English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
itineratly بطور گردنده
Other Matches
constant speed drive چرخدندهای با ضریبهای متغیر که برای ثابت نگه داشتن دور قسمت گردنده بین دو سیستم گرداننده و گردنده قرار میگیرد
ambulatory گردنده
ambulant گردنده
gyral گردنده
wheeler گردنده
driven گردنده
gyrant گردنده
trochoid گردنده
revolvable گردنده
rotative گردنده
roller door در گردنده
in eyre گردنده
rotors گردنده
swivel گردنده
swivelled گردنده
rotor گردنده
swivels گردنده
rotary گردنده
runners گردنده گشتی
revolving گردنده دورانی
circumsolar دورخورشید گردنده
swivelled مفصل گردنده
circumambient گردنده بدور
magnet wheel چرخ گردنده
pivot arm میله گردنده
rotor plates جوشنهای گردنده
swivel مفصل گردنده
runner گردنده گشتی
rotator ماهیچه گردنده
gyratory چرخی گردنده
swivels مفصل گردنده
excursive اواره گردنده
rotary گردنده چرخنده
roasting jack سیخ کباب گردنده
rotary wing aircraft هواپیما با بال گردنده
rundle استوانه گردنده گوی
buckets تیغه گردنده توربین
churns بوسیله اسباب گردنده
rotor قسمت گردنده ماشین
churned بوسیله اسباب گردنده
rotors قسمت گردنده ماشین
churn بوسیله اسباب گردنده
bucket تیغه گردنده توربین
stator جزء ثابت در هر ماشین گردنده
precess در خط سیر محورجسم گردنده تغییرپیداشدن
overshot گردنده به نیروی ابی که ازبالا میریزد
chopper هواپیمایی با بال گردنده بویژه هلیکوپتر
choppers هواپیمایی با بال گردنده بویژه هلیکوپتر
blade flapping حرکت تیغههای گردنده هلیکوپتر حول لولای افقی
potter wheel صفحه افقی گردنده که کوزه گر گل بران قالب میکند
windage کاهش دور وسیله گردنده دراثر پسای هوا
giants stride تیری که قسمت بالای ان گردنده وطنابهایی ازان اویخته اس
irretrievably بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
bulb root وسیلهای که توسط ان تیغههای گردنده توربین به توپی متصل میشوند
pantoscope دوربین عکاسی که عدسی گردنده داردوازدورنمای مسلسل عکس برمیدارد
ledger blade تیغه پارچه بری که دریک جاایستاده و پره گردنده دارد
inconsiderably بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
nauseously بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
quill shaft شفت گردنده باریکی با سرهزارخار مانند که در مادگی دیگری جفت میشود
panoramic camera دوربین عکاسی که عدسی گردنده داردو ازدورنمای مسلسل عکس برمیدارد
tack weld وسیلهای برای سنجش ونمایش سرعت شفت گردنده جوش موقتی
indisputable بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
horridly بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
lusciously بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
indeterminately بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
poorly بطور ناچیز بطور غیر کافی
grossly بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
immortally بطور فنا ناپذیر بطور باقی
turnstiles تیری که چهار بازوی گردنده داردوهرکس میخواهد از ان بگذرد کوپن خود را درسوراخ ان انداخته وانراچرخانده وارد میشود
turnstile تیری که چهار بازوی گردنده داردوهرکس میخواهد از ان بگذرد کوپن خود را درسوراخ ان انداخته وانراچرخانده وارد میشود
incisively بطور نافذ بطور زننده
indecorously بطور ناشایسته بطور نازیبا
latently بطور ناپیدا بطور پوشیده
genuinely بطور اصل بطور بی ریا
improperly بطور غلط بطور نامناسب
martially بطور جنگی بطور نظامی
abusively بطور ناصحیح بطور دشنام
commutator سری هادیهایی که بصورت شعاعی از یکدیگر جدا شده وبصورت حلقهای دور تا دورشفت گردنده ژنراتور قرارگرفته اند
