Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 178 (9 milliseconds)
English
Persian
teaspoonful
بقدر یک قاشق چای خوری
teaspoonfuls
بقدر یک قاشق چای خوری
teaspoonsful
بقدر یک قاشق چای خوری
Search result with all words
tablespoonful
بقدر یک قاشق سوپ خوری
tablespoonfuls
بقدر یک قاشق سوپ خوری
tablespoonsful
بقدر یک قاشق سوپ خوری
Other Matches
teaspoons
قاشق چای خوری
teaspoon
قاشق چای خوری
tea spoon
قاشق چای خوری
table spoon
قاشق سوپ خوری
gullibility
گول خوری فریب خوری
as much as
بقدر,
spoons
قاشق
spooned
قاشق
spooning
قاشق
spoon
قاشق
a spoon
یک قاشق
spoon ful
یک قاشق
for
درمدت بقدر
plates
بقدر یک بشقاب
plate
بقدر یک بشقاب
glassful
بقدر یک لیوان
spadeful
بقدر یک بیل
sackful
بقدر یک گونی
shovelful
بقدر یک بیلچه
skep
بقدر یک سبد
plentifully
بقدر کفایت
to the number of 0
بقدر هفتاد
pail
بقدر یک سطل
pails
بقدر یک سطل
adequately
[sufficiently]
<adv.>
بقدر کفایت
pocketful
بقدر یک جیب
pocketfuls
بقدر یک جیب
sufficiently
<adv.>
بقدر کفایت
roomful
بقدر یک اتاق پر
plateful
بقدر یک بشقاب
platefuls
بقدر یک بشقاب
adequately
بقدر کافی
sufficiently
<adv.>
بقدر کافی
adequately
[sufficiently]
<adv.>
بقدر کافی
roomfuls
بقدر یک اتاق پر
sufficiently
بقدر کفایت
tablespoon
قاشق سوپخوری
tablespoons
قاشق سوپخوری
table spoonful
قاشق سوپخوری
dessert spoons
قاشق دسرخوری
silver spoon
قاشق نقره
dessert spoons
قاشق مرباخوری
I don't have a spoon.
من قاشق ندارم.
pouring cup
قاشق ریزش
one spoonful a day
روزی یک قاشق
spoonfuls
باندازه یک قاشق
spoonful
باندازه یک قاشق
bowl of a spoon
گودی قاشق
spooned
با قاشق برداشتن
spoons
با قاشق برداشتن
spooning
با قاشق برداشتن
spoon
با قاشق برداشتن
i have had sufficientfor
بقدر کفایت خوردم
teacupful
بقدر یک فنجان چای
pricks
زخم بقدر سرسوزن
pricked
زخم بقدر سرسوزن
pricking
زخم بقدر سرسوزن
prick
زخم بقدر سرسوزن
two table spoonful a day
روزی دو قاشق سوپخوری
split spoon
قاشق نمونه برداری
pouring cup
قاشق ریخته گری
plate basket
سبد قاشق و چنگال
here is bread in plenty
نان بقدر کفایت هست
it is plenty good enough
بقدر کفایت خوب است
duly
حسب الوفیفه بقدر لازم
scooping
بقدر یک چمچه بیرون اوردن
scooped
بقدر یک چمچه بیرون اوردن
scoop
بقدر یک چمچه بیرون اوردن
scoops
بقدر یک چمچه بیرون اوردن
tea spoon
قاشق چایخوری
[غذا و آشپزخانه]
teaspoon
قاشق چایخوری
[غذا و آشپزخانه]
monomolecular
دارای صخامت بقدر یک ملکول یک ملکولی
teaspoons
قاشق های چایخوری
[غذا و آشپزخانه]
tea spoons
قاشق های چایخوری
[غذا و آشپزخانه]
My tea is not cool enough to drink.
