English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (10 milliseconds)
English Persian
to put up forsale بمزایده گذاشتن
to put up to a بمزایده گذاشتن
to sell by a بمزایده گذاشتن
Search result with all words
auction حراج کردن بمزایده گذاشتن
auctioned حراج کردن بمزایده گذاشتن
auctioning حراج کردن بمزایده گذاشتن
auctions حراج کردن بمزایده گذاشتن
Other Matches
to sell or pat up at a بمزایده فروختن
lay off <idiom> به حال خود گذاشتن ،تنها گذاشتن
lids کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
run into <idiom> اثر گذاشتن ،تاثیر گذاشتن بر
lid کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
To leave behinde. جا گذاشتن ( بجا گذاشتن )
to leave someone in the lurch کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
loads گذاشتن
inculcating پا گذاشتن
inculcated پا گذاشتن
inculcate پا گذاشتن
load گذاشتن
placement گذاشتن
go on <idiom> گذاشتن
inculcates پا گذاشتن
misplace جا گذاشتن
mislay جا گذاشتن
placing گذاشتن
to take in تو گذاشتن
apostrophize گذاشتن
to run in تو گذاشتن
to trample on گذاشتن
letting گذاشتن
mislays جا گذاشتن
mislaying جا گذاشتن
places گذاشتن
mislaid جا گذاشتن
lets گذاشتن
let گذاشتن
place گذاشتن
infiltrate گذاشتن
to lay it on with a trowel گذاشتن
run home جا گذاشتن
putting گذاشتن
puts گذاشتن
put گذاشتن
getting on in years پا به سن گذاشتن
take in تو گذاشتن
To be gettingh on in years. پا به سن گذاشتن
ti turn in تو گذاشتن
infiltrating گذاشتن
infiltrates گذاشتن
infiltrated گذاشتن
teasing سر به سر گذاشتن
leave گذاشتن
to pickle a rod for گذاشتن
placements گذاشتن
lay گذاشتن
lays گذاشتن
leaving گذاشتن
question answer در صف گذاشتن
suspend مسکوت گذاشتن
suspending مسکوت گذاشتن
tip نوک گذاشتن
cramp درقید گذاشتن
To discriminate . To make a distinction . فرق گذاشتن
point نوک گذاشتن
handles دسته گذاشتن
bank در بانک گذاشتن
handle دسته گذاشتن
banks در بانک گذاشتن
strand تنها گذاشتن
strands تنها گذاشتن
tipping نوک گذاشتن
plight گرو گذاشتن
mouth در دهان گذاشتن
parcels دربسته گذاشتن
installs کار گذاشتن
installing کار گذاشتن
install کار گذاشتن
shutter پرده گذاشتن
mouthed در دهان گذاشتن
cramps درقید گذاشتن
mouthing در دهان گذاشتن
mouths در دهان گذاشتن
parcel دربسته گذاشتن
suspends مسکوت گذاشتن
let loose <idiom> آزاد گذاشتن
juxtapose پیش هم گذاشتن
embarks درکشتی گذاشتن
leather چرم گذاشتن به
invest سرمایه گذاشتن
invested سرمایه گذاشتن
investing سرمایه گذاشتن
invests سرمایه گذاشتن
badger :سربسر گذاشتن
badgered :سربسر گذاشتن
embarking درکشتی گذاشتن
embarked درکشتی گذاشتن
embark درکشتی گذاشتن
juxtapose پهلوی هم گذاشتن
juxtaposed پیش هم گذاشتن
juxtaposed پهلوی هم گذاشتن
juxtaposes پیش هم گذاشتن
juxtaposes پهلوی هم گذاشتن
juxtaposing پیش هم گذاشتن
juxtaposing پهلوی هم گذاشتن
cloister درصومعه گذاشتن
cloisters درصومعه گذاشتن
badgering :سربسر گذاشتن
badgers :سربسر گذاشتن
trace اثر گذاشتن
traced اثر گذاشتن
traces اثر گذاشتن
put in (time) <idiom> وقت گذاشتن
pull the wool over someone's eyes <idiom> سربه سر گذاشتن
mortgage گرو گذاشتن
look up to <idiom> احترام گذاشتن به
mortgages گرو گذاشتن
set (someone) up <idiom> یه جای گذاشتن
salve ضماد گذاشتن
split hairs <idiom> فرق گذاشتن
embed کار گذاشتن
embeds کار گذاشتن
Welsh کلاه گذاشتن
respect احترام گذاشتن به
respects احترام گذاشتن به
expose بی پناه گذاشتن
exposes بی پناه گذاشتن
exposing بی پناه گذاشتن
mortgaging گرو گذاشتن
hang up معوق گذاشتن
hand down به ارث گذاشتن
instal کار گذاشتن
intube در لوله گذاشتن
lacevi یراق گذاشتن
lagvt سرپوش گذاشتن
lay away کنار گذاشتن
line out با خط علامت گذاشتن
to put in pledge گرو گذاشتن
to put by کنار گذاشتن
to put a way کنار گذاشتن
inshrine درمزار گذاشتن
incase etc در لفاف گذاشتن
incase etc در جعبه گذاشتن
high tender به مزایده گذاشتن
hold in respect احترام گذاشتن به
hypothecate گرو گذاشتن
hypothecate به رهن گذاشتن
imbark در کشتی گذاشتن
to hang up معوق گذاشتن
impawn گرو گذاشتن
impignorate رهن گذاشتن
impignorate گرو گذاشتن
over run زیر پا گذاشتن
overtop عقب گذاشتن
oviposit تخم گذاشتن
to leave a margin حاشیه گذاشتن
to lay it on with a trowel کار گذاشتن
to lay aside کنار گذاشتن
to beat back عقب گذاشتن
to call for tenders بمناقصه گذاشتن
to put to contract بمناقصه گذاشتن
to lay anegg تخم گذاشتن
to keep in d. امانت گذاشتن
to grow in years پابسن گذاشتن
to leave off کنار گذاشتن
set down بزمین گذاشتن
regulater قاعده گذاشتن
pigged بچه گذاشتن
pignus گرو گذاشتن
put aside کنار گذاشتن
to set by کنار گذاشتن
put on rudder سکان گذاشتن
put out to interest به بهره گذاشتن
put up to auction به مزایده گذاشتن
putting a condition شرط گذاشتن
to make a for دردسترس گذاشتن
to hand down بارث گذاشتن
grow a beard ریش گذاشتن
hang-up معوق گذاشتن
fixes کار گذاشتن
undercharge کم خرج گذاشتن در
bench نیمکت گذاشتن
benches نیمکت گذاشتن
underact از کار کم گذاشتن
trig علامت گذاشتن
trepass پافرا گذاشتن
salute احترام گذاشتن
saluted احترام گذاشتن
underpricing کم قیمت گذاشتن
fix کار گذاشتن
vowelize واکه گذاشتن
hang-ups معوق گذاشتن
To pull someones leg . To kid someone. سر بسرکسی گذاشتن
To grow a mustache . سبیل گذاشتن
To grow a beard . ریش گذاشتن
To trample on justice . To be unfair. پا روی حق گذاشتن
window dress بنمایش گذاشتن
welch کلاه گذاشتن
walk out on قال گذاشتن
salutes احترام گذاشتن
saluting احترام گذاشتن
to take ship درکشتی گذاشتن
to set a trap تله گذاشتن
emplace کار گذاشتن
enchase در نگین گذاشتن
encradle درگهواره گذاشتن
enframe درقاب گذاشتن
enshrine درزیارتگاه گذاشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com