English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (23 milliseconds)
English Persian
out act بهتر انجام دادن از
Search result with all words
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
Other Matches
Better do it than wish it done. <proverb> شروع عمل بهتر از آرزوى انجام آن.
You're improving. <idiom> دارید بهتر می شوید [در انجام کارتان] [اصطلاح روزمره]
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
hole shot شکست دادن حریف با شروع بهتر
hole job شکست دادن حریف با شروع بهتر
outsell بیشتر یا بهتر فروختن از بهتر فروش رفتن
outsold بیشتر یا بهتر فروختن از بهتر فروش رفتن
outsells بیشتر یا بهتر فروختن از بهتر فروش رفتن
outselling بیشتر یا بهتر فروختن از بهتر فروش رفتن
sight window بریدگی بالای کمان برای جاگرفتن تیر و دادن دید بهتر
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
adjust تغییر دادن چیزی تا با موقعیت جدید مط ابق شود یا بهتر کار کند
adjusting تغییر دادن چیزی تا با موقعیت جدید مط ابق شود یا بهتر کار کند
adjusts تغییر دادن چیزی تا با موقعیت جدید مط ابق شود یا بهتر کار کند
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
prescan خصوصیت بیشتر اسکنرهای مسط ح که اسکن سریع و با realution کم انجام می دهند تا نمونه اصلی را مجدد بررسی کنید یا ناحیهای که باید بهتر اسکن شود مشخص کنید
effectuate انجام دادن صورت دادن
accomplishes انجام دادن
covers انجام دادن
accomplish انجام دادن
to put through انجام دادن
fulfils انجام دادن
furnish انجام دادن
carry out انجام دادن
accomplishing انجام دادن
furnishing انجام دادن
furnishes انجام دادن
to follow out انجام دادن
cover انجام دادن
coverings انجام دادن
fulfills انجام دادن
fulfilling انجام دادن
fulfilled انجام دادن
actualize انجام دادن
carry ineffect انجام دادن
implement انجام دادن
put ineffect انجام دادن
put inpractice انجام دادن
carry into effect انجام دادن
make something happen انجام دادن
to bring to an issve انجام دادن
to bring to effect انجام دادن
to carry into execution انجام دادن
to carry through انجام دادن
parform انجام دادن
stand to انجام دادن
to go through انجام دادن
put on انجام دادن
actualise [British] انجام دادن
bring into being انجام دادن
fulfil انجام دادن
implement انجام دادن
implemented انجام دادن
implementing انجام دادن
implements انجام دادن
to make good انجام دادن
accomplish انجام دادن
bring inbeing انجام دادن
carry out انجام دادن
execute انجام دادن
fulfill [American] انجام دادن
make a reality انجام دادن
put into practice انجام دادن
put into effect انجام دادن
to do a thing the right way انجام دادن
char انجام دادن
paying انجام دادن
pay انجام دادن
chare انجام دادن
make out <idiom> انجام دادن
charring انجام دادن
effecting انجام دادن
effected انجام دادن
do up انجام دادن
effect انجام دادن
go through انجام دادن
chars انجام دادن
perform انجام دادن
performed انجام دادن
pays انجام دادن
fulfill انجام دادن
performs انجام دادن
fulfit انجام دادن
administer انجام دادن
redoes دوباره انجام دادن
redid دوباره انجام دادن
redo دوباره انجام دادن
to toss off زود انجام دادن
overdoes بیش از حد انجام دادن
manipulated بامهارت انجام دادن
manipulates بامهارت انجام دادن
repeat دوباره انجام دادن
repeats دوباره انجام دادن
to a one's object مقصودخودرا انجام دادن
manipulate با دست انجام دادن
lurk در خفا انجام دادن
dashes بسرعت انجام دادن
overdo بیش از حد انجام دادن
overdoing بیش از حد انجام دادن
overdid بیش از حد انجام دادن
misdo ناصحیح انجام دادن
serve خدمت انجام دادن
served خدمت انجام دادن
serves خدمت انجام دادن
lurks در خفا انجام دادن
lurking در خفا انجام دادن
dash بسرعت انجام دادن
to bring through خوب انجام دادن
redone دوباره انجام دادن
dashed بسرعت انجام دادن
redoing دوباره انجام دادن
lurked در خفا انجام دادن
manipulate بامهارت انجام دادن
reworking دوباره انجام دادن
alternates بنوبت انجام دادن
put across خوب انجام دادن
top خوب انجام دادن
alternated بنوبت انجام دادن
alternate بنوبت انجام دادن
perform انجام دادن خوب یا بد
to do by halves ناقص انجام دادن
go the whole hog <idiom> بطورکامل انجام دادن
performs انجام دادن خوب یا بد
rework دوباره انجام دادن
reworked دوباره انجام دادن
To carry out to the letter . To do something very meticulously . موبه مو انجام دادن
completion of a contract انجام دادن قرارداد
to carry out a transaction معامله ای انجام دادن
reworks دوباره انجام دادن
solemnize باتشریفات انجام دادن
on the beam <idiom> خوب انجام دادن
performed انجام دادن خوب یا بد
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
achieves انجام دادن بانجام رسانیدن
achieving انجام دادن بانجام رسانیدن
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
pops بسرعت عملی انجام دادن
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
overlabour با رنج فراوان انجام دادن
completing کامل کردن انجام دادن
completes کامل کردن انجام دادن
completed کامل کردن انجام دادن
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
pop بسرعت عملی انجام دادن
to go to رسیدگی کردن انجام دادن
effecturate موجب شدن انجام دادن
popped بسرعت عملی انجام دادن
to pull off باوجود دشواری انجام دادن
complete کامل کردن انجام دادن
finish انجام دادن چیزی تا انتها
finishes انجام دادن چیزی تا انتها
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
To do (perform) ones duty. تکلیف خود را انجام دادن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
deliberating عمدا انجام دادن عمدی
deliberates عمدا انجام دادن عمدی
deliberated عمدا انجام دادن عمدی
plod بازحمت کاری را انجام دادن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
heat treat انجام دادن عملیات حرارتی
plods بازحمت کاری را انجام دادن
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
deliberate عمدا انجام دادن عمدی
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
consummating انجام دادن عروسی کردن
consummates انجام دادن عروسی کردن
redone انجام دادن مجدد چیزی
to shuffle throuch shun بدشواری انجام دادن پرهیزکردن از
to serve one's term خدمت خودرا انجام دادن
to play one's role وفیفه خودرا انجام دادن
delegation of authority دادن اختیار انجام عمل
achieve انجام دادن [بانجام رسانیدن]
redoing انجام دادن مجدد چیزی
consummate انجام دادن عروسی کردن
redoes انجام دادن مجدد چیزی
do انجام دادن کفایت کردن
consummated انجام دادن عروسی کردن
in the groove <idiom> حداکثر کار را انجام دادن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
bootleg معامله قاچاقی انجام دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com