Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 175 (9 milliseconds)
English
Persian
nullity of marriage
بطلان ازدواج
Other Matches
marriage
ازدواج پیمان ازدواج
marriages
ازدواج پیمان ازدواج
strilkeout
بطلان
annulation
بطلان
annulment
بطلان
anullment
بطلان
cancelation
[American]
بطلان
defeasance
بطلان
discomfit
بطلان
discomfited
بطلان
invalidation
بطلان
obliteration
بطلان
irritancy
بطلان
nulity
بطلان
nullity
بطلان
oblieration
بطلان
discomfits
بطلان
discomfiting
بطلان
cancellation
بطلان
nullification
بطلان
recision
بطلان
notice of determination
بطلان
withdrawal
بطلان
termination
بطلان
quitting
بطلان
abrogation
بطلان
quit
بطلان
notice to quit
بطلان
notice of termination
بطلان
dismissal
بطلان
lay-off
بطلان
letter of dismissal
بطلان
notice of cancellation
بطلان
invalidity
بطلان
revocation
بطلان
cancelable
[American]
<adj.>
بطلان پذیر
cancellable
[British]
<adj.>
بطلان پذیر
indefeasible
بطلان ناپذیر
callable
<adj.>
بطلان پذیر
annullable
<adj.>
بطلان پذیر
rescindable
<adj.>
بطلان پذیر
nullity proceeding
دعوی بطلان
voidable
<adj.>
بطلان پذیر
invalidation of company
بطلان شرکت
obliteration
نسخ بطلان
relative nullity
بطلان نسبی
revocation of probate
بطلان وصیتنامه
absolute nullity
بطلان مطلق
cross
خط بطلان کشیدن بر
terminable
<adj.>
بطلان پذیر
crossest
خط بطلان کشیدن بر
crosses
خط بطلان کشیدن بر
crosser
خط بطلان کشیدن بر
invalidity
بطلان فساد
defeasance
شرط بطلان یاالقاء
revocation of probate
بطلان وصیتنامهای که قبلا" صحت مفادش تصدیق شده
reductive ad absurdum
روش اثبات بطلان استدلال ازطریق محال بودن نتیجه ان
marriageable age
ازدواج
spousal
ازدواج
hymens
ازدواج
hymen
ازدواج
matrimony
ازدواج
marriage
ازدواج
marriages
ازدواج
civil marriages
ازدواج محضری
joined
ازدواج کردن
join
ازدواج کردن
civil marriage
ازدواج محضری
wedded
وابسته به ازدواج
wive
ازدواج کردن
wedder
ازدواج کننده
wedded
ازدواج کرده
premarital
پیش از ازدواج
sole
ازدواج نکرده
single
ازدواج نکرده
soles
ازدواج نکرده
temporary marriage
ازدواج موقت
termination of marriage
فسخ ازدواج
to take to wife
ازدواج کردن با
marry
ازدواج کردن
A marriage of convenience .
ازدواج مصلحتی
pop the question
<idiom>
تقاضای ازدواج
matches
ازدواج زورازمایی
match
ازدواج زورازمایی
matrimony
ازدواج نکاح
remarriages
ازدواج مجدد
tie the knot
<idiom>
ازدواج کردن
joins
ازدواج کردن
marries
ازدواج کردن
remarriage
ازدواج مجدد
marriage bed
قباله ازدواج
misogamy
بیزاری از ازدواج
dissolution of marriage
انحلال ازدواج
gamophobia
ازدواج هراسی
mismatch
ازدواج ناجور
misogamy
ازدواج ستیزی
misogamist
بیزار از ازدواج
matrimonial
مربوط به ازدواج
mesalliance
ازدواج با زیردستان
marriage of convenience
ازدواج مصلحتی
married under a contract unlimited perio
ازدواج کردن
marriage registry
دفتر ازدواج
marriage line
گواهینامه ازدواج
intermarriage
ازدواج با خویشاوندان
registration of marriage
ثبت ازدواج
marriages of convenience
ازدواج مصلحتی
affiance
پیمان ازدواج
post nuptial
بعد از ازدواج
celibacy
بی شوهری امتناع از ازدواج
ban
اعلان ازدواج در کلیسا
banning
اعلان ازدواج در کلیسا
break up of the a proposed marriage
به هم خوردن ازدواج احتمالی
bans
اعلان ازدواج در کلیسا
matchmakers
دلال یا دلاله ازدواج
newlywed
تازه ازدواج کرده
breach of promise
شکستن پیمان ازدواج
common law marriage
ازدواج غیر رسمی
matchmaker
دلال یا دلاله ازدواج
adultery
بی دینی ازدواج غیرشرعی
endogamy
رسم ازدواج قبیلهای
marriage line
عقدنامه سند ازدواج
exogamy
ازدواج با افرادخارج از قبیله
nubile
قابل ازدواج و همسری
levirate
ازدواج مرد با زن برادرمتوفای خود
medical fitness for marriage
قابلیت صحی برای ازدواج
annul a marriage
عقد ازدواج را فسخ کردن
extra-curricular
فعالیت جنسی خارج از ازدواج
physical capacity for marriage
قابلیت صحی برای ازدواج
hetaerism
ازدواج اشتراکی درقبایل نخستین
Nothing is further from my mind than marriage .
