Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
roundly
بطور حسابی
Other Matches
arithmetic expression
عبارت حسابی دستورالعمل حسابی
averaged
میانگین حسابی متوسط حسابی
average
میانگین حسابی متوسط حسابی
averaging
میانگین حسابی متوسط حسابی
averages
میانگین حسابی متوسط حسابی
arithmetic mean
میانگین حسابی متوسط حسابی
calculative
حسابی
thorough paced
حسابی
incalculability
بی حسابی
pursang
حسابی
smack dab
حسابی
pitched
حسابی
arithmetic
حسابی
arithmetical
حسابی
arithmetic
حسابی حسابگر
square
منظم حسابی
well got up
پاکیزه حسابی
arithmetic statement
حکم حسابی
squares
منظم حسابی
squaring
منظم حسابی
squared
منظم حسابی
mean square
یک مربع حسابی
simple mean
میانگین حسابی
arithmetic operation
عملیات حسابی
arithmetic instruction
دستورالعمل حسابی
arithmetic mean
میانگین حسابی
arithmetic method
روش حسابی
arithmetic operation
عمل حسابی
arithmetic progression
تصاعد حسابی
arithmetic register
ثبات حسابی
arithmetic expression
مبین حسابی
arithmetic relation
رابطه حسابی
arithmetic series
سریهای حسابی
areal cook
یک اشپز حسابی
aregular cook
اشپز حسابی
arithmetic check
مقابله حسابی
irretrievably
بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
inconsiderably
بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
nauseously
بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
arithmetical function
تابع حسابی
[ریاضی]
arithmetic sequence
تصاعد حسابی
[ریاضی]
number-theoretic function
تابع حسابی
[ریاضی]
arithmetic function
تابع حسابی
[ریاضی]
now you're talking
این شدحرف حسابی
to talk sense
حرف حسابی زدن
He thrashed his son soundly .
پسرش را حسابی کتک زد
He is a habitual defaulter.
آدم بد حسابی است
To pay someone handsomely.
به کسی پ؟ ؟ حسابی دادن
i have caught a thorough chill
سرمای حسابی خورده ام
Put on some decent clothes.
یک لباس حسابی تنت کن
Now you are talking. That makes sense.
حالااین شد یک حرف حسابی
he is no less than a gambler
قمارباز حسابی است
roll out the red carpet
<idiom>
حسابی پذیرایی کردن
dishonoured
بد حسابی عدم پرداخت
dishonors
بد حسابی عدم پرداخت
dishonouring
بد حسابی عدم پرداخت
dishonoring
بد حسابی عدم پرداخت
dishonours
بد حسابی عدم پرداخت
dishonored
بد حسابی عدم پرداخت
arithmetic shift
تغییر مکان حسابی
dishonour
بد حسابی عدم پرداخت
horridly
بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
indisputable
بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
lusciously
بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
arithmetic operator
نشان حسابی عملگر ریاضی
She gave us quite a decent dinner.
یک شام خیلی حسابی به ماداد
He is a decent fellow(guy,chap)
طرف آدم حسابی است
not on any account
اصلا روی هیچ حسابی
lay into a person
کسی را کتک حسابی زدن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
to play up
درست و حسابی بازی کردن
I was totally tongue-tied.
زبانم حسابی بند آمد
He always pays on the nail.
آدم خوش حسابی است
We are quits. We are even.
دیگر با هم حسابی نداریم (نه بدهکارنه بستانکار )
This dress is quite the thing.
این لباس چیز حسابی است
We had a nice long walk today.
امروز یک پیاره روی حسابی کردیم
Give the room a good clean.
اتاق را حسابی جمع وجور کردن
My good fello,why didnt you tell me?
آخر مرد حسابی چرا به من نگفتی ؟
detailed
حسابی که همه موضوعات را لیست میکند
You wouldnt be here if you had any sense
اگر عقل حسابی داشتی اینجانبودی
He threatened to thrash the life out of me.
مرا به یک کتک حسابی تهدید کرد
We dont have qualified personnel in this company.