چائی ام بقدر کافی هنوز سرد نشده
gastronomy
پر خوری
voraciousness
پر خوری
geophagism
گل خوری
fidgeting
لول خوری
porringer
کاسه اش خوری
fidgets
لول خوری
malleation
چکش خوری
lap n
بازبان خوری
milk jug
شیر خوری
fidgeted
لول خوری
swirl
چرخ خوری
swirled
چرخ خوری
swirling
چرخ خوری
swirls
چرخ خوری
weldabikity
جوش خوری
weldability
جوش خوری
gut
احشاء پر خوری
soakage
خیس خوری
guts
احشاء پر خوری
gutting
احشاء پر خوری
fidget
لول خوری
geophagism
خاک خوری
drinking was his ruin
نوشابه خوری
eleemosynary
صدقه خوری
flunkeyism
جیفه خوری
fruitarianism
میوه خوری
gorged
پر خوری کردن
geophagy
خاک خوری
gorging
پر خوری کردن
ichthyophagy
ماهی خوری
slop
اشغال خوری
slopped
اشغال خوری
slopping
اشغال خوری
gorge
پر خوری کردن
gorges
پر خوری کردن
sauce boat
فزف سوس خوری
sauce-boat
فرف چاشنی خوری
sauce boat
فرف چاشنی خوری
glad-rags
لباس پلو خوری
wineglasful
گیلاس شراب خوری
sauce-boats
فرف چاشنی خوری
dining room
اطاق ناهار خوری
dining rooms
اطاق ناهار خوری
weatherability
قابلیت هوا خوری
sinecure
مفت خوری وولگردی
sinecures
مفت خوری وولگردی
tea set
سرویس چای خوری
refectories
سالن ناهار خوری
refectory
سالن ناهار خوری
tea sets
سرویس چای خوری
tea service
سرویس چای خوری
tea services
سرویس چای خوری
tureens
قدح سوپ خوری
tureens
فرف سوپ خوری
tureen
قدح سوپ خوری
sauce-boat
فزف سوس خوری
tureen
فرف سوپ خوری
sauce-boats
فزف سوس خوری
teapoy
میز چای خوری
broadside messing
ناهار خوری گروهی
cafeteria messing
ناهار خوری همگانی
demitasse
فنجان قهوه خوری
salle a manger
اطاق ناهار خوری
airing
هوا خوری بادبان
serviceability
بکار خوری بدردخوری
omophagia
گوشت خام خوری
tea cup
فنجان چای خوری
nephalism
پرهیز از نوشابه خوری
geophagy
گل خوری زمین خواری
lucubration
دود چراغ خوری
malty
خو گرفته به ابجو خوری
tepoy
میز چای خوری
it a day
روزی یک فنجان چای خوری
dinette
اطاق کوچک ناهار خوری
gormand
خوش سلیقگی در خوراک پر خوری
soaks
عمل خیساندن خیس خوری
to be the anvil or the hammer
یا تو سر می زنی یا تو سر می خوری
[در زندگی]
.
[از گوته]
sycophancy
مفت خوری کاسه لیسی
soak
عمل خیساندن خیس خوری
teabowl
فنجان چای خوری بی دسته
mazer
جام مشروب خوری چوبی بزرگ
tap room
جایگاه نوشابه فروشی ونوشابه خوری
mess hall
سالن غذا خوری سرباز خانه
stein
لیوان دسته دار ابجو خوری
scollop
فرف صدف خوری یاصدف پزی
crapulent
وابسته به هرزه خوری و زیاده روی
high chair
صندلی پایه بلند غذا خوری بچه
high chairs
صندلی پایه بلند غذا خوری بچه
he swore off drinking
سوگند خوردکه از نوشابه خوری دست بکشد
soakage
مقدار مایع جذب شده بوسیله خیس خوری
trick or treat
قاشق زنی وکاسه زنی دم درب خانههای مردم
tun
بقدر یک بشکه ادم یا چیز بشکه مانند
to idulge oneself in drinking
بنوشابه خوری افتادن خودرا بباده نوشی سپردن تسلیم خوی میگساری شدن
bum
ادم مفت خور یا ولگرد ولگردی یا مفت خوری کردن بحد افراط مشروب نوشیدن
bummed
ادم مفت خور یا ولگرد ولگردی یا مفت خوری کردن بحد افراط مشروب نوشیدن
bumming
ادم مفت خور یا ولگرد ولگردی یا مفت خوری کردن بحد افراط مشروب نوشیدن
bums
ادم مفت خور یا ولگرد ولگردی یا مفت خوری کردن بحد افراط مشروب نوشیدن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com