English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 154 (8 milliseconds)
English Persian
to talk away بصحبت یاگفتگو گذراندن
Other Matches
survives گذراندن
averts گذراندن
passes گذراندن
to have a rough time بد گذراندن
survive گذراندن
to rime away one's time گذراندن
survived گذراندن
surviving گذراندن
to make a shift گذراندن
averting گذراندن
passed گذراندن
to be at ease به گذراندن
averted گذراندن
pass گذراندن
avert گذراندن
temporalize وقت گذراندن
leach از صافی گذراندن
laugh away با خنده گذراندن
interlace ازهم گذراندن
filrate از صافی گذراندن
filtration از صافی گذراندن
Sunday یکشنبه را گذراندن
belate ازموقع گذراندن
Sundays یکشنبه را گذراندن
idle وقت گذراندن
temporizing وقت گذراندن
idled وقت گذراندن
temporizes وقت گذراندن
idles وقت گذراندن
temporized وقت گذراندن
idlest وقت گذراندن
temporize وقت گذراندن
temporising وقت گذراندن
temporises وقت گذراندن
temporised وقت گذراندن
aestivate تابستان را گذراندن
piddled وقت گذراندن
piddle وقت گذراندن
niggle وقت گذراندن
to enjoy oneself خوش گذراندن
to gain time به بهانه گذراندن
to laugh away با خنده گذراندن
to rough it سخت گذراندن
To overstep the mark. To go too far. از حد معمول گذراندن
to rub through or along بسختی گذراندن
token passing گذراندن نشانه
filtering از صافی گذراندن
niggled وقت گذراندن
play away به بازی گذراندن
piddles وقت گذراندن
to sleep away one's time بخواب گذراندن
niggles وقت گذراندن
weekends تعطیل اخرهفته را گذراندن
get through به پایان رساندن گذراندن
fare گذراندن گذران کردن
To pass a bI'll through parliament . لایحه یی را از مجلس گذراندن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself . از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
weekend تعطیل اخرهفته را گذراندن
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
to stay overnight مدت شب را [جایی] گذراندن
To review the past in ones minds eye . گذشته را از نظر گذراندن
fared گذراندن گذران کردن
fares گذراندن گذران کردن
jauk بیهوده وقت گذراندن
temporalize بدفع الوقت گذراندن
infltrate از سوراخهای صافی گذراندن
hang around وقت را به بطالت گذراندن
get on گذران کردن گذراندن
outwear کهنه شدن گذراندن
to lop a bout بیهوده وقت گذراندن
to mope a way به افسردگی و پکری گذراندن
dillydally بیهوده وقت گذراندن
to muck a bout بیهوده وقت گذراندن
to loaf a way one's time بیهوده وقت گذراندن
faring گذراندن گذران کردن
serve one's term of imprisonment حبس خود را گذراندن
moons بیهوده وقت گذراندن
loaf وقت را بیهوده گذراندن
passes گذراندن تصویب شدن
dawdle بیهوده وقت گذراندن
dawdled بیهوده وقت گذراندن
dawdles بیهوده وقت گذراندن
lobbied برای گذراندن لایحهای
procrastinating بدفع الوقت گذراندن
dawdling بیهوده وقت گذراندن
procrastinates بدفع الوقت گذراندن
grip بریدگی برای گذراندن اب
gripping بریدگی برای گذراندن اب
procrastinated بدفع الوقت گذراندن
procrastinate بدفع الوقت گذراندن
grips بریدگی برای گذراندن اب
moon بیهوده وقت گذراندن
passed گذراندن تصویب شدن
temporizes بدفع الوقت گذراندن
gripped بریدگی برای گذراندن اب
pass گذراندن تصویب شدن
temporize بدفع الوقت گذراندن
temporising بدفع الوقت گذراندن
temporises بدفع الوقت گذراندن
while سپری کردن گذراندن
temporised بدفع الوقت گذراندن
lobby برای گذراندن لایحهای
lobbies برای گذراندن لایحهای
temporized بدفع الوقت گذراندن
temporizing بدفع الوقت گذراندن
testamur گواهی نامه گذراندن امتحانات
to loaf a way one's time وقت خود را ببطالت گذراندن
reeve طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
pass گذرگاه کارت عبور گذراندن
passes گذرگاه کارت عبور گذراندن
To bring something to someones attention . چیزی را ازنظر کسی گذراندن
To get a pass. امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
to p at or in an occpation بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
hang out <idiom> به بطالت گذراندن روزگار کردن
passed گذرگاه کارت عبور گذراندن
to d. a way one's time وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
to pull any one across a river کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
peel گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
peels گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
snoozed خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
convalescing بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
stand off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
snoozes خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
dallying وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
stand-offs دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
dally وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dallies وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dallied وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
serve گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
served گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
snoozing خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
serves گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
convalesce بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalesces بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
snooze خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
convalesced بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
stand-off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
pass گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passes گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
to keep a person company پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
passed گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pase گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
reeve ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
push ball بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
point after touchdown [یک امتیاز با گذراندن توپ بر فراز دروازه با ضربه پا پس از کسب شش امتیاز با رسیدن به پشت خط پایان]
aestivate رخوت تابستانی داشتن تابستان را بحال رخوت گذراندن
slug یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugged یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugs یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
wear stripes دوره زندانی را گذراندن زندانی بودن
infltrate با تراوش گذراندن تراوش کردن
throughput capacity فرفیت عبور دهی کالا فرفیت تخلیه و عبوردهی بارانداز یا اسکله فرفیت گذراندن کالا
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com