English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (8 milliseconds)
English Persian
prohibitive price بهای گزاف که بر کالایی گذارندو مردم ازعهده خریدان برنیایند
Other Matches
to mark down an article بهای کمتری بر کالایی گذاشتن
fancy price بهای گزاف
dumping صدور کالا به کشوردیگر و فروش ان به بهای کمتر از بهای عادی به منظور فلج ساختن صنایع داخلی ان کشور
reduced price بهای کاسته بهای تخفیف دار
dead stock کالای بدون خریدان
afforded ازعهده برامدن
affording ازعهده برامدن
affords ازعهده برامدن
to take out ازعهده برامدن
effective demand تقاضای موثرعبارت است از مقدار کالائی که خریداران در قیمتهای موجود مایل و قادر به خریدان هستند
i must answer for the damages ازعهده خسارت ان باید برایم
democracies مردم سالاری دمکراسی حکومت مردم برمردم
democracy مردم سالاری دمکراسی حکومت مردم برمردم
to stand the racket ازعهده ازمایش برامدن تحمل سختی وامتحان کردن بردباری
plebiscite مردم خواست رای قاطبه مردم
plebiscites مردم خواست رای قاطبه مردم
popular مردم پسند و مناسب حال مردم
to never let yourself get to thinking like them <idiom> نگذارند که نفوذ بقیه مردم مجبورشان بکند طرز فکر مانند بقیه مردم داشته باشند [اصطلاح روزمره]
loss leader کالایی که با قیمت پایین
fast moving stock کالایی که به سرعت فروخته میشود
loss leader کالایی که با ضرر فروخته میشود
public good کالایی که تولید ان به نفع جامعه باشد
duopoly وقتی که فروشندگان کالایی فقط دو نفرباشند
to launch a product with much fanfare کالایی را با هیاهو به صحنه نمایش آوردن
leading articles کالایی که ارزان می فروشندتاخریداران رابکالاهای دیگرجلب کند
coloury دارای رنگی که نماینده خوبی کالایی است
leading article کالایی که ارزان می فروشندتاخریداران رابکالاهای دیگرجلب کند
home rule حکومت به دست خود اهالی حکومت مردم بر مردم
talll گزاف
heavy گزاف
heaviest گزاف
exorbitant گزاف
heavier گزاف
stupendous گزاف
extortionary گزاف
mouth filling گزاف
exaggeratory گزاف گو
bombastic گزاف
high flown گزاف
immense گزاف
fustain گزاف
extortionate گزاف
heavies گزاف
extravagant گزاف
rodomontade گزاف
unconscionable گزاف
costliest گزاف
costlier گزاف
vainglory گزاف
costly گزاف
lagan کالایی که درته دریابا گویهای نگاه داشته باشد
jetsam کالایی که برای سبک کردن کشتی بدریا می ریزند
jetsam کالایی که برای سبک کردن کشتی به دریا می ریزند
dutiable goods کالایی که حقوق گمرکی یاعوارض دیگربدان تعلق می گیرد
flotsam and jetsam کالایی که پس از غرق شدن کشتی برروی اب شناور است
fustian سخن گزاف
grandiloquent گزاف گوی
tack tall گزاف گفتن
rodomontade گزاف گویی
rhodomontade گزاف گویی
to talk tall گزاف گفتن
mickey لاف و گزاف
transit duty حقی که بابت عبور کالایی ازکشوری گرفته میشود حق تراتزیت
over production عمل اوزدن کالایی بیش ازاندازهای که بدان نیازمندی هست
short lot کالایی که مقدار موجود از ان کم است و در محوطه کوچک انبار میشود
population تعداد مردم مردم
populations تعداد مردم مردم
grandiloquence گزاف گویی مبالغه
bounce جست گزاف گویی
extravaganza فانتزی گزاف گویی
rack rent اجازه گزاف بستن بر
bounced جست گزاف گویی
extravaganzas فانتزی گزاف گویی
steep گزاف فرو کردن
steepest گزاف فرو کردن
high وافر گران گزاف
highest وافر گران گزاف
highs وافر گران گزاف
bounces جست گزاف گویی
hyperbole غلو گزاف گویی
prizes کشتی یا کالایی که به موجب حقوق جنگی در دریا به غنیمت برده شود
prized کشتی یا کالایی که به موجب حقوق جنگی در دریا به غنیمت برده شود
prize کشتی یا کالایی که به موجب حقوق جنگی در دریا به غنیمت برده شود
prizing کشتی یا کالایی که به موجب حقوق جنگی در دریا به غنیمت برده شود
for به بهای
at a low price بهای کم
magniloquence قلمبه نویسی گزاف گویی
flim flam هرزه درایی گزاف گویی
bounce پریدن گزاف گویی کردن
bounces پریدن گزاف گویی کردن
bounced پریدن گزاف گویی کردن
bluser out با لاف گزاف ادعا کردن
