Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
attractively
بطور کشنده یا جاذب
Other Matches
prepossessingly
بطور جالب یا جاذب
pestilently
بطور کشنده
mortally
بطور کشنده
invitingly
بطور جالب یا کشنده
mesmeric
جاذب
adsorbent
جاذب
sorbent
جاذب
absorbant
جاذب
absorbefacient
جاذب
absorber
جاذب
fruitier
جاذب
attractive
جاذب
ravishing
جاذب
bibulous
جاذب
sorbefacient
جاذب
prepossessing
جاذب
fruity
جاذب
engrossing
جاذب
absorbing
جاذب
inviting
جاذب
catchier
جاذب
absorptive
جاذب
catchy
جاذب
absorbent
جاذب
catching
جاذب
fruitiest
جاذب
catchiest
جاذب
absorbent oil
روغن جاذب
absorbing plate
صفحه جاذب
adsorbent
جاذب سطحی
attractive potential
پتانسیل جاذب
silica gel
ماده جاذب رطوبت
deadly
کشنده
deadliest
کشنده
enticing
کشنده
deadlier
کشنده
assassinator
کشنده
drainer
اب کشنده
mortal
کشنده
inviting
کشنده
inhalant
بو کشنده
perishing
کشنده
delineator
کشنده
puller
کشنده
deathy
کشنده
death ful
کشنده
pernicious
کشنده
fatal
کشنده
murderer
کشنده
murderers
کشنده
alluring
کشنده
tracker
کشنده
mortals
کشنده
suicidal
کشنده
tensor
کشنده
trackers
کشنده
plotters
کشنده
plotter
کشنده
lethal
کشنده
killers
کشنده
killer
کشنده
tractive
کشنده
attractive
کشنده
sorbent
کشنده
lethiferous
کشنده
murderous
کشنده
prepossessing
کشنده
pestilent
کشنده
tensioner
کشنده
hauling part
قسمت کشنده
nonlethal
غیر کشنده
drum plotter
کشنده طبله
stertorous
خرناس کشنده
tractive effort
نیروی کشنده
dragman
میکشد کشنده
howling
جیغ کشنده
ovicidal
کشنده تخم
killer whales
وال کشنده
fungicidal
کشنده قارچ
killer whale
وال کشنده
howling
زوزه کشنده
drawer
کشنده برات یا چک
drawers
کشنده برات یا چک
killing
کشنده دلربا
inhaul
به داخل کشنده
lancinating
تیر کشنده
killings
کشنده دلربا
lethality
کشنده بودن
herbicidal
کشنده گیاهان
death blow
ضربت کشنده
introvertive
بدرون کشنده
introversive
بدرون کشنده
it is mortal to him
کشنده اوست
median lethal dose
دوز متوسط کشنده
downhaul
طناب پایین کشنده
nitrogen mustard
گاز کشنده خردل
ejector
پوکه کش بیرون کشنده
disinfestant
ماده کشنده حشرات
lethal
وابسته به مرگ کشنده
pesticides
کشنده حشره موذی
pesticide
کشنده حشره موذی
adducent
بداخل کشنده مقرب
dead ground
اتصال به زمین کشنده
irretrievably
بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
electron withdrawing substituent
گروه استخلافی الکترون کشنده
slaughterous
مبنی بر خونریزی و کشتار کشنده
adductive
استشهادی بسوی محور کشنده
biocid
قاطع حیات کشنده حشرات
to cach one's death
دچار سرماخوردگی کشنده شدن
raymond hook
قلاب بالا کشنده قایق
boat falls
طناب بالا کشنده قایق
nauseously
بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
inconsiderably
بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
rodenticide
دارو یا عامل کشنده جانوران جونده
caricaturist
کشنده تصویرهای مضحک واغراق امیز
It is murder driving on this freeway ( motorway , highway ) .
رانندگی دراین بزرگراه کشنده است
caricaturists
کشنده تصویرهای مضحک واغراق امیز
indisputable
بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
horridly
بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
lusciously
بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
lanciation
سوراخ کردن یا تیر کشیدن دردتیر کشنده
counter check
چکی که فقط کشنده چک میتواند ان را از بانک بگیرد
grossly
بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
immortally
بطور فنا ناپذیر بطور باقی
indeterminately
بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
poorly
بطور ناچیز بطور غیر کافی
improperly
بطور غلط بطور نامناسب
genuinely
بطور اصل بطور بی ریا
abusively
بطور ناصحیح بطور دشنام
indecorously
بطور ناشایسته بطور نازیبا
latently
بطور ناپیدا بطور پوشیده
martially
بطور جنگی بطور نظامی
incisively
بطور نافذ بطور زننده
downhaul
پایین کشیدن رشته پایین کشنده
irrevocably
بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
inexplicably
بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
streakily
بطور خط خط
transtively
بطور
flabbily
بطور شل و ول
loosely
بطور شل یا ول
lastingly
بطور پا بر جا
confusedly
بطور در هم و بر هم
meanly
بطور بد
wetly
بطور تر
atilt
بطور کج
in relief
بطور برجسته
immovably
بطور ثابت
intermediately
بطور متوسط
in petto
بطور خصوصی
in series
بطور مسلسل
inappreciably
بطور نامحسوس
in sum
بطور مختصرومفید
inaccurately
بطور نادقیق
inaccurately
بطور نادرست
impurely
بطور ناپاک
inanimately
بطور بیجان
inadmissibly
بطور ناروا
interruptedly
بطور گسیخته
in miniature
بطور فریف
inexpressibly
بطور نگفتنی
inexpressively
بطور گنگ
irrefragably
بطور بی جواب
inconsistently
بطور متباین
impliedly
بطور مفهوم
in confidence
بطور محرمانه
invcersely
بطور وارونه
inviolably
بطور مصون
irrefragably
بطور تردیدناپذیر
intransitively
بطور لازم
in miniature
بطور کوچک
impertinently
بطور نامربوط
imperviously
بطور تاثرناپذیر
inexpensively
بطور کم خرج
implausibly
بطور غیرموجه
in the mass
بطور کلی
inexplicitly
بطور ناصریح
interruptedly
بطور غیرمسلسل
in the main
بطور کلی
in principle
بطور کلی
impracticably
بطور غیرعملی
injuriously
بطور مضر
infernally
بطور جهنمی
indiscretely
بطور یک پارچه
indicatively
بطور اخباری
indicatively
بطور اشاره
indefeasibly
بطور پابرجا
indecently
بطور ناشایسته
incorporeally
بطور غیرمحسوس
inconveniently
بطور نامناسب
incontestably
بطور مسلم
inconstantly
بطور نا پایدار
inconsistently
بطور متناقص
indispansably
بطور ضروری
innumerably
بطور بیشمار
inexactly
بطور نادرست
ineligibly
بطور ناشایسته
inefficaciously
بطور بی فایده
industriously
بطور ساعی
inductively
بطور قیاس
indissolubly
بطور پایدار
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com