اصلا" فکر ازدواج نیستم
ask for a lady's hand
تقاضای ازدواج با بانویی کردن
in law
خویشاوند و منسوب بوسیله ازدواج
bastard eigne
بچهای که پیش از ازدواج متولد شود
cohabits
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabit
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
to get somebody paired off with somebody
دو نفر را جفت کردن برای ازدواج
to fix somebody up with somebody
[American E]
دو نفر را جفت کردن برای ازدواج
cohabiting
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabited
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
Congratrlation on your marriage .
ازدواج شما بسیار مبارک باشد
morganatic
ازدواج کننده باپست تراز خود
intermarriage
ازدواج افراد ملل یا نژادهای مختلف
She married for love ,not for money .
بخاطر عشق ازدواج کردنه پول
To marry below ones station.
با همسری از طبقه پائین تر ازدواج کردن
sororate
رسم ازدواج با زنی که فوت کرده
to marry at a registry office
در دفتر ثبت یا محضر رسمی ازدواج کردن
She married a man old eonugh to be her father.
با مردی که جای پدرش را داشت ازدواج کرد
intermarry
ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
intermarries
ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
shack up with
<idiom>
هم خانه با جنس مخالف بودن بدون ازدواج
intermarried
ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
intermarrying
ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
miscegenation
ازدواج سفید پوست با فردی ازنژاد دیگر
win a lady's hand
موافقت زنی را برای ازدواج جلب کردن
polygeny
پیدایش نوع بشراز چند ازدواج جداگانه
young people
دخترها و پسرهایی که بسن ازدواج رسیده اند
free love
عشق ورزی ومجامعت بدون مراعات ایین ازدواج
polyandry
اختیار چندشوهر توسط زن دران واحد تعدد ازدواج
If only she would marry me !
اگر فقط با من ازدواج می کرد ( درمقام آرزو کردن)
prothalamion
ترانه مخصوص جشن ازدواج سرود مبارک باد
fornication
رابطه جنسی
[قبل از]
بیرون از ازدواج
[دین]
[حقوق]
rob the cradle
<idiom>
دوست شدن یا ازدواج با کسی که از خودت جوانتر است
morgantic marriage
ازدواج مرد عالی نسب با زنی از طبقه دانیه
prothalamium
ترانه مخصوص جشن ازدواج سرود مبارک باد
in love - engaged - married
عاشق . نامزد . متاهل
[مرحله هایی که تا ازدواج طی میشوند]
Oedipus
ادیپوس
[افسانه یونانی]
[پدرش را کشت و با مادرش ازدواج کرد]
pocket piece
سکه ازدواج افتاده یا چیزی مانندان که درجیب نگاه دارندتابرکت جیب باشد
banns
اعلان پیشنهاد ازدواج درکلیساتا کسانی که اعتراضی به صلاحیت زوجین دارنداطلاع دهند
restraint of marriage
شرط ضمن هبه یا وصیت که به طور مطلق ازدواج متهب یا موصی له را منع کنند
special bastard
هر گاه پدر ومادر طفلی که حرامزاده بوده بعدا" ازدواج کنند نسب اوصحیح خواهد بود
judicial separaion
در این حالت زن وشوهر از هر جهت مجردمحسوب می شوند ولی حق ازدواج مجدد را ندارند وروابطشان با جنس مخالف زنا تلقی میشود
connexion
خویشاوندی سببی معادل affinity به معنی خویشاوندی ناشی از ازدواج
interwed
در یمان هم ازدواج کردن دختر دادن و دختر گرفتن
to pair somebody off
[up]
with somebody
کسی را با کسی دیگر زوج کردن
[برای ازدواج یا رابطه دوست دختر یا پسر]
[همچنین می تواند لحن منفی داشته باشد]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com