English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (12 milliseconds)
English Persian
needlessly بطور غیر لازم
Search result with all words
intransitively بطور لازم
Other Matches
d , top concept تدابیر لازم برای رساندن سطح اماد سکو به سطح لازم در جبهه
execution 1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
bindings لازم الاجرا لازم
binding لازم الاجرا لازم
second best theory نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت
irretrievably بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
inconsiderably بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
nauseously بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
horridly بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
lusciously بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
indisputable بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
poorly بطور ناچیز بطور غیر کافی
indeterminately بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
grossly بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
immortally بطور فنا ناپذیر بطور باقی
incisively بطور نافذ بطور زننده
genuinely بطور اصل بطور بی ریا
martially بطور جنگی بطور نظامی
improperly بطور غلط بطور نامناسب
latently بطور ناپیدا بطور پوشیده
indecorously بطور ناشایسته بطور نازیبا
abusively بطور ناصحیح بطور دشنام
incidents لازم
necessitous لازم
intransitive لازم
incumbent لازم با
irrevocable لازم
incumbents لازم با
preequisite لازم
obbligato لازم
incident لازم
requirement لازم
needful لازم
incidental لازم
obligatory لازم
necessary لازم
requirements شرایط لازم
hard and fast لازم الاجراء
interdependent لازم و ملزوم
optimum درجه لازم
quantum libet or placet باندازه لازم
absolute <adj.> لازم الاجرا
to d. the need of لازم ندانستن
qualifications شرایط لازم
requisitions شرط لازم
assets مواد لازم
requisitioning شرط لازم
requisitioned شرط لازم
prerequisite شرط لازم
prerequisites شرط لازم
requisition شرط لازم
need لازم بودن
needed لازم بودن
inalienable <adj.> لازم الاجرا
correlative لازم و ملزوم
correlative لازم وملزوم
postulating لازم دانستن
postulates لازم دانستن
time frames مدت لازم
postulated لازم دانستن
postulate لازم دانستن
time frame مدت لازم
the needful اقدام لازم
the needful کار لازم
needing لازم بودن
intransitive فعل لازم
needn't لازم نیست
sine qua non شرط لازم
indispensable <adj.> لازم الاجرا
revocable غیر لازم
unalienable <adj.> لازم الاجرا
inevitable <adj.> لازم الاجرا
superserviceable بیش از حد لازم
unalterable <adj.> لازم الاجرا
folderol غیر لازم
requisite شرط لازم
imperatives لازم الاجرا
imperative لازم الاجرا
it is unnecessary لازم نیست
it needs not لازم نیست
requiring لازم دانستن
requiring لازم داشتن
requires لازم دانستن
requires لازم داشتن
irrevocable contract عقد لازم
integral part جزء لازم
hectic دارای تب لازم
i thought it necessary to لازم دانستم که
bindings لازم الاجرا
binding لازم الاجرا
due لازم مقرر
indispensable لازم الاجرا
induced drag پسای لازم
ine horse فاقداسباب لازم
required لازم دانستن
require لازم دانستن
require لازم داشتن
to become a necessity لازم شدن
required لازم داشتن
makings شرایط لازم
enforceable لازم الاجرا
necessary and sufficient لازم و کافی
necessary conditions شرایط لازم
not binding غیر لازم
irrevocably بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
it is required that لازم یا مقر ر است که
it is necessary for him to go لازم است برود
enforceable document سند لازم الاجرا
needle point to say لازم نیست بشمابگویم که
it askes for attention توجه لازم دارد
hydration water اب لازم برای ابش
provisions وسایل لازم توشه ها
if need be اگر لازم باشد
ineligibility فقدان شرایط لازم
you are required to لازم است شما
you need not fear لازم نیست بترسید
if necessary اگر لازم باشد
To make the necessary arrangements. ترتیبات لازم را دادن
cut the mustard <idiom> به حد استاندارد لازم رسیدن
possessing the necessary qualifications واجد شرایط لازم
quantum libet or placet بمقداری که لازم است
unwanted آنچه لازم نیست
necessary condition شرط لازم [ریاضی]
bounden duty وفیفه واجب یا لازم
unqualified فاقد شرایط لازم
correlative with each other لازم و ملزوم یکدیگر
sine qua non امر لازم لاینفک
irrevocable لازم بائن بلاعزل
hurdle rate of return نرخ بازده لازم
wanted خواستن لازم داشتن
avaiiability شرط یا صفت لازم
supplies مواد وتجهیزات لازم
raptatory لازم برای شکار
raptatorial لازم برای شکار
ineligible فاقد شرایط لازم
qualified دارای شرایط لازم
want خواستن لازم داشتن
it needs to be done carefully اینکارتوجه لازم دارد
climate for growth شرایط لازم برای رشد
It needs to be said that ... لازم هست که گفته بشه که ...
