English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 153 (8 milliseconds)
English Persian
noticeably بطوربرجسته یا معلوم
Other Matches
graphically بطوربرجسته
feature نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
features نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
featuring نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
featured نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
his parentage isunknown اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
intelligible معلوم
overt معلوم
given معلوم
sharp cut معلوم
invisible نا معلوم
known معلوم
pronounced معلوم
indistinct نا معلوم
inevidence معلوم
illiquid نا معلوم
determinate معلوم
assignable معلوم
the active voice معلوم
definite معلوم
It was revealed that … It transpired that . . . معلوم شد که ...
active معلوم
obvious معلوم
to the fore معلوم
the active voice فعل معلوم
given conditions شرایط معلوم
discernibly بطور معلوم
cretain معلوم بعض
manifestly بطور معلوم
known distance فاصله معلوم
familiarizing معلوم کردن
familiarizes معلوم کردن
familiarized معلوم کردن
It was clear that she had lied . دروغش معلوم شد
Presumably … indications are … Evidently … by the look of it … از قرار معلوم ...
that depends معلوم نیست
the date was not specified تاریخ ان معلوم
to bring tl light معلوم کردن
to come to light معلوم شدن
to make known معلوم کردن
seemingly از قرار معلوم
presumedly از قرار معلوم
known target هدف معلوم
verb active فعل معلوم
known distance مسافت معلوم
To make known . To signify . معلوم کردن
known datum point ایستگاه معلوم
known data عناصر معلوم
kithe معلوم شدن
familiarize معلوم کردن
familiarising معلوم کردن
ascertained معلوم کردن
evidently از قرار معلوم
ascertain معلوم کردن
vague غیر معلوم
known معلوم کردن
vaguer غیر معلوم
ascertaining معلوم کردن
vaguest غیر معلوم
familiarises معلوم کردن
familiarised معلوم کردن
ascertains معلوم کردن
taskwork کار معلوم کارناخوشایند
time will tell در آینده معلوم می شود
participles وجه وصفی معلوم
present participle وجه وصفی معلوم
present participles وجه وصفی معلوم
he proved to know the secret معلوم شد راز را میداند
deponent درفاهرمجهول ودرمعنی معلوم
at a specified time در وقت معین یا معلوم
it will manifest it self معلوم خواهد گشت
obviously بطور اشکار یا معلوم
apparent معلوم وارث مسلم
fatherless فاقد مولف معلوم
participle وجه وصفی معلوم
It is not known yet . It is not settled yet . هنوز معلوم نیست
known datum point نقطهای با مختصات وگرای معلوم
pedigreed دارای نسب یادودمان معلوم
they are of a doubtful paterni اصل انها معلوم نیست
It was evident from the start. از اول کار معلوم بود
Is the departure time certain ? وقت حرکت معلوم است؟
We know it for a fact that… برایمان کاملا" معلوم است که ...
Certain notorious ( dubious ) characters . عده افراد معلوم الحال
Known and unknown . معلوم ومجهول ( درریاضیا ؟ وغیره )
we shall see تا ببینم بعد معلوم میشود
deponont در فاهر مجهول و در باطن معلوم
evincing معلوم کردن ابراز داشتن
determinable معلوم کردنی انقضاء پذیر
evinces معلوم کردن ابراز داشتن
evinced معلوم کردن ابراز داشتن
evince معلوم کردن ابراز داشتن
type نوع خون را معلوم کردن
typed نوع خون را معلوم کردن
his fate is sealed سرنوشت اوازقبل معلوم گردیده
types نوع خون را معلوم کردن
seal one's fate سرنوشت کسی را به بدی معلوم کردن
to go down to the wire <idiom> تا آخرین لحظه با تهیج نا معلوم ماندن
spot elevation نقطه ارتفاع معلوم روی نقشه
We wI'll be notified(informed)of the results today. امروز جواب کار معلوم می شود
Presumably she hasnt arrived yet . از قرار معلوم هنوز واردنشده است
He is known to the police . هویتش نزد پلیس معلوم است
the bill defined his powers حدود اختیارات وی دران لایحه معلوم گردید
it is of doubtful proveance معلوم نیست اصلا از کجا امده است
count one's chickens before they're hatched <idiom> روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
loose ends <idiom> بدون کار معلوم وروشنی برای انجام دادن
this line does not scan وزن این شعر با تقطیع معلوم میشودکه درست نیست
certifying صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certify صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
parameters نسبت میان تقاطع دو سطح مقدار معلوم و مشخص پارامتر
certifies صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
parameter نسبت میان تقاطع دو سطح مقدار معلوم و مشخص پارامتر
perfect participle وجه وصفی معلوم که برای ساختن ماضی نقلی اغاز گردد
duty rated بیشترین تعداد عملیات که یک وسیله در یک زمان با مشخصات معلوم میتواند انجام دهد
unpriced درباب چیزی گفته میشودکه بهای ان معلوم نشده یابصورت بهادران نباشد
bailment امانت گذاشتن سپردن جنس به تاجری که اعتبارش معلوم نیست باضمانت شخص ثالث
there is no time like the present <idiom> سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را
bids خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
bid خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
verified رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verifies رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verify رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
he talks very indistinctly بسیار ناشمرده سخن میگوید معلوم نیست چه میگوید
verifying رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
trend line یک بسط محاسبه شده از سری داده به منظور پیش بینی خط سیرهای ورای داده معلوم
wheatstone bridge مداری متشکل از مقاومتهای معلوم و مجهول که توسط ان میتوان مقاومت مجهول رادقیقا اندازه گیری کرد
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
manifested معلوم کردن فاش کردن
manifest معلوم کردن فاش کردن
specifies معین کردن معلوم کردن
manifests معلوم کردن فاش کردن
manifesting معلوم کردن فاش کردن
locating تعیین کردن معلوم کردن
revealed فاش کردن معلوم کردن
reveal فاش کردن معلوم کردن
uncover معلوم کردن فاهر کردن
locates تعیین کردن معلوم کردن
to reveal itself فاش شدن معلوم شدن
located تعیین کردن معلوم کردن
locate تعیین کردن معلوم کردن
uncovering معلوم کردن فاهر کردن
uncovers معلوم کردن فاهر کردن
specifying معین کردن معلوم کردن
specify معین کردن معلوم کردن
reveals فاش کردن معلوم کردن
ascertian محقق کردن تحقیق کردن معلوم کردن
specifies مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifying مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specify مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com