Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
distinctly
بطور مشخص
Other Matches
algorithm
قوانین مصرفی و ایجاد کارهای مشخص یا حل مشکلات مشخص
algorithms
قوانین مصرفی و ایجاد کارهای مشخص یا حل مشکلات مشخص
cells
جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
cell
جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
quartz clock
بخش کوچکی از کریستال کواترنر که در فرکانس مشخص با اعمال ولتاژ مشخص مرتعش میشود و برای سیگنالهای ساعت بسیار دقیق کامپیوتر ها و سایر برنامههای زمانی بسیار دقیق به کار می رود
descriptor
کدی که مشخص کننده نام فایل یا نام برنامه یا کد رمز به فایل را مشخص میکند
irretrievably
بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
nauseously
بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
inconsiderably
بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
indisputable
بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
lusciously
بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
horridly
بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
poorly
بطور ناچیز بطور غیر کافی
immortally
بطور فنا ناپذیر بطور باقی
grossly
بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
indeterminately
بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
indecorously
بطور ناشایسته بطور نازیبا
improperly
بطور غلط بطور نامناسب
martially
بطور جنگی بطور نظامی
abusively
بطور ناصحیح بطور دشنام
incisively
بطور نافذ بطور زننده
latently
بطور ناپیدا بطور پوشیده
genuinely
بطور اصل بطور بی ریا
locating
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locate
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locates
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
located
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
irrevocably
بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
distinguished
مشخص
distinct
مشخص
highlighted
مشخص
specific
مشخص
signate
مشخص
distinctive
مشخص
marked
مشخص
physiognomonic
مشخص
highlights
مشخص
kenspeckle
مشخص
specifics
مشخص
indistinctive
نا مشخص
specific code
کد مشخص
named
مشخص
pronounced
مشخص
highlight
مشخص
inexplicably
بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
named place of destination
مقصد مشخص
denotes
مشخص کردن
pathognomic
مشخص مرض
lay down
مشخص کردن
earmarking
مشخص کردن
defines
مشخص کردن
denote
مشخص کردن
defined
مشخص کردن
denoted
مشخص کردن
define
مشخص کردن
delineating
مشخص کردن
delineates
مشخص کردن
defining
مشخص کردن
pathognomomical
مشخص مرض
distinguishing
مشخص اختصاصی
registered port
بندر مشخص
specified
مشخص شده
delineated
مشخص کردن
delineate
مشخص کردن
named vessel
کشتی مشخص
assignable
معین مشخص
targeted
هدف مشخص
marker
مشخص کننده
markers
مشخص کننده
diacritical current
جریان مشخص
discriminant
مشخص کننده
signalled
اشکار مشخص
ditinct
روشن مشخص
signaled
اشکار مشخص
definition
مشخص کردن
indicating
مشخص کننده
to create an image for oneself as somebody
مشخص کردن
specify
مشخص کردن
identifying
مشخص کردن
target
هدف مشخص
identify
مشخص کردن
identifies
مشخص کردن
identified
مشخص کردن
signal
اشکار مشخص
unarguable
غیرقابلبحثمعلوم مشخص
targeting
هدف مشخص
distinctive
فرق مشخص
cleaners
مشخص واضح
specifying
مشخص کردن
type genus
نوع مشخص
clean cut
مشخص واضح
clean-cut
مشخص واضح
individuate
مشخص کردن
targets
هدف مشخص
targetted
هدف مشخص
targetting
هدف مشخص
nonsignificant
غیر مشخص
specifies
مشخص کردن
definitions
مشخص کردن
nodous
دارای برامدگیهای مشخص
overflow indicator
مشخص کننده سرریزی
named port of destination
بندر مقصد مشخص
named point of destination
نقطه مشخص در مقصد
typify
بانمونه مشخص کردن
nodose
دارای برامدگیهای مشخص
named place of delivery at frontier
تحویل در مرز مشخص
mean
مشخص کردن چیزی
messages
حجم اطلاع مشخص
message
حجم اطلاع مشخص
frequency designation
مشخص کردن فرکانس
facies
عبارت مشخص یک طبقه
criss-cross
با ضربدر مشخص کردن
criss-crossed
با ضربدر مشخص کردن
criss-crosses
با ضربدر مشخص کردن
criss-crossing
با ضربدر مشخص کردن
check indicator
مشخص کننده مقابله
call one's shot
مشخص کردن هدف
meaner
مشخص کردن چیزی
structureless
بدون ساختمان مشخص
typified
بانمونه مشخص کردن
typifies
بانمونه مشخص کردن
typifying
بانمونه مشخص کردن
meanest
مشخص کردن چیزی
at the specified tenor
بر حسب مفاد مشخص
antiseptics
تمیز و پاکیزه مشخص
indication lamp
لامپ مشخص کننده
antiseptic
تمیز و پاکیزه مشخص
shaded relief
عوارض مشخص یا بسیارناهموار
One must draw the line somewhere.
