Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
legibly
بطور خوانا یا روشن
Other Matches
brightly
بطور روشن
perspicuously
بطور روشن
vividly
بطور روشن
picturesquely
بطور روشن
pellucidly
بطور روشن یا واضح
limpidly
بطور ذلال یا روشن
cloudlessly
بطور بی ابر یا روشن
readable
خوانا
scrutable
خوانا
legible
خوانا
legibility
خوانا بودن
an illegible writing
خطی که خوانا نیست
tone-on-tone
[بکار گیری یک رنگ با پس زمینه متفاوت در زمینه فرش بطور مثال دو نوع رنگ قرمز یکی تیره و دیگری روشن]
acronyms
حالت خلاصه چندین حرف که کلمهای خوانا را ایجاد می کنند
acronym
حالت خلاصه چندین حرف که کلمهای خوانا را ایجاد می کنند
illumination by diffusion
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
hardest
متن چاپ شدن یا کپی اطلاعات در سیستم یا کامپیوتر به صورت خوانا.
hard
متن چاپ شدن یا کپی اطلاعات در سیستم یا کامپیوتر به صورت خوانا.
harder
متن چاپ شدن یا کپی اطلاعات در سیستم یا کامپیوتر به صورت خوانا.
new century schoolbook
نوعی طرح حروف خوانا که جهت مجلات و کتابهای درسی مدارس طراحی شده است
flashed
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
daylit
روز روشن روشن کردن
illuminati
روشن ضمیران روشن فکران
daylight
روز روشن روشن کردن
backlight
چراغ پشت صفحه کریستال مایع که شدت حروف صفحه را بهبود می بخشد وآنها را خوانا تر میکند
half tone screen
صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
vignetting
سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
irretrievably
بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
nauseously
بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
inconsiderably
بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
flare
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
illuminate
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
flares
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
illuminating
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
lusciously
بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
indisputable
بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
horridly
بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
immortally
بطور فنا ناپذیر بطور باقی
indeterminately
بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
poorly
بطور ناچیز بطور غیر کافی
grossly
بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
indecorously
بطور ناشایسته بطور نازیبا
incisively
بطور نافذ بطور زننده
improperly
بطور غلط بطور نامناسب
abusively
بطور ناصحیح بطور دشنام
latently
بطور ناپیدا بطور پوشیده
genuinely
بطور اصل بطور بی ریا
martially
بطور جنگی بطور نظامی
explaining
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explain
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
irrevocably
بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
set
روشن
sets
روشن
setting up
روشن
clear-cut
روشن
luculent
روشن
sunnier
روشن
litten
روشن
light
روشن
moonlit
روشن
lightest
روشن
diaphanous
روشن
lighted
روشن
alight
روشن
brightest
روشن
brighter
روشن
bright
روشن
on
روشن
elucidate
روشن
elucidated
روشن
elucidates
روشن
elucidating
روشن
definite
روشن
vivid
روشن
distinct
<adj.>
روشن
perspicuous
<adj.>
روشن
notable
<adj.>
روشن
cloudless
روشن
alighting
روشن
express
روشن
expressed
روشن
expresses
روشن
expressing
روشن
alights
روشن
clean cut
روشن
clean-cut
روشن
cleaners
روشن
explicit
روشن
perspicuous
روشن
shrill
روشن
shriller
روشن
shrillest
روشن
nitid
روشن
legible
روشن
explicit
<adj.>
روشن
sunniest
روشن
furbisher
روشن گر
clears
روشن
alighted
روشن
unequivocal
روشن
clear
روشن
fogless
روشن
clear cut
روشن
clearest
روشن
eyebright
روشن
clearer
روشن
on/off
روشن
unequivocally
روشن
lucid
روشن
sharp cut
روشن
sunny
روشن
in a good light
روشن
transparently
روشن
transparent
روشن
eidetic
روشن
inexplicably
بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
illuminate
روشن کردن
relume
روشن کردن
illumine
روشن کردن
illumining
روشن کردن
luminescence
روشن تابی
pellucid
بلورین روشن
illumined
روشن کردن
to bring tl light
روشن کردن
illumines
روشن کردن
to brighten up
روشن شدن
second sight
روشن بینی
illuminates
روشن ساختن
illuminating
روشن کردن
illuminating
روشن فکر
illuminating
روشن ساختن
saturated colour
رنگهای روشن
illuminates
روشن فکر
illuminates
روشن کردن
fireballs
شهاب روشن
fireball
شهاب روشن
elucidate
روشن کردن
elucidated
روشن کردن
yin yang
تیره و روشن
to fire up
روشن کردن
elucidates
روشن کردن
illuminate
روشن ساختن
elucidating
روشن کردن
illuminate
روشن فکر
igniting
روشن کردن
lightest
روشن کردن
In broad daylight.
درروز روشن
lighted
روشن کردن
pervious
روشن بین
light
روشن کردن
phanerogamic
روشن زاد
clear-sighted
روشن بین
kindle
روشن شدن
unambiguous
واضح روشن
ignites
روشن کردن
ignited
روشن کردن
enlightening
روشن فکرکردن
enlighten
روشن فکرکردن
enlightens
روشن فکرکردن
tones
سایه روشن
tone
سایه روشن
light
<adj.>
رنگ روشن
ignite
روشن کردن
limpid
روشن خالص
kindled
روشن شدن
kindles
روشن شدن
brighten
روشن کردن
transparent color
رنگ روشن
clarifies
روشن کردن
traffic signal
نشانه روشن
perspicuity
روشن بینی
power on
روشن کردن
lighting
سایه روشن
power up
روشن کردن
to switch on
روشن کردن
to shed light on
روشن کردن
to come to light
روشن شدن
transpicuous
روشن اشکار
alive
روشن سرزنده
phanerogamous
روشن زاد
brightened
روشن کردن
brightening
روشن کردن
brightens
روشن کردن
pick wickian
روشن بین
inexplicable
روشن نکردنی
turn on
روشن کردن
serene
روشن صاف
clarifying
روشن کردن
clarify
روشن کردن
to clear up
روشن کردن
illuminator
روشن کننده
lumine
روشن کردن
clear
روشن زدودن
clear
: روشن کردن
head work
فکر روشن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com