cartels اتحادیه شرکتهایی که سعی دارند بازار کالایی را دراختیار خود داشته باشند
cartel اتحادیه شرکتهایی که سعی دارند بازار کالایی را دراختیار خود داشته باشند
all in price بهای کامل
conversion price بهای تبدیل
cash price بهای نقدی
reserve price بهای قطعی
fee بهای واحد
unit price بهای واحد
face value بهای اسمی
fancy price بهای تفننی
cost of construction بهای ساختمان
at a great penny worth به بهای زیاد
resonable price بهای عادله
nominal value بهای اسمی
nominal price بهای اسمی
break up price بهای انحلال
probability cost بهای احتمالی
break up price بهای تصفیه
reduced price بهای نازل
trade price بهای تجارتی
money worth بهای پول
book value بهای دفتری
kitsch پر نمایش و پر لاف و گزاف ولی سطحی
eric خون بهای ایرلندی
below par کمتر از بهای اسمی
above par بالاتر از بهای اسمی
par بهای رسمی سهم
contratual rent اجاره بهای مقطوع
declared value بهای اعلام شده
resale price بهای خرده فروشی
retail price بهای خرده فروشی
cost plus اضافه بر بهای تمام شده
upset price کمترین بهای مقطوع درهراج
to mark good بهای کالا را در روی ان نوشتن
height money اضافه بهای کار در ارتفاع
dispraise از بهای چیزی کاستن کم گرفتن
to take something off and pric اندکی از بهای چیزی کاستن
the price was not reasonable بهای ان معقول بنظر نمیرسید
cost and freight قیمت و بهای حمل و نقل
share list صورت بهای سهام شرکتها
spot price بهای جنس در معامله نقدی
coinage طبقه بندی بهای مسکوک
reserve price قیمت نهایی بهای قطعی
outherod در لاف و گزاف یا سخت دلی از هیرودیس گرو بردن
to compound قسطی پرداختن [کمتراز بهای اصلی]
write down تنزل دادن بهای اسمی سهام
the price was not reasonable بهای گزافی بران گذاشته بودند
how is sugar بهای قندچیست قند درچه حال است
price as natural ice یخ ساختگی بهمان بهای یخ طبیعی فروخته میشد
revalorization اعاده پول کشور به بهای نخستین خود
at par قیمت ثابت انتقال ارز به بهای اسمی
write down یادداشت کردن تنزل دادن بهای اسمی سهام
brand loyalty وفاداری به کالایی خاص وفاداری به علامت تجاری یک محصول
loss leader بفروش میرسد کالایی که به منظور جلب توجه مشتری زیر قیمت تمام شده بفروش می رسد
unearned increment افزایش بهای ملک در نتیجه اباد شدن محل نه کوشش مالک
unearned icremrnt افزایش بهای ملک در نتیجه اباد شدن محل نه کوشش مالک
unpriced درباب چیزی گفته میشودکه بهای ان معلوم نشده یابصورت بهادران نباشد
derived demand تقاضابرای یک عامل تولید که خوداز تقاضا برای کالایی که ان عامل تولید در ان بکار میرودناشی میشود .
impact shipment کالای ضربتی از نظر تحویل کالایی که از نظر تحویل زمان مخصوص دارد
accretion افزایش بهای اموال افزایش میزان ارث
feminality طبیعت زنانه زیورهایاچیزهای بی بهای زنانه
the people مردم
the deaf مردم کر
population [pop.] مردم
public مردم
people مردم
peopled مردم
peoples مردم
peopling مردم
folk مردم
folks مردم
outside opinion عقیده مردم
lowest common denominators مردم پذیر
underfed مردم گرسنه
flower people مردم معتقدبهآئینیکهطرفدارصلحوعشقبودند
ombudsmen فریادرس مردم
parading اجتماع مردم
paraded اجتماع مردم
ombudsman فریادرس مردم
parades اجتماع مردم
outside opinion رای مردم
other people سایر مردم
ruck مردم عادی
commons مردم عادی
communists مردم گرا
commonest : مردم عوام
communist مردم گرا
mandrake مردم گیاه
manragora مردم گیاه
many people خیلی از مردم
many people بسیاری از مردم
corporation گروهی از مردم
corporations گروهی از مردم
men of intellgence مردم باهوش
most people بیشتر مردم
people say مردم می گویند
Among the people . درمیان مردم
on the tongues of men سر زبان مردم
other people مردم دیگر
lowest common denominator مردم پذیر
parade اجتماع مردم
plebeians توده مردم
the old مردم سالخورده
unsociability مردم گریزی
misanthropes مردم گریز
reputedly در نظر مردم
mandating دستور مردم به
the public عموم مردم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com