturity جهش بسوی کمال چهارمین مرحله رشد در نظریه روستو
into بطرف
at بطرف
levo بطرف چپ
in- بطرف
in بطرف
with بطرف درجهت
downwards بطرف پائین
orienting بطرف خاوررفتن
frontward بطرف جلو
earthwards بطرف زمین
dorsad بطرف پشت
orient بطرف خاوررفتن
to بطرف روبطرف
homes بطرف خانه
home بطرف خانه
edgewise بطرف لبه
to the east of بطرف مشرق
eastwards بطرف مشرق
orients بطرف خاوررفتن
earthward بطرف زمین
edgeways بطرف جلوباشد
frontwards بطرف جلو
manward بطرف انسان
mediad بطرف وسط
apporro بطرف جلو
aport بطرف چپ کشتی
toward بطرف نسبت به
upwards بطرف بالا
onwards بطرف جلو
to win over to one's side بطرف خوداوردن
pakkorro بطرف بیرون
abaft بطرف عقب
rearward بطرف عقب
riverward بطرف رودخانه
without بطرف خارج
on بعلت بطرف
heavenward بطرف اسمان
upgrading بطرف بالا
mesail بطرف وسط
mesal بطرف وسط
coastwards بطرف ساحل
coastward بطرف ساحل
cityward بطرف شهر
forwards بطرف جلو
cephalad متمایل بطرف سر
upward بطرف بالا
homeward بطرف منزل
upgrade بطرف بالا
upgraded بطرف بالا
upgrades بطرف بالا
atop بطرف بالا
ferryboat قایقی که بوسیله سیم یا طناب وغیره ازیک سوی رودخانه بسوی دیگر میرود
ferryboats قایقی که بوسیله سیم یا طناب وغیره ازیک سوی رودخانه بسوی دیگر میرود
leaned تکیه دادن بطرف
gravitates متمایل شدن بطرف
gravitated متمایل شدن بطرف
upstroke خط منبسط بطرف بالا
nobble بطرف خود اوردن
northwestwards بطرف شمال غربی
upthrust حرکت بطرف بالا
northwardly بطرف شمال شمالی
norther بیشتر بطرف شمال
athwart از طرفی بطرف دیگر
ap chagi ضربه پا بطرف جلو
stern wards بطرف عقب کشتی
leans تکیه دادن بطرف
outward بطرف خارج بیرونی
lean تکیه دادن بطرف
southeastward بطرف جنوب شرقی
phototropism گرایش بطرف نور
adaxial متمایل بطرف محور
gravitating متمایل شدن بطرف
outwards بطرف خارج بیرونی
stern ward بطرف عقب کشتی
northeastward بطرف شمال شرقی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com