دراین شرکت آدم حسابی نداریم
indeterminately
بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
grossly
بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
poorly
بطور ناچیز بطور غیر کافی
immortally
بطور فنا ناپذیر بطور باقی
variance
میانگین حسابی توان دوم انحرافات از مقدارمتوسط
budget account
حسابی در فروشگاه که وجه خرید اجناس و...به آن واریز می شود
to be on the razzle
حسابی جشن گرفتن
[با مشروب خیلی زیاد و غیره ...]
to have a spree
حسابی جشن گرفتن
[با مشروب خیلی زیاد و غیره ...]
to have a binge
حسابی جشن گرفتن
[با مشروب خیلی زیاد و غیره ...]
debt of honour
بدهی که پرداخت ان به خوش حسابی بدهکار بستگی دارد
martially
بطور جنگی بطور نظامی
indecorously
بطور ناشایسته بطور نازیبا
improperly
بطور غلط بطور نامناسب
abusively
بطور ناصحیح بطور دشنام
incisively
بطور نافذ بطور زننده
genuinely
بطور اصل بطور بی ریا
latently
بطور ناپیدا بطور پوشیده
root mean square
ریشه دوم میانگین حسابی توانهای دوم همه مقادیرممکن یک تابع
operates
از حسابی استفاده کردن بهره برداری کردن
operate
از حسابی استفاده کردن بهره برداری کردن
operated
از حسابی استفاده کردن بهره برداری کردن
irrevocably
بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
centroid
در مختصات هندسی نقطهای که مختصات ان میانگین حسابی مختصات همه نقاط ان شکل است
inexplicably
بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
arithmetic instruction
دستورالعمل محاسباتی دستورالعمل حسابی
arithmetic register
ثبات حسابی ثبات محاسباتی
confusedly
بطور در هم و بر هم
streakily
بطور خط خط
meanly
بطور بد
atilt
بطور کج
transtively
بطور
loosely
بطور شل یا ول
wetly
بطور تر
flabbily
بطور شل و ول
lastingly
بطور پا بر جا
in principle
بطور کلی
in the mass
بطور کلی
in relief
بطور برجسته
in miniature
بطور فریف
in sum
بطور مختصرومفید
inaccurately
بطور نادرست
indispensably
بطور حتمی
iuntelligibly
بطور مفهوم
impertinently
بطور نامربوط
inconstantly
بطور نا پایدار
lasciviously
بطور شهوانی
in miniature
بطور کوچک
in the main
بطور کلی
implausibly
بطور غیرموجه
in petto
بطور خصوصی
impliedly
بطور مفهوم
impurely
بطور ناپاک
imperviously
بطور تاثرناپذیر
lastingly
بطور با دوام
kindlity
بطور ملایم
impracticably
بطور غیرعملی
in confidence
بطور محرمانه
in series
بطور مسلسل
itineratly
بطور گردنده
interruptedly
بطور گسیخته
injuriously
بطور مضر
inimically
بطور مغایر
inharmoniously
بطور ناموزون
infinitesimally
بطور لایتجزاء
infernally
بطور جهنمی
inferiorly
بطور زبردست
inferiorly
بطور پست
inferentially
بطور استنباطی
inexpressively
بطور گنگ
inexpressibly
بطور نگفتنی
inexplicitly
بطور ناصریح
inexpensively
بطور کم خرج
inexactly
بطور ناصحیح
inexactly
بطور نادرست
ineligibly
بطور ناشایسته
inefficaciously
بطور بی فایده
innumerably
بطور بیشمار
insecurely
بطور نامحفوظ
insignificantly
بطور جزئی
intermediately
بطور متوسط
intermediately
بطور میانه
interjectionally
بطور معترضه
intemperately
بطور نامعتدل
intelligibly
بطور مفهوم
interruptedly
بطور غیرمسلسل
intransitively
بطور لازم
invcersely
بطور وارونه
inviolably
بطور مصون
irrefragably
بطور تردیدناپذیر
irrefragably
بطور بی جواب
irrelatively
بطور نامربوط
irrelevantly
بطور بی ربط
insolubly
بطور حل نشدنی
insipidly
بطور بی مزه
irrelevantly
بطور نامربوط
industriously
بطور ساعی
inductively
بطور قیاس
incompatibly
بطور ناسازگار
incommunicatively
بطور کم امیزش
incommunicably
بطور نگفتنی
incommodiously
بطور ناراحت
inclusively
بطور جامع
inclusively
بطور متضمن
insecurely
بطور نا امن
incisively
بطور برنده
inauspiciously
بطور مشئوم
inartificially
بطور غیرمصنوعی
inarticulately
بطور ناشمرده
inappropriately
بطور غیرمقتضی
inappreciably
بطور نامحسوس
inanimately
بطور بیجان
inadmissibly
بطور ناروا
inaccurately
بطور نادقیق
incomprehensibly
بطور نامفهوم
inconclusively
بطور غیرقطعی
off the point
بطور نامربوط
indissolubly
بطور پایدار
indissolubly
بطور غیرقابل حل
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com