Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (15 milliseconds)
English
Persian
ineffectually
بطور بیهوده
futilely
بطور بیهوده
Search result with all words
inanely
بطور پوچ یا بی معنی بیهوده
vain
مغرورانه بطور بیهوده
absurdly
بطور بیهوده و مزخرف
Other Matches
irretrievably
بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
inconsiderably
بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
nauseously
بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
lusciously
بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
indisputable
بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
horridly
بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
rodomontade
بیهوده
unfruitful
بیهوده
in vain
بیهوده
waste
بیهوده
bootless
بیهوده
purposelessly
بیهوده
uselessly
بیهوده
duller
بیهوده
wastes
بیهوده
to no purpose
بیهوده
ineffectual
بیهوده
driftless
بیهوده
futility
بیهوده گی
idle
بیهوده
trashy
بیهوده
trashiest
بیهوده
pointless
بیهوده
thankless
بیهوده
purposeless
بیهوده
non-starter
بیهوده
ineffectively
بیهوده
idlest
بیهوده
idles
بیهوده
ineffective
بیهوده
futile
بیهوده
vain
بیهوده
of no issue
بیهوده
unavailing
بیهوده
trashier
بیهوده
dulls
بیهوده
jejune
بیهوده
dulling
بیهوده
dullest
بیهوده
dulled
بیهوده
dull
بیهوده
non-starters
بیهوده
kibosh
بیهوده
idled
بیهوده
indeterminately
بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
poorly
بطور ناچیز بطور غیر کافی
immortally
بطور فنا ناپذیر بطور باقی
grossly
بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
flash in the pan
کوشش بیهوده
fribble
کار بیهوده
babble
سخن بیهوده
ranten
بیهوده گویی
babbles
سخن بیهوده
babbled
سخن بیهوده
havers
بیهوده چرند
he speaks to the purpose
بیهوده نمیگوید
idle talk
سخن بیهوده
blether
بیهوده گفتن
fillip
چیز بیهوده
fillips
چیز بیهوده
claver
گفتار بیهوده
blethers
بیهوده گفتن
blethering
بیهوده گفتن
blethered
بیهوده گفتن
false pride
غرور بیهوده
rants
بیهوده گویی
hooey
بیهوده مزخرف
farce
کار بیهوده
to dally
بیهوده گذرانیدن
ranting
بیهوده گویی
dead pull
کوشش بیهوده
farces
کار بیهوده
tautologic
بیهوده تکرار کن
dead lift
کوشش بیهوده
wasteful expenditures
مخارج بیهوده
frustrated
باطل بیهوده
vaporing
سخن بیهوده
to go on
بیهوده مگو
lostlabour
کوشش بیهوده
unproductive consumption
مصرف بیهوده
infructuous
بیحاصل بیهوده
wild-goose chases
تلاش بیهوده
wild-goose chase
تلاش بیهوده
inert society
جامعه بیهوده
rant
بیهوده گویی
without result
بی نتیجه بیهوده
inutile
بیهوده نامناسب
mockery
زحمت بیهوده
ranted
بیهوده گویی
an abortive attempt
کوشش بیهوده
wild goose chase
تلاش بیهوده
ineffectual struggle
کوشش بیهوده
an absurd notion
خیال بیهوده
jiving
کلمات بیهوده واحمقانه
delusions
پندار بیهوده وهم
to lop a bout
بیهوده وقت گذراندن
to milk the ram
کوشش بیهوده کردن
to muck a bout
بیهوده وقت گذراندن
jived
کلمات بیهوده واحمقانه
jives
کلمات بیهوده واحمقانه
dillydally
بیهوده وقت گذراندن
jauk
بیهوده وقت گذراندن
inanity
بیهودگی کار بیهوده
delusion
پندار بیهوده وهم
to loaf a way one's time
بیهوده وقت گذراندن
dawdle
بیهوده وقت گذراندن
dawdled
بیهوده وقت گذراندن
impracticable
غیر عملی بیهوده
dawdles
بیهوده وقت گذراندن
dawdling
بیهوده وقت گذراندن
to break butterfly on wheel
بیهوده صرف نیروکردن
frivol
کار بیهوده کردن
moons
بیهوده وقت گذراندن
to beat the air
کوشش بیهوده کردن
moon
بیهوده وقت گذراندن
frivolous
پوچ بیهوده وبیمعنی
jive
کلمات بیهوده واحمقانه
