English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
tidily بطور اراسته و منظم
Other Matches
sprucely بطور اراسته
nattily بطور اراسته و قشنگ
trimly بطور اراسته و زیبا
neatly بطور مرتب و اراسته
neaty بطور مرتب و اراسته بسادگی
neatly <adv.> بطور منظم
tidily <adv.> بطور منظم
orderly <adv.> بطور منظم
duly <adv.> بطور منظم
day in and day out <idiom> بطور منظم ،تمام مدت
eurythmy ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
eurhythmy ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
equipped اراسته
adorned اراسته
trims اراسته
trimmest اراسته
trim اراسته
decorated اراسته
spruce اراسته
plumy با پر اراسته
prissy اراسته
nattier اراسته
nattiest اراسته
spruces اراسته
ornamented اراسته
clean limbed اراسته
in full fig اراسته
sprucy اراسته
decorous اراسته
natty اراسته
politic اراسته
decent اراسته
brisk تیز اراسته
overdrssed زیاد اراسته
ornately قطور اراسته
spick and span اراسته ومرتب
spic and span اراسته ومرتب
ornamented with jewles اراسته به جواهر
panoplied مجهز و اراسته
brisker تیز اراسته
spick-and-span اراسته ومرتب
briskest تیز اراسته
poppied اراسته به خشخاش
inlaid with mosaic اراسته باموزائیک
symmetrize هم اراسته کردن
polished مهذب اراسته
ornate بیش ازحد اراسته
flory اراسته با نشان گل یا سوسن
laureate اراسته ببرگ غار
in perfect trim کاملا اراسته یا اماده
purple passage نوشته اراسته به صنایع بدیعی
she is neatly dressed جامه اش اراسته و پاکیزه است
purple patch نوشته اراسته به صنایع بدیعی
broadside توپهایی که دریک سوی کشتی اراسته شده
broadsides توپهایی که دریک سوی کشتی اراسته شده
she kept her room neat اطاق خود را اراسته و پاکیزه نگاه میداشت
irretrievably بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
inconsiderably بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
nauseously بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
maypole تیری که باگلهای گوناگون اراسته ودر روز یکم ماه مه درمیدان شهربدوران میرقصند
lusciously بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
horridly بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
indisputable بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
decent <adj.> منظم
neat <adj.> منظم
symmetric منظم
fair <adj.> منظم
systematic منظم
presentable <adj.> منظم
proper <adj.> منظم
steady <adj.> منظم
tidy <adj.> منظم
regular <adj.> منظم
orderly منظم
orderlies منظم
kelter منظم
businesslike منظم
in kelter منظم
in good order <adj.> منظم
straight <adj.> منظم
pitched منظم
first string منظم
business like منظم
well-ordered <adj.> منظم
regulars منظم
trim <adj.> منظم
uncluttered <adj.> منظم
methodical منظم
ordered منظم
well conditioned مرتب و منظم
squares منظم حسابی
to set in order منظم کردن
well ordered مرتب و منظم
systematic error خطای منظم
squaring منظم حسابی
order منظم کردن
systematic irrigation ابیاری منظم
to set to rights منظم کردن
squared منظم حسابی
square منظم حسابی
standing army ارتش منظم
lattices توری منظم
duly <adv.> بصورت منظم
neatly <adv.> بصورت منظم
tidily <adv.> بصورت منظم
orderly <adv.> بصورت منظم
regularising منظم کردن
shipshape منظم کردن
regularised منظم کردن
regularises منظم کردن
regularize منظم کردن
regularized منظم کردن
regularizes منظم کردن
regularizing منظم کردن
lattice توری منظم
regular expression مبین منظم
regulater منظم کردن
regular set مجموعه منظم
regular polymer بسپار منظم
array منظم کردن
regular army ارتش منظم
arrays منظم کردن
grossly بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
poorly بطور ناچیز بطور غیر کافی
indeterminately بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
immortally بطور فنا ناپذیر بطور باقی
procession بصورت صفوف منظم
systemmatize منظم یامرتب کردن
ranked اراستن منظم کردن
rank اراستن منظم کردن
ranks اراستن منظم کردن
lattice network شبکه توری منظم
procession درصفوف منظم پیشرفتن
put on <idiom> منظم یا تولید یک بازی و...
taut loom چله سفت و منظم
shipshape مرتب کردن منظم
unconventional جنگ غیر منظم
regular پرسنل کادر منظم
processions درصفوف منظم پیشرفتن
processions بصورت صفوف منظم
regular grammar دستور زبان منظم
unconventional warfare جنگ غیر منظم
pick up کندن منظم کردن
liner trade کشتیرانی منظم تجاری
tidied پاکیزه منظم کردن
tidier پاکیزه منظم کردن
tidies پاکیزه منظم کردن
tidiest پاکیزه منظم کردن
tidy پاکیزه منظم کردن
tidying پاکیزه منظم کردن
systematic desensitization حساسیت زدایی منظم
irregulars عده غیر منظم
regulars پرسنل کادر منظم
systematic منظم نظم پذیر
irregular نا منظم غیر رسمی
My heartbeat is even . ضربان قلبم منظم است
regular solid کثیرالاضلاع پنج ضلعی منظم
systematic random sampling نمونه گیری تصادفی منظم
pogrom قتل عام منظم روسی
pogroms قتل عام منظم روسی
blended fund سرمایههای بهم منظم شده
clockwork چرخهای ساعت منظم وخودکار
stack جمع اوری و منظم کردن وسایل
keep regular hours ساعات خواب و بیداری منظم داشتن
stacked جمع اوری و منظم کردن وسایل
stacks جمع اوری و منظم کردن وسایل
grade شیب منظم دادن تسطیح کردن
to knock about سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
arguments علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
grades شیب منظم دادن تسطیح کردن
argument علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
isochronous واقع شونده در فواصل منظم ومساوی
to kern a letter فاصله دخشه ای را با کاهش منظم کردن
martially بطور جنگی بطور نظامی
indecorously بطور ناشایسته بطور نازیبا
incisively بطور نافذ بطور زننده
abusively بطور ناصحیح بطور دشنام
improperly بطور غلط بطور نامناسب
genuinely بطور اصل بطور بی ریا
latently بطور ناپیدا بطور پوشیده
isochronal همزمان واقع شونده در فواصل منظم و مساوی
make the grade <idiom> منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
spider wire entanglement نردههای زیگزاگی غیر منظم سیم خاردار
Regular training strengthens the heart and lungs. ورزش به طور منظم قلب و ریه ها را تقویت میکند.
laceria [نقش های منظم در کنار یکدیگر] [معماری اسلامی]
fcc CommunicationCommision Federalسازمان امریکایی مسئول منظم کردن ارتباطات
You cannot make a crab walk straight . <proverb> نمى توان خرچنگ را واداشت منظم و صاف راه برود .
to marshal one's creditors صورت بستانکاران خود را ازلحاظ تقدم و تاخر منظم کردن
guerrillas جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
guerillas جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
Floret [rosette] [طرح گل رزی با حالتی منظم و هندسی که جلوه ای از یک شکوفه را مجسم می سازد.]
guerrilla جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
grader ماشینی که برای درجه بندی کردن مواد و محصول بکارمیرودو بانها شیب منظم میدهد
irrevocably بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
unformed بدون شکل منظم هندسی بدون سازمان
underground مخفی شبکه مخفی جنگ غیر منظم
trapezium چهار پهلو چهار ضلعی غیر منظم
beats گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
beat گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
privacy act of قانونی که در کنگره آمریکا برای منظم کردن ذخیره داده در پایگاه های داده آژانس فدرالی به تصویب رسید
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com