English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (37 milliseconds)
English Persian
evanesce بطرف صفر میل کردن
Search result with all words
starboard بطرف راست حرکت کردن
side sweep and over under گرفتن دست و کمرحریف کشیدن وی بطرف خودو با پای چپ زیر پای راست حریف را خالی کردن و پرتاب حریف
skate off حرکت بطرف حریف و تماس بدنی با او برای دور کردن اواز گوی
to push down بطرف پایین هل دادن یا پرت کردن
upthrust بطرف بالا پرتاب کردن
uptilt بطرف بالا کج کردن
Other Matches
skyward بطرف اسمان بطرف بالا
in بطرف
in- بطرف
into بطرف
at بطرف
levo بطرف چپ
mesal بطرف وسط
abaft بطرف عقب
manward بطرف انسان
to win over to one's side بطرف خوداوردن
without بطرف خارج
to بطرف روبطرف
frontwards بطرف جلو
apporro بطرف جلو
with بطرف درجهت
atop بطرف بالا
edgeways بطرف جلوباشد
upwards بطرف بالا
mesail بطرف وسط
upgrading بطرف بالا
frontward بطرف جلو
riverward بطرف رودخانه
upward بطرف بالا
upgrades بطرف بالا
upgraded بطرف بالا
rearward بطرف عقب
upgrade بطرف بالا
heavenward بطرف اسمان
onwards بطرف جلو
forwards بطرف جلو
aport بطرف چپ کشتی
coastwards بطرف ساحل
homes بطرف خانه
dorsad بطرف پشت
mediad بطرف وسط
downwards بطرف پائین
earthward بطرف زمین
earthwards بطرف زمین
eastwards بطرف مشرق
to the east of بطرف مشرق
edgewise بطرف لبه
on بعلت بطرف
toward بطرف نسبت به
pakkorro بطرف بیرون
homeward بطرف منزل
home بطرف خانه
coastward بطرف ساحل
orients بطرف خاوررفتن
cityward بطرف شهر
orienting بطرف خاوررفتن
orient بطرف خاوررفتن
cephalad متمایل بطرف سر
athwart از طرفی بطرف دیگر
nobbling بطرف خود اوردن
nobbles بطرف خود اوردن
northeastward بطرف شمال شرقی
northwardly بطرف شمال شمالی
nobble بطرف خود اوردن
astern بطرف عقب پسین
cephalad متمایل بطرف راس
ap chagi ضربه پا بطرف جلو
inwards or inward بطرف داخل بباطن
nobbled بطرف خود اوردن
norther بیشتر بطرف شمال
biteuro chagi ضربه پا بطرف اریب
front بطرف جلو روکردن به
adaxial متمایل بطرف محور
gravitated متمایل شدن بطرف
leans تکیه دادن بطرف
outward بطرف خارج بیرونی
ashore بکنار بطرف ساحل
leaned تکیه دادن بطرف
lean تکیه دادن بطرف
southern جنوبا بطرف جنوب
ina northerly direction بطرف شمال شمالا
downstroke ضربه بطرف پایین
downswing نوسان بطرف پایین
inboard بطرف مرکز کشتی
stern wards بطرف عقب کشتی
stern ward بطرف عقب کشتی
gravitates متمایل شدن بطرف
southeastward بطرف جنوب شرقی
gravitate متمایل شدن بطرف
outwards بطرف خارج بیرونی
upstroke خط منبسط بطرف بالا
upthrust حرکت بطرف بالا
phototropism گرایش بطرف نور
upwell بطرف بالا رفتن
deasil متمایل بطرف راست
gravitating متمایل شدن بطرف
northwestwards بطرف شمال غربی
fronting بطرف جلو روکردن به
upthrow بطرف بالاانداختن تحول شدید
transposes بطرف دیگر معادله بردن
outcurve انحنا یا خمیدگی بطرف خارج
upstroke حرکت قلم بطرف بالا
pull بطرف خود کشیدن کشش
bate بال زدن بطرف پایین
pulls بطرف خود کشیدن کشش
transpose بطرف دیگر معادله بردن
retrorse بطرف پایین و عقب خم شده
soiuth ward بطرف جنوب متمایل بجنوب
transposing بطرف دیگر معادله بردن
overhand بازی با دست بطرف بالا
westward بسوی باختر بطرف مغرب
