Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
proverbially
بشکل ضرب المثل بطور مشهور
Other Matches
reputedly
بطور مشهور
reputably
بطور معتبر یا مشهور
obliquely
بشکل اریب بطور مورب
interrogatively
بشکل پرسش بطور پرسش
to wit
فی المثل
vide
فی المثل
like
فی المثل
likes
فی المثل
liked
فی المثل
remuneration
اجرت المثل
wise saw
ضرب المثل
byword
ضرب المثل
bywords
ضرب المثل
sooth
ضرب المثل
quit rent
اجرت المثل
fair equivalent remuneration
اجرت المثل
remunerations
اجرت المثل
proverb
ضرب المثل
proverbs
ضرب المثل
reasonable of average wage fair
اجرت المثل
cubes
هرچیزی بشکل مکعب بشکل مکعب دراوردن
cube
هرچیزی بشکل مکعب بشکل مکعب دراوردن
maximal
وابسته به ضرب المثل
his generosity was proverbial
دهش او ضرب المثل
anecdote
امثال ضرب المثل
anecdotes
امثال ضرب المثل
proberbial
وابسته بضرب المثل
to become a byword
ضرب المثل شدن
to become a proverb
ضرب المثل شدن
sawed
لغت یا جمله ضرب المثل
saw
لغت یا جمله ضرب المثل
sawing
لغت یا جمله ضرب المثل
gnomic
شامل پند و ضرب المثل
saws
لغت یا جمله ضرب المثل
he is a p for foolishness
درحماقت ضرب المثل است
proverbial
مشهور
well-known
مشهور
rented
مشهور
of renown
مشهور
well thought of
مشهور
renting
مشهور
illustrous
مشهور
historic
مشهور
loudest
مشهور
louder
مشهور
loud
مشهور
reputed
مشهور
reputable
مشهور
rents
مشهور
of reputation
مشهور
famous
مشهور
magnific
مشهور
popular
مشهور
grandest
مشهور
grander
مشهور
famed
مشهور
grand
مشهور
illustrated
مشهور
celebrated
مشهور
putative
مشهور
renowned
مشهور
well-thought-of
مشهور
well known
مشهور
go-ahead
مشهور
known
مشهور
of d.
مشهور
he was wise to a proverb
در خرمندی ضرب المثل شده بود
Only dead fish swim with the flow
[stream]
.
<proverb>
در زندگی باید بجنگیم.
[ضرب المثل]
to make a noise in the world
مشهور شدن
names
مشهور نامدار
name
مشهور نامدار
famed for valour
دردلاوری مشهور
well known
معروف مشهور
as is well known
چنانکه مشهور
renown
مشهور کردن
known
مشهور معروف
saying
گفتار مشهور
sayings
گفتار مشهور
glaring
اشکار مشهور
celebrator
مشهور کننده
to create an image for oneself as somebody
مشهور شدن
Money doesn't bring
[buy]
happiness.
<proverb>
پول خوشبختی نمی آورد.
[ضرب المثل]
to create an image for oneself as somebody
معروف و مشهور شدن
name brand
علامت تجارتی مشهور
as the saying goes
مثلی است مشهور
as the saying is
مثلی است مشهور
accepted barbarism
غلط مشهور یا پذیرفته
popularizer
مشهور ومتداول کننده
world wide
مشهور جهان متداول درهمه جا
tron
یک پسوند عالی فنی و مشهور
All show and no substance.
<proverb>
از ظاهر کسی نمی شود به باطنش پی پرد.
[ضرب المثل]
A fair face may hide a foul heart.
<proverb>
از ظاهر کسی نمی شود به باطنش پی پرد.
[ضرب المثل]
A guilty conscience needs no accuser.
<proverb>
کسی که پوزش می خواهد خود را متهم می کند.
[ضرب المثل]
Hunger is the best sauce.
<proverb>
گشنگی بهترین خوشمزه کننده غذا است.
[ضرب المثل ]
He who excuses accuses himself.
<proverb>
کسی که پوزش می خواهد خود را متهم می کند.
[ضرب المثل]
Excuses always proceed from a guilty conscience.
<proverb>
کسی که پوزش می خواهد خود را متهم می کند.
[ضرب المثل]
Appetite comes with eating.
<proverb>
با پیش رفت فعالیت تمایل افزایش می یابد.
