English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
overripe بسیار رسیده
Other Matches
vlsi مجتمع سازی درمقیاس بسیار بزرگ تجمع مقیاس بسیار وسیع
infinity حجم بسیار بسیار بزرگ که از بیشترین حد تصور هم بزرگتر باشد
super- کامپیوتر main Frame بسیار قوی برای عملیات ریاضی بسیار سریع
u.h.f. بسامد بسیار بسیار زیاد
ultra high frequency بسامد بسیار بسیار زیاد
cray نوعی کامپیوتر بسیار بزرگ شرکت سازنده کامپیوترهای بسیار بزرگ
quartz clock بخش کوچکی از کریستال کواترنر که در فرکانس مشخص با اعمال ولتاژ مشخص مرتعش میشود و برای سیگنالهای ساعت بسیار دقیق کامپیوتر ها و سایر برنامههای زمانی بسیار دقیق به کار می رود
state-of-the-art بسیار پیشرفته یا از نظر تکنیکی بسیار پیشرفته
mellowed رسیده
consummating رسیده
ripest رسیده
riper رسیده
ripe رسیده
headed رسیده
mellow رسیده
mellows رسیده
mellowing رسیده
consummates رسیده
consummated رسیده
consummate رسیده
It's time وقتش رسیده که
over ripe زیاد رسیده
new come تازه رسیده
new arrived تازه رسیده
in- :رسیده امده
in :رسیده امده
maturation رسیده شدن
culminant باوج رسیده
knee high بزانو رسیده
jack in office رسیده است
full-fledged بالغ رسیده
Inc به ثبت رسیده
import کالای رسیده
importing کالای رسیده
ripely بطور رسیده
full بالغ رسیده
fullest بالغ رسیده
overdue موعد رسیده
approved به تایید رسیده
approvingly به تایید رسیده
climactic باوج رسیده
full fledged بالغ رسیده
imported کالای رسیده
agreed <adj.> <past-p.> به تایید رسیده
allowed <adj.> <past-p.> به تایید رسیده
passed <adj.> <past-p.> به تایید رسیده
authorized <adj.> <past-p.> به تایید رسیده
approved <adj.> <past-p.> به تایید رسیده
authorised [British] <adj.> <past-p.> به تایید رسیده
floor length رسیده بکف
in wards کالای رسیده
evaluation ارزیابی اخبار رسیده
nouveau-riche تازه بدوران رسیده
Did it ever occur to you that … تا کنون بفکرت رسیده که ...
evaluations ارزیابی اخبار رسیده
on end <idiom> بنظر به پایان رسیده
I am fed up to the back teeth . I cant stomack it any more. جانم به لبم رسیده
raised to the purple بپایه مترانی رسیده
elvis has left the building <idiom> [نمایش به اتمام رسیده]
pensionable وقت بازنشستگی رسیده
letterbox جعبهی نامههای رسیده
letterboxes جعبهی نامههای رسیده
intersection point نقطه بهم رسیده
ripen رسیده کردن یاشدن
ripened رسیده کردن یاشدن
ripening رسیده کردن یاشدن
ripens رسیده کردن یاشدن
jumped-up تازه به دوران رسیده
saturant بحد اشباع رسیده
inwards واردات کالای رسیده
aggrieved محنت رسیده مغموم
parvenus تازه بدوران رسیده
antemortem مرگ زود رسیده
indenting سفارش رسیده از خارج
indents سفارش رسیده از خارج
nouveaux-riches تازه بدوران رسیده
nouveau riche تازه بدوران رسیده
bequest ارثی که بنابوصیت رسیده
indent سفارش رسیده از خارج
confirmation تایید ازاطلاعات رسیده
bequests ارثی که بنابوصیت رسیده
parvenu تازه بدوران رسیده
grown رسیده جوانه زده
the story is at an end استان به پایان رسیده است
it is time i was going وقت رفتن من رسیده است
feed water اب رسیده به دیگ بخار ناو
it was at its height به منتهای درجه رسیده بود
i am nat my last shifts کارد به استخوانم رسیده است
perfect کاملا رسیده تکمیل کردن
it is high time to go وقت رفتن رسیده است
he has been put to his trumps کاردبه استخوانش رسیده است
perfects کاملا رسیده تکمیل کردن
perfecting کاملا رسیده تکمیل کردن
perfected کاملا رسیده تکمیل کردن
he is up a gum tree کاردبه استخوانش رسیده است
paprica میوه رسیده فلفل قرمز
if i had brains <idiom> اگر عقلم رسیده بود
paprika میوه رسیده فلفل قرمز
syngraph تنظیم کنندگان رسیده باشد
patentee ذینفع اختراع به ثبت رسیده
heirlooms دارایی منقولی که بارث رسیده باشد
Has a letter arrived for me? آیا برای من نامه ای رسیده است؟
the bill has come to maturity وعده پرداخت برات رسیده است
haricot دانههای رسیده یانارس لوبیای سبز
haricots دانههای رسیده یانارس لوبیای سبز
upstarts تازه بدوران رسیده ادم متکبر
I have just received your letter. کاغذت تازه به دستم رسیده است
backtell ابلاغ دستورات رسیده از رده بالا
irreducibility حالت چیزیکه به کمینه رسیده و از ان دیگرکمترنمیشود
the bill of has come to mature وعده پرداخت برات رسیده است
embryonic membrane ساختمانی که ازتخم رسیده مشتق میشود
upstart تازه بدوران رسیده ادم متکبر
heirloom دارایی منقولی که بارث رسیده باشد
things have come to a pretty pass کار بجای باریک رسیده است
ground waves امواج سطحی رسیده به رادار یادستگاههای مخابراتی
priming استر کاری چیدن برگ رسیده تنباکو
demand frequency نواخت تکرار درخواستها تعداد درخواستهای رسیده
semifinalist کسیکه بمرحله مسابقات نیمه نهایی رسیده
centralized items اقلامی که دستور کنترل توزیع تمرکزی ان رسیده
young people دخترها و پسرهایی که بسن ازدواج رسیده اند
It's time to prepare the meal. وقتش رسیده است که غذا را آماده کنیم.