westwards بسوی باختر بطرف مغرب
strelli غلت عقب بطرف بالانس
dextrorotation گردش بطرف قطب راست
cockshot پرتاب تیر بطرف هدف
adductor تمایل عضو بطرف محور
cockshy پرتاب تیر بطرف هدف
step turn چرخش بطرف پایین تپه
south wards بطرف جنوب متمایل بجنوب
bind کنارزدن شمشیر حریف بطرف بدن او
capacole چرخش بطرف چپ وراست پلکان مارپیچ
levorotary دارای تمایل چرخش بطرف چپ چپ گرد
gravitated بطرف جاذبه یامرکز نفوذمتمایل شدن
levorotatory دارای تمایل چرخش بطرف چپ چپ گرد
comebacker ضربه توپ زمینی بطرف توپزن
binds کنارزدن شمشیر حریف بطرف بدن او
gravitate بطرف جاذبه یامرکز نفوذمتمایل شدن
banked turn انحنای پیست اتومبیلرانی بطرف داخل
called shot ضربه معین بطرف گوی یاکیسه یا هر دو
gravitates بطرف جاذبه یامرکز نفوذمتمایل شدن
gravitating بطرف جاذبه یامرکز نفوذمتمایل شدن
banking track انحنای پیست دوچرخه سواری بطرف داخل
lordosis انحنای زیاد ستون فقرات بطرف جلو
place kick توپ را از روی زمین با پا بطرف دروازه زدن
to face somebody [something] چهره خود را بطرف کسی [چیزی] گرداندن
downbeat حرکت چوب رهبر ارکست بطرف پایین
upload نیروئی که به صورت قائم بطرف بالا عمل میکند
in and in مرتبا بطرف داخل یک نوع قمار چهار طاسی
leg break بلند شدن توپ از سمت توپزن بطرف میله
out and in گویی که با پیچش بطرف شیارمی رود و برمی گردد
deflection ضربهای که به چیزی بخوردو گوی بطرف دروازه برود
deflections ضربهای که به چیزی بخوردو گوی بطرف دروازه برود
downwash زاویه انحراف هوا بطرف پایین دراثر برخورد با یک ایرفویل
nose down خارج شدن هواپیما از پروازتراز بطرف شیرجه و کاهش ارتفاع
transposition انتقال اعدادمعلوم بیکسو ومجولات بطرف دیگر معادله فراگذاری
retrorocket راکتی که برای مخالفت باحرکت رسانگر بطرف جلوروی ان نصب میشود
wash in پیچش بال بطوریکه زاویه نصب ان بطرف نوک کاهش یابد
jet propulsion جهش و کشش جسمی بطرف جلو در اثر خروج مایع جهندهای در جهت عقب
upwash حرکت هوا بطرف بالا درجلوی لبه حمله بال مادون صوت که منجر به تولید برامیگردد
tabbed flap فلپی که لبه فرار ان لولا شده و تا زاویهای بزرگتراز زاویه اصلی بطرف پایین منحرف میشود
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ssquare rig کشتی دکل دار دارای بادبان خم شده بطرف دکل
skittle که در طی که توپی بطرف میخ پرتاب میکنند ودرصورت اصابت به میخ برنده محسوب میشوند
nose up چرخش حول محور عرضی وخارج شدن محور طولی ازوضعیت تراز بطرف اوج
inflexed منحنی یا کج شده بطرف داخل یا خارج و یابطرف پایین ویابطرف قطب و محور منحرف شده
pinches محکم گرفتن بیش از حد گوی بولینگ کاستن سرعت اسب قایق را بیش از حد بطرف بادبان بردن
pinch محکم گرفتن بیش از حد گوی بولینگ کاستن سرعت اسب قایق را بیش از حد بطرف بادبان بردن
aft قسمت انتهایی هواپیما بطرف عقب هواپیما
up the river سوی سر چشمه رودخانه بطرف بالای رودخانه
onshore روی ساحل متوجه بطرف ساحل
chinaman زمین خوردن و بلند شدن توپ توپ انداز چپ- دست بطرف توپزن راست دست
inshore بطرف ساحل جلو ساحل
down سوی پایین بطرف پایین
eastern ساکن شرق بطرف شرق
differential ailerons ارتباط شهپرها به قسمتی که زاویه حرکت شهپری که به طرف بالا حرکت میکند اززاویه شهپر دیگر که بطرف پایین حرکت میکند بیشتر است
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com