quiddle
بیهوده وقت گذرانیدن
loaf
وقت را بیهوده گذراندن
fiddle
کار بیهوده کردن
piddles
کار بیهوده کردن
piddled
کار بیهوده کردن
piddle
کار بیهوده کردن
fiddles
کار بیهوده کردن
boondoggle
[American English]
وقت بیهوده گذرانی
fiddled
کار بیهوده کردن
to break butterfly on wheel
کوشش بیهوده کردن
dawdler
بیهوده وقت گذران
small talk
حرف بیهوده زدن
to p at or in an occpation
بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
piffle
من من کردن حرف بیهوده زدن
to be a dead duck
بیهوده بودن
[چیزی یا کسی]
to plough the sand
کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to loiter a way one's time
وقت خود را بیهوده گذرانیدن
to plough sands
کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
abusively
بطور ناصحیح بطور دشنام
latently
بطور ناپیدا بطور پوشیده
incisively
بطور نافذ بطور زننده
martially
بطور جنگی بطور نظامی
improperly
بطور غلط بطور نامناسب
indecorously
بطور ناشایسته بطور نازیبا
genuinely
بطور اصل بطور بی ریا
to saunter through life
عمر را بیهوده وبا ولگردی گذرانیدن
snoozing
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snooze
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozes
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
nugacity
چیز جزئی یغا بیهوده بیهودگی
snoozed
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
hypochondria
اضطراب واندیشه بیهوده راجع بسلامتی خود
cannon fodder
[soldiers pointlessly and unscrupulously sacrificed]
خوراک توپ
[سربازان بیهوده و بی وجدانه قربانی شده]
Recycle Bin
نشانهای روی صفحه نمایش ویندوزکه مانند محل نگهداری کاغذهای بیهوده است
irrevocably
بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
ranten
لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranting
لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
rant
لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
rants
لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranted
لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
gigo
اصطلاحی است به این معنی که اگر به برنامه اطلاعات ورودی بیهوده داده شودبرنامه نتایج بیهودهای رابه عنوان خروجی تولیدخواهد کرد
garbage in garbage out
اصطلاحی است به این معنی که اگر به برنامه اطلاعات ورودی بیهوده داده شودبرنامه نتایج بیهودهای رابه عنوان خروجی تولیدخواهد کرد
inexplicably
بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
waste
حرام کردن بیهوده تلف کردن
wastes
حرام کردن بیهوده تلف کردن
run through
<idiom>
اصراف کردن بیهوده مصرف کردن
atilt
بطور کج
streakily
بطور خط خط
wetly
بطور تر
transtively
بطور
confusedly
بطور در هم و بر هم
flabbily
بطور شل و ول
loosely
بطور شل یا ول
lastingly
بطور پا بر جا
meanly
بطور بد
averagely
بطور متوسط
inductively
بطور قیاس
at second hand
بطور غیرمستقیم
ripely
بطور اماده
industriously
بطور ساعی
to an overthwart
بطور اریب
at an overthwart
بطور اریب
inefficaciously
بطور بی فایده
aslant
بطور مایل
as it deserves
بطور شایسته
ripely
بطور رسیده
attributively
بطور اسنادی
automatism
بطور خودکار
indiscretely
بطور یک پارچه
indispansably
بطور ضروری
indispensably
بطور حتمی
indissolubly
بطور غیرقابل حل
resplendently
بطور درخشنده
indissolubly
بطور پایدار
restively
بطور گهگیر
auspiciously
بطور مساعد
appositely
بطور مناسب
animally
بطور حیوانی
royally
بطور شاهانه
luckewarmly
بطور سرد
adventitiously
بطور اتفاقی
inexpensively
بطور کم خرج
advantageously
بطور مفید
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com