fall due لازم التادیه شدن دین
Is my presence absolutely necessary? آیا حضور من لازم است؟
do the necessary اقدام لازم بعمل اورید
draw weight نیروی لازم برای کشیدن زه
A human being should have humanity . <proverb> آدمى را آدمیت لازم است .
self execuiting دارای ماده لازم الاجرا
disqualified فاقد شرایط لازم دانستن
quorum اکثریت لازم برای مذاکرات
requiring نیاز داشتن لازم بودن
pre condition شرط لازم الاجرای قبلی
requires نیاز داشتن لازم بودن
need نیازمندی احتیاج لازم داشتن
require نیاز داشتن لازم بودن
provision اذوقه تدارکات وسایل لازم
pocket judgment سند قطعی لازم الاجرا
disqualifying فاقد شرایط لازم دانستن
disqualify فاقد شرایط لازم دانستن
I'll need a plot of land . یک قطعه زمین لازم دارم
mantling مواد لازم برای پوشش
wanted clerks دبیر یا نویسنده لازم است
inseparable preposition حرف اضافه لازم یا جدانشدنی
magic number امتیاز لازم برای قهرمانی
disqualifies فاقد شرایط لازم دانستن
required نیاز داشتن لازم بودن
needing نیازمندی احتیاج لازم داشتن
duly حسب الوفیفه بقدر لازم
needed نیازمندی احتیاج لازم داشتن
undermanned دارای نفرات کمتر از میزان لازم
light is necessary to life روشنایی برای زندگی لازم است
i paid his d. wages مزد او را انچه لازم بود دادم
products ول مواد لازم برای تولید یک محصول
decision tree اقدامات لازم جهت تصمیم گیری
product ول مواد لازم برای تولید یک محصول
barrier material مواد لازم برای ساختن موانع
Reforms are needed in various directions. تغییراتی ؟ رجهات گوناگون لازم است
operated کل زمان لازم برای انجام یک کار
operate کل زمان لازم برای انجام یک کار
legislation مجلس مقننه قانون لازم الاجرا
operates کل زمان لازم برای انجام یک کار
undercool خیلی کمتر از میزان لازم سردکردن
access time زمان لازم برای پاسخگویی کامپیوتر
check out time زمان لازم برای تخلیه محل
check out time زمان لازم برای ازمایش یک وسیله
precaution درنظرگرفتن احتیاط و جنبههای تامینی لازم
precautions درنظرگرفتن احتیاط و جنبههای تامینی لازم
cross that bridge when you come to it <idiom> [به حل یک مشکل زمانی اقدام کن که لازم باشه و نه قبلش]
engineered performance زمان لازم برای اتمام یک واحد از کار
storage فضای لازم برای ذخیره سازی داده
add زمان لازم برای انجام یک عمل جمع
aircraft role equipment تجهیزات لازم برای انجام ماموریت هواپیما
aircraft mission equipment وسایل لازم برای انجام ماموریت هواپیما
There's no need to elaborate. لازم نیست که شما در ادامه چیزی بگید.
development زمان لازم برای توسعه محصول جدید
developments زمان لازم برای توسعه محصول جدید
to e. upon acovnt book همه اقلام لازم رادردفترحساب وارد کردن
proceed time زمان لازم برای معرفی به پایگاه جدید
adding زمان لازم برای انجام یک عمل جمع
adds زمان لازم برای انجام یک عمل جمع
housekeeping امور لازم برای نگهداری سیستم کامپیوتری
radar mile زمان لازم برای رسیدن امواج به هدف
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com