Now it is about time to head home! الان وقتش رسیده به خانه برویم [بروم] !
I wI'll show you! Who do you think you are ?I know how to handle (treat) people like you ! خیال کردی! خیالت رسیده ! ( درمقام تهدید )
dowagers بیوه زنی که دارایی ازشوهرش به او ارث رسیده باشد
aposteriori از معلول بعلت رسیده از مخلوق بخالق پی برده استنتاجی
carpetbaggers تازه بدوران رسیده وفاسد مسافر خورجین دار
brie پنیر نرمی که بوسیله کفک رسیده شده باشد
dowager بیوه زنی که دارایی ازشوهرش به او ارث رسیده باشد
carpetbagger تازه بدوران رسیده وفاسد مسافر خورجین دار
dowagers بیوه زنی که از شوهرش باودارایی یا مقامی بارث رسیده باشد
dowager بیوه زنی که از شوهرش باودارایی یا مقامی بارث رسیده باشد
nonagium عشر ماترک متوفی که به کشیش کلیسای محل می رسیده است
exponents شمارهای که توانی که عدد پایه به آن توان رسیده است بیان میکند
exponent شمارهای که توانی که عدد پایه به آن توان رسیده است بیان میکند
ends نشانهای در ماشین تایپ برای نمایش اینکه کاغذ به انتها رسیده است
ended نشانهای در ماشین تایپ برای نمایش اینکه کاغذ به انتها رسیده است
end نشانهای در ماشین تایپ برای نمایش اینکه کاغذ به انتها رسیده است
hot valve clearance فاصله کوچک بین ساقه سوپاپ و اسبک هنگامی که تمام قطعات موتور بدمای کاری رسیده اند
things have come to a pretty کاربجای باریک رسیده است کارو بار خراب است
interpretation تفسیر اخبار واطلاعات رسیده تفسیر عکس ترجمه کردن
interpretations تفسیر اخبار واطلاعات رسیده تفسیر عکس ترجمه کردن
oftentimes بسیار
no end of بسیار
far بسیار
out and a way بسیار
much بسیار
multiplicity بسیار
many بسیار
precious بسیار
sadly بسیار بد
desperate بسیار بد
an abundance of بسیار
terrible <adj.> بسیار بد
lousy <adj.> بسیار بد
rotten <adj.> بسیار بد
lot بسیار
clinking بسیار
ever so بسیار
far and away بسیار
immortally بسیار
lashongs بسیار
all بسیار
longeval بسیار زی
multiped بسیار پا
beastby بسیار
by far بسیار
not a lettle بسیار
muckle بسیار
mickle or muckle بسیار
mickle بسیار
awful <adj.> بسیار بد
all- بسیار
seldom بسیار کم
multifarious بسیار
awfully بسیار
unco بسیار
plenty بسیار
parlous بسیار
powerfully بسیار
abundant بسیار
very بسیار
sopping بسیار
so mush بسیار
overly بسیار
numerous بسیار
galore بسیار
sorely بسیار
very little بسیار کم
detestable بسیار بد
thousand and one بسیار
multi-millionaires بسیار پولدار
meticulosity دقت بسیار
multi-millionaires بسیار ثروتمند
overly بسیار گرانه
superfine بسیار فریف
multiform بسیار شکل
superheat بسیار گرم
multidentate بسیار دندان
supersubtlety زرنگی بسیار
multangular بسیار گوشه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com