[ضرب المثل]
calebrate
باتشریفات انجام دادن مشهور کردن
irretrievably
بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
inconsiderably
بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
nauseously
بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
pc paint
برنامه مشهور نقاشی وترسیم برای ریزکامپیوترها
to make one's mark
مشهور شدن نشان بجای امضا گذاشتن
lusciously
بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
indisputable
بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
horridly
بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
she was her putative daughter
اورا دختری فرض میکرد مشهور بودکه وی دختراوست
pc write
IB و کامپیوتر سازگار با ان برنامه مشهور پردازش کلمه برای PC
sidekicks
برنامه مشهور که یک ماشین حساب کامپیوتری صفحه یادداشت
sidekick
برنامه مشهور که یک ماشین حساب کامپیوتری صفحه یادداشت
worthy of remark
قابل ملاحظه برجسته مشهور فوق العاده استثنائی
appearance money
پولی که به افراد مشهور برای حضور در محافل پرداخت میشود
grossly
بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
indeterminately
بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
immortally
بطور فنا ناپذیر بطور باقی
poorly
بطور ناچیز بطور غیر کافی
cbasic
یک کامپایلر مشهور زبان برنامه نویسی که بسیارسریعتر از مترجم BASIC میباشد
visicalc
یک برنامه مشهور صفحه گسترده الکترونیکی نام تجاری یک بسته نرم افزاری
macintosh
یک سیستم ریزکامپیوتری مشهور که توسط شرکت کامپیوتری APPLE ساخته شده است مکینتاش
atari
نام نوعی از کامپیوترهای شخصی و وسائل جانبی مشهور که توسط شرکت ATARI تولید میشود
word star
یک برنامه پردازش کلمه مشهور که شامل هجی کردن کلمات و ویژگی ادغام پستی استacrostic
indecorously
بطور ناشایسته بطور نازیبا
latently
بطور ناپیدا بطور پوشیده
genuinely
بطور اصل بطور بی ریا
martially
بطور جنگی بطور نظامی
abusively
بطور ناصحیح بطور دشنام
incisively
بطور نافذ بطور زننده
improperly
بطور غلط بطور نامناسب
When it rains, it pours
<idiom>
بدشانسی وقتی که می آید پشت سر هم می آید.
[ضرب المثل]
It doesn't matter where you get your appetite as long as you eat at home.
<proverb>
بیرون ما را به اشتها می آورند اما در خانه غذا می خوریم.
[ضرب المثل بیشتر مربوط به سکس تا غذا]
hibernicism
ضرب المثل یا گفتار ایرلندی ملیت ایرلندی
use and occupation
عنوان دعوی که مالک علیه مستاجری که پس از انقضاء مدت اجاره ازملک استیفاء منفعت کردن به منظور مطالبه اجرت المثل این انتفاع و تصرف اقامه میکند
Mohtasham design
طرح محتشمی
[اینگونه طرح ها منسوب به استاد محتشم کاشانی بافنده مشهور کاشان می باشد.]
pinnately
بشکل پر
caprine
بشکل بز
arundinaceous
بشکل نی
in the light of
بشکل
hoofs
بشکل سم
hoof
بشکل سم
ungulate
بشکل سم
in the shape of
بشکل
floriform
بشکل گل
ridgeways
بشکل خرپشته
broaches
بشکل مته
broaching
بشکل مته
sickles
بشکل داس
enigmatize
بشکل معمادراوردن
squarely
بشکل چهارگوش
quadrant gularly
بشکل چهارگوش
triangular
بشکل مثلث
like
بشکل یاشبیه
sickle
بشکل داس
liked
بشکل یاشبیه
ibex
بشکل بزکوهی
likes
بشکل یاشبیه
tragically
بشکل تراژدی
fastigiate
بشکل مخروط
broached
بشکل مته
fugitively
بشکل فراری
in intaglio
بشکل کنده
lyrically
بشکل غزل
ridgewise
بشکل خرپشته
forkedly
بشکل چنگال
rotiform
بشکل چرخ
tubby
بشکل وان
fiddle headed
بشکل سرویولون
form
بشکل دراوردن
formed
بشکل دراوردن
forms
بشکل دراوردن
broach
بشکل مته
in a narrative style
بشکل روایت
hamate
بشکل قلاب
scincoid
بشکل سقنقر
butterflies
بشکل پروانه
obcordate
بشکل دل وارونه
campanulate
بشکل زنگ
baculiform
بشکل میله
stelliform
بشکل ستاره
squamation
بشکل فلس
crosswise
بشکل صلیب
crosswise
بشکل ضرب در
crossways
بشکل ضرب در
crossways
بشکل صلیب
aliform
بشکل بال
cuculiform
بشکل فاخته
ovally
بشکل بیضی
cylindrically
بشکل استوانه
wedgy
بشکل گوه
aqua
محلولی بشکل اب
spikelike
بشکل میخ
actinomorphous
بشکل شعاعی
lunate
بشکل هلال
styliform
بشکل قلم
lick into shape
بشکل در اوردن
ungulate
بشکل ناخن
semicircular
بشکل نیمدایره
nebulous
بشکل ابر
liquidly
بشکل مایع
tympanic
بشکل طبل
vegetably
بشکل سبزی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com