English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
soiuth ward بطرف جنوب متمایل بجنوب
south wards بطرف جنوب متمایل بجنوب
Other Matches
cephalad متمایل بطرف سر
gravitates متمایل شدن بطرف
gravitating متمایل شدن بطرف
cephalad متمایل بطرف راس
gravitate متمایل شدن بطرف
gravitated متمایل شدن بطرف
deasil متمایل بطرف راست
adaxial متمایل بطرف محور
southeastward بطرف جنوب شرقی
southern جنوبا بطرف جنوب
south-west جنوب غربی سوی جنوب باختر
south westerly سوی جنوب غرب یا جنوب باختر
south-east جنوب شرقی سوی جنوب شرق
south west جنوب باختر جنوب غربی
south east جنوب خاوری جنوب شرقی
skyward بطرف اسمان بطرف بالا
avid متمایل
prone متمایل
inclinable متمایل
propense متمایل
amenable متمایل
oriented متمایل به
inclinatory متمایل
minded متمایل
partial متمایل به
swept متمایل
contractive متمایل به انقباض
apt متمایل اماده
dancy متمایل به رقص
greenish متمایل به سبز
incline متمایل کردن
tendentious متمایل متوجه
downward متمایل بپایین
fattish متمایل به چاق
swimmy متمایل بگیجی
biassed متمایل بیکسو
dermotropic متمایل به پوست
expansive متمایل به توسعه
longish متمایل به درازی
incline متمایل شدن
inclines متمایل شدن
inclines متمایل کردن
like متمایل به تساوی
yellowy متمایل به زردی
liked متمایل به تساوی
trepan متمایل شدن
likes متمایل به تساوی
grayish متمایل به خاکستری
fain متمایل بخشنودی
runny متمایل بدویدن
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
pruplish متمایل به رنگ ارغوانی
zenkatsu dachi ایستادن متمایل به جلو
bossiness متمایل به ریاست مابی
bossy متمایل به ریاست مابی
pneumotropic متمایل به نسج ریوی
forward slope شیب متمایل به جلو
suicidal وابسته یا متمایل به خودکشی
sway متمایل شدن یا کردن و بعقیدهای
sways متمایل شدن یا کردن و بعقیدهای
lie over بتاخیر افتادن متمایل شدن
tend متمایل بودن به گرایش داشتن
tended متمایل بودن به گرایش داشتن
lie over متمایل بودن منتظر ماندن
coral pink رنگ ارغوانی متمایل به زردکمرنگ
swayed متمایل شدن یا کردن و بعقیدهای
tends متمایل بودن به گرایش داشتن
tending متمایل بودن به گرایش داشتن
neologian متمایل به تعلیمات نوین مذهبی
biases بیک طرف متمایل کردن
lopsided متمایل بیک طرف بی قرینه
bias بیک طرف متمایل کردن
antrorse خمیده بجلو یا متمایل ببالا
the odds are in our favour احتمالات بسوی ما متمایل است یا می چربد
banks دوران یا متمایل شدن هواپیماحول محور طولی
bank دوران یا متمایل شدن هواپیماحول محور طولی
tint [هاله ای از رنگ که بیشتر به سمت سفید متمایل باشد.]
beryl سیلیکات بریلیوم و الومینیوم رنگ ابی متمایل به سبز
south <adj.> جنوب
south جنوب
south eastern جنوب خاوری
soiuthern cross صلیب جنوب
south eastern جنوب شرقی
lowlander اهل جنوب
south easterly جنوب خاوری
south-eastern جنوب شرقی
azimuth نقطه جنوب
notus باد جنوب
south-western جنوب غربی
south east جنوب شرق
soiuth ward بسوی جنوب
south east در جنوب خاور
southeast جنوب خاوری
southeast جنوب شرقی
southward سوی جنوب
southern اهل جنوب
southland سرزمین جنوب
sou'westers جنوب غربی
the south pole قطب جنوب
southerner اهل جنوب
south-west جنوب غرب
southerners اهل جنوب
southbound عازم جنوب
south westerly جنوب باختری
Antarctic قطب جنوب
south west در جنوب باختر
south wards بسوی جنوب
south western جنوب غربی
south west جنوب غرب
south-east جنوب شرق
south western جنوب باختری
South Pole قطب جنوب
southwestwards درجهت جنوب باختری
Antarctic مربوط به قطب جنوب
in a south easterly direction از جهت جنوب خاور
libeccio باد جنوب غربی
libecchio باد جنوب غربی
southwestwards بسوی جنوب غربی
celestial body south pole قطب جنوب عالم
south east سوی جنوب خاور
southernmost در اقصی نقطه جنوب
southwest واقع در جنوب غربی
souithernism رسوم واداب جنوب
southeastward در جهت جنوب خاوری
southeaster توفان جنوب شرقی
southwestern واقع در جنوب غربی
south easterly سوی جنوب خاور
southwestward بسوی جنوب غربی
antarctic circle مدار قطب جنوب
southeaster باد جنوب شرقی
southwestward درجهت جنوب باختری
south west سوی جنوب باختر
southwester باد جنوب غربی
southwesterner اهل جنوب غربی
into بطرف
in بطرف
levo بطرف چپ
in- بطرف
at بطرف
soputheasternmost در دورترین نقطه جنوب شرقی
their p was toward the south چشم اندازانهابسوی جنوب بود
souithernism لغت و اصطلاحات مخصوص جنوب
south بسوی جنوب نیم روز
southeasterner ساکن نواحی جنوب شرقی
southwester توفان یا تندباد جنوب غربی
rearward بطرف عقب
orienting بطرف خاوررفتن
orient بطرف خاوررفتن
mesal بطرف وسط
mediad بطرف وسط
manward بطرف انسان
homes بطرف خانه
apporro بطرف جلو
mesail بطرف وسط
home بطرف خانه
edgeways بطرف جلوباشد
homeward بطرف منزل
upward بطرف بالا
abaft بطرف عقب
to win over to one's side بطرف خوداوردن
riverward بطرف رودخانه
upwards بطرف بالا
pakkorro بطرف بیرون
to بطرف روبطرف
with بطرف درجهت
onwards بطرف جلو
aport بطرف چپ کشتی
forwards بطرف جلو
orients بطرف خاوررفتن
upgrade بطرف بالا
atop بطرف بالا
upgraded بطرف بالا
earthward بطرف زمین
earthwards بطرف زمین
to the east of بطرف مشرق
upgrades بطرف بالا
frontwards بطرف جلو
eastwards بطرف مشرق
frontward بطرف جلو
upgrading بطرف بالا
heavenward بطرف اسمان
downwards بطرف پائین
cityward بطرف شهر
on بعلت بطرف
toward بطرف نسبت به
coastward بطرف ساحل
coastwards بطرف ساحل
edgewise بطرف لبه
dorsad بطرف پشت
without بطرف خارج
royal palm نخل بلند جنوب فلوریدا و کوبا
water moccasin مار سمی ابزی جنوب امریکا
zulu اهل ناتال در جنوب افریقا ناتالی
peafowl قوقاول بزرگ صحرایی جنوب اسیا
bahama islands جزایرباهاما واقع درهندغربی و جنوب فلوریدا
aardwolf کفتار بومی جنوب و مشرق افریقا
judea یهودیه که قسمتی از جنوب فلسطین بوده
Makri [Fethiye] شهر بندری فتیه در جنوب ترکیه
galleta چمن با دوام جنوب امریکا و مکزیکو
nobble بطرف خود اوردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com