torque نیروی گردنده درقسمتی از دستگاه ماشین نیروی گشتاوری
vane pump خانواده وسیعی از پمپهای سیالات که در ان سطوح تخت در محفظههای خارج ازمرکز دور تا دور شفت گردنده دوران میکنند
swivel اتصال گردنده اتصال لولایی چرخیدن
swivelled اتصال گردنده اتصال لولایی چرخیدن
swivels اتصال گردنده اتصال لولایی چرخیدن
irrevocably بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
inexplicably بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
atilt بطور کج
transtively بطور
loosely بطور شل یا ول
confusedly بطور در هم و بر هم
lastingly بطور پا بر جا
flabbily بطور شل و ول
meanly بطور بد
wetly بطور تر
streakily بطور خط خط
prolifically بطور بارخیز
catercorner بطور مورب
cephalad بطور راسی
middlingly بطور متوسط
catercornered بطور مورب
centrically بطور مرکزی
cardinally بطور مهم
barbarously بطور غلط
prevalently بطور شایع
chimerically بطور واهی
primely بطور اعلی
briefly speaking بطور خلاصه
by contract بطور مقاطعه
bountifully بطور فراوانی
on a daily basis <adv.> بطور روزانه
destructively بطور مهلک
by way of exception بطور استثناء
cannily بطور عاقلانه
averagly بطور متوسط
pertinently بطور مقتضی
determinately بطور معین
desultorily بطور بی ترتیب
destructively بطور مخرب
picturesquely بطور روشن
piercingly بطور نافذ
pinchingly بطور مبرم
deplorably بطور اسفناک
declaredly بطور اعلام
plaintively بطور غم انگیز
plenarily بطور کامل
detestably بطور منفور
pettily بطور کوچک
digressively بطور منحرف
doubliy بطور مضاعف
pestiferously بطور مسری
pestilently بطور کشنده
divergently بطور متباین
dispersedly بطور متفرق
pettily بطور جزئی
disconnectedly بطور منفصل
discernibly بطور معلوم
disagreeably بطور نامطبوع
dingily بطور تیره
practicably بطور عملی
vertically بطور عمود
compositely بطور مرکب
preposterously بطور غیرطبیعی
compatibly بطور موافق
preposterously بطور مهمل
commodiously بطور راحت
comkplimentarily بطور تعارفی
cloudily بطور تیره
clandestinely بطور مخفی
preventively بطور دافع
circularly بطور مدور
comprehensibly بطور مفهوم
comprehensively بطور جامع
compulsorily بطور اجباری
cozily بطور راحت
preciously بطور گرانبها
pregnantly بطور پر معنی
contrary to nature بطور معجزه
preliminarily بطور مقدمه
contrarily بطور متضاد
contagiously بطور مسری
consumedly بطور زیاد
connectedly بطور متصل
preposterously بطور نا معقول
choicely بطور پسندیده
acceptably بطور پسندیده
dispiritedly بطور افسرده
dejectedly بطور افسرده
royally بطور شاهانه
suddenly بطور ناگهانی
horizontally بطور افقی
illogically بطور غیرمنطقی
visibly بطور مریی
harmoniously بطور موافق
problematically بطور مشکوک
evenly بطور هموار
indistinctly بطور نامعلوم
chiefly بطور عمده
ineffectually بطور بی فایده
ineffectually بطور بیهوده
supposedly بطور فرضی
increasingly بطور زیادشونده
seductively بطور فریبنده
illusorily بطور فریبنده
illusively بطور فریبنده
fascinatingly بطور فریبنده
enchantingly بطور فریبنده
charmingly بطور فریبنده
materially بطور عمده
unwritten بطور شفاهی
poorly بطور فقیرانه
inadequately بطور نامناسب
nervously بطور عصبانی
highly بطور عالی
tamely بطور اهلی
nationally بطور ملی
magistrially بطور مطلق
magisterially بطور مطلق
roughly بطور کلی
secundine naturam بطور طبیعی
protectively بطور حفافی
supremely بطور عالی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com