<proverb>
هر کس باید ید و مرزش را مشخص کند .
point of aim
نقطه هدفگیری در مسافتهاتی مشخص
margin
مشخص کردن اندازه و حاشیه
to be clear to somebody
برای کسی مشخص بودن
amorphous
دارای ساختمان غیر مشخص
margins
مشخص کردن اندازه و حاشیه
shuttled
وسیله نقلیه با مسیر مشخص
costing
مشخص کردن هزینه عملیات
temporarily
برای زمان مشخص یا نه همیشه
named port of shipment
بندر مشخص برای حمل
named departure point
نقطه مشخص برای حرکت
highlighting
روشن ساختن مشخص کردن
shuttles
وسیله نقلیه با مسیر مشخص
known target
هدف شناخته شده یا مشخص
shuttle
وسیله نقلیه با مسیر مشخص
blocky
پرشده یا مشخص با قطعات مختلف
badge
امضاء و علامت برجسته و مشخص
badges
امضاء و علامت برجسته و مشخص
user
انجمن یا کلوپ کاربران یا کامپیوتر مشخص
internal
نمایش حروف در یک سیستم عامل مشخص
users
انجمن یا کلوپ کاربران یا کامپیوتر مشخص
settling days
روزهای مشخص تصفیه حسابها در بورس
insignia
علائم ونشانهای مشخص کننده هرچیزی
key
کلیدی که ورودیهای یک رکورد را مشخص میکند
Well, duh!
[American English]
نه ! جدی می گی؟
[این که کاملا مشخص است]
entry
مقدار اطلاعات درون یک سلول مشخص
logic
ولتاژ نمایش وضعیت منط قی مشخص .
My departure time is not determined yet .
وقت حرکت من هنوز مشخص نیست.
structures
ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
channel
ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
To be conspicuous.
انگشت نما بودن ( مشخص یا سر شناس )
operator
انتساب بیشتر از یک تابع به عملگرا مشخص .
operators
انتساب بیشتر از یک تابع به عملگرا مشخص .
dorsiventral
دارای قسمت پشتی وشکمی مشخص
channels
ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
serve one's purpose
<idiom>
مفیدبودن شخص برای کاری مشخص
channelled
ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
neither fish nor fowl
<idiom>
چیزی که به گروه مشخص تعلق ندارد
lane
مسیر که باخط کشی مشخص میشود
channeling
ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
channeled
ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
lanes
مسیر که باخط کشی مشخص میشود
determiner
مشخص کننده ضمیر یا صفت اشاره
structure
ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
symbolic
آدرسی که با نشانه یا نام مشخص شود
scheduled plane
هواپیمای مسافربری
[با زمان پرواز مشخص]
rate
تعداد خطاهایی که در یک زمان مشخص رخ میدهد
alerts
وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
alert
وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
rates
تعداد خطاهایی که در یک زمان مشخص رخ میدهد
alerted
وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
special
سیستم برنامههای کاربردی مشخص و محدود
structuring
ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
scheduled service plane
هواپیمای مسافربری
[با زمان پرواز مشخص]
symbolically
آدرسی که با نشانه یا نام مشخص شود
circle of influence
دایرهای که حد منطقه تاثیررا مشخص میکند
determiners
مشخص کننده ضمیر یا صفت اشاره
irishism
عبارت یا اصطلاح یا رسوم مشخص ایرلندی
insigne
علائم ونشانهای مشخص کننده هرچیزی
intensity of rain fall
شدت بارندگی که بامیلیمتردرساعت مشخص میشود
identified
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
boundaries
علامتی که ابتدا و انتهای فایل را مشخص میکند
objected
دادهای که تصویر یا صوت مشخص تولید میکند
objecting
دادهای که تصویر یا صوت مشخص تولید میکند
category wiring
که نوع کابل ها و سیمهای شبکه را مشخص میکند
objects
دادهای که تصویر یا صوت مشخص تولید میکند
boundary
علامتی که ابتدا و انتهای فایل را مشخص میکند
tracks
محل شیار مشخص روی دیسک مغناطیسی
tracked
محل شیار مشخص روی دیسک مغناطیسی
work breakdown
روش تقسیم یک عمل به اجزای مشخص و کوچک
balisage
مشخص کردن مسیر جاده باچراغهای راهنما
object
دادهای که تصویر یا صوت مشخص تولید میکند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com