Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
obscurant
بغرنج مخالف اصلاحات
Other Matches
obscurantist
مخالف اصلاحات
antisocial
مخالف اصول اجتماعی مخالف اجتماع
reformation
اصلاحات
land reforms
اصلاحات ارضی
institutional reforms
اصلاحات نهادی
improve
اصلاحات کردن
improving
اصلاحات کردن
land reform
اصلاحات ارضی
improved
اصلاحات کردن
improves
اصلاحات کردن
radicals
طرفدار اصلاحات اساسی
reform
اصلاحات تجدید سازمان
reforms
اصلاحات تجدید سازمان
to instigate a programme of reforms
بر انگیختن برنامه اصلاحات
radical
طرفدار اصلاحات اساسی
reform movement
جنبش یا نهضت برای اصلاحات
mind-boggling
بغرنج
intricate
بغرنج
complicated
بغرنج
mind-blowing
بغرنج
involved
بغرنج
involute
بغرنج
deep
<adj.>
بغرنج
labyrinthic
بغرنج
reformer
پیشوای اصلاحات طرفدار دگرگونی اساسی
capital budget
بودجه اصلاحات و ایجاد تاسیسات جدید
reformers
پیشوای اصلاحات طرفدار دگرگونی اساسی
aircraft alternation
اصلاحات در خواص فیزیکی وخصوصیات پرواز هواپیما
utopianism
تهیه طرحهای غیر عملی برای اصلاحات
toughy
مسئله بغرنج
jammed
وضع بغرنج
jam
وضع بغرنج
toughie
مسئله بغرنج
jams
وضع بغرنج
complicacy
بغرنج بغرنجی
complicating
بغرنج کردن
complicates
بغرنج کردن
complicate
بغرنج کردن
intangibly
بغرنج وار
labyrinth
چیز بغرنج
labyrinths
چیز بغرنج
jeopardy
مسئله بغرنج
utopism
خیالبافی تهیه طرحهای غیر عملی برای اصلاحات
conundrum
مسئله بغرنج وپیچیده
snarls
نمودارکردن بغرنج کردن
snarled
نمودارکردن بغرنج کردن
snarl
نمودارکردن بغرنج کردن
snarling
نمودارکردن بغرنج کردن
intangible
بغرنج درک نکردنی
impasse
وضع بغرنج و دشوار
conundrums
مسئله بغرنج وپیچیده
ensnaring
بغرنج کردن گوریده شدن
complexes
مرکب از چند جزء بغرنج
complex
مرکب از چند جزء بغرنج
ensnared
بغرنج کردن گوریده شدن
ensnarl
بغرنج کردن گوریده شدن
ensnares
بغرنج کردن گوریده شدن
ensnare
بغرنج کردن گوریده شدن
word warp
فرمت بندی مجدد پس از حذف ها و اصلاحات ویژگی که درصورت جانگرفتن یک کلمه درخط اصلی ان را به ابتدای خط بعدی می برد سطر بندی
dissident
مخالف
opponents
مخالف
adversary
مخالف
foe
مخالف
foes
مخالف
dissenting
مخالف
dissidence
مخالف
antagonists
مخالف
by the ears
مخالف
conflicting
مخالف
oppugnant
مخالف
at outs
مخالف
at d.
مخالف
anie
مخالف
antagonist
مخالف
inadvisable
مخالف
repugnant
مخالف
controvertist
مخالف
contrary to
مخالف
opponent
مخالف
dissidents
مخالف
adverse
مخالف
contrariant
مخالف
contradictive
مخالف
contra
مخالف
antipodal
مخالف
against
مخالف
converses
مخالف
conversing
مخالف
oppositionist
ضد مخالف
contradictions
مخالف
oppugner
مخالف
resistent
مخالف
contrary
مخالف
irreconcilable
مخالف
unfavorable
مخالف
contradictory
مخالف
conversed
مخالف
converse
مخالف
alien
مخالف
aliens
مخالف
contradiction
مخالف
with
مخالف
hostile
مخالف
averse
مخالف
adversaries
مخالف
non content
مخالف
gyaku
مخالف
opposit
مخالف
gainst
مخالف
oppositive
مخالف
gainsayer
مخالف
out of keeping
مخالف
The opposition parties .
احزاب مخالف
at odds
<idiom>
مخالف بودن
counter
درجهت مخالف
countersuggestion
تلقین مخالف
countering
درجهت مخالف
anti parallel feeding
تغذیه مخالف
In the opposite direction .
درجهت مخالف
head wind
باد مخالف
ill humored
مخالف ترشرو
take a dim view of
<idiom>
مخالف بودن
counterview
عقیده مخالف
divert action
عملیات مخالف
against the stream
<adv.>
مخالف جریان
against the current
<adv.>
مخالف جریان
dissenting opinion
نظر مخالف
upstream
<adj.>
<adv.>
مخالف جریان
dissentient
مخالف معاند
reluctate
مخالف کردن
disaccord
مخالف کردن
defier
مخالف کننده
crosscurrent
جریان مخالف
countered
درجهت مخالف
in the opposite direction.
در جهت مخالف
the a party
طرف مخالف
standpat
مخالف تغییر
bucking voltage
ولتاژ مخالف
counter ion
یون مخالف
overthwart
بطور مخالف
conflictive
مغایر مخالف
overthwart
بالحن مخالف
contra flow
جهت مخالف
prevailing wind
باد مخالف
contralateral muscles
عضلات مخالف
contraposition
مفهوم مخالف
to be in the opposition
مخالف بودن
antitrust
مخالف تشکیل
oppositely
بطور مخالف
contrary to the law
مخالف قانون
loggerheads
مخالف - جنگجو
antagonized
مخالف کردن
against nature
مخالف طبیعت
headwinds
باد مخالف
dis-
مخالف کردن
anti
مخالف علیه
antimonaechical
مخالف سلطنت
antipapal
مخالف پاپ
windbound
باد مخالف
antislavery
مخالف بردگی
reluctancy
بیزاری مخالف
reversing
شکستنی مخالف
no
منفی مخالف
vetoed
رای مخالف
con
رای مخالف
conned
رای مخالف
conning
رای مخالف
cons
رای مخالف
veto
رای مخالف
antipathy
احساس مخالف
reluctance
بیزاری مخالف
diverse
مختلف مخالف
illegal
مخالف قانون
vice versa
در جهت مخالف
crosswind
باد مخالف
crosswinds
باد مخالف
defiant
معاند مخالف
vetoes
رای مخالف
vetoing
رای مخالف
reverses
شکستنی مخالف
reversed
شکستنی مخالف
reverse
شکستنی مخالف
contradict
مخالف بودن با
contradicted
مخالف بودن با
contradicts
مخالف بودن با
anti-Semitism
مخالف با یهودیان
anti semitism
مخالف با یهودیان
anti-
به معنای "مخالف "
antagonised
مخالف کردن
antagonises
مخالف کردن
antagonising
مخالف کردن
antagonize
مخالف کردن
antagonizes
مخالف کردن
antagonizing
مخالف کردن
adversely
بطور مخالف
aversely
بطور مخالف
antagonist
عضله مخالف
opponents
طرف مخالف
dissented
رای مخالف
dissent
رای مخالف
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com