English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
correspondingly بهمان نسبت
Search result with all words
prorata برحسب نسبت معین بهمان نسبت
Other Matches
same بهمان اندازه
as good as بهمان خوبی
similite بهمان طریق
as well بهمان اندازه
as بهمان اندازه بعنوان مثال
Dont brag about doing this and that . اینقدر نگه فلان وچنان ( بهمان ) می کنم
price as natural ice یخ ساختگی بهمان بهای یخ طبیعی فروخته میشد
leverage نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
ohm's law جریان در یک مدار با ولتاژ نسبت مستقیم وبا مقاومت نسبت عکس دارد
lift fan توربوفنی که با نسبت کنارگذارزیاد تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکاررود
liftjet توربوفن یا توربوجتی بسیارسبک وزنی با نسبت کنارگذرکم که تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکارمیرود
attributable قابل نسبت دادن نسبت دادنی
nationallism مکتب ملیت اعتقاد به برتری یک ملت نسبت به ملل دیگر و لزوم وفاداری مطلق هر تابع نسبت به ملیت خود
relational نسبت
respects نسبت
ratios نسبت
respect نسبت
proportional به نسبت
rapport نسبت
t ratio نسبت تی
uncross نسبت
quotient نسبت
quotients نسبت
towards نسبت به
as compared to نسبت به
apropos of نسبت به
the rat of to نسبت دو به سه
ratio نسبت
formats نسبت
proportion نسبت
proportions نسبت
format نسبت
than نسبت به
cognation نسبت
kinship نسبت
with respect to نسبت به
in respect of نسبت به
rate نسبت
in respect of به نسبت
relation نسبت
in connexion with نسبت به
In what proportion ? به چه نسبت ؟
in relation to نسبت به
in proprotion to نسبت به
in regard of نسبت به
in regard to نسبت به
to تا نسبت به
rates نسبت
bearing نسبت
In the ration lf one to ten . به نسبت یک به ده
in the ratio of به نسبت
reduction ratio نسبت کاهش
recycling ratio نسبت بازگردانی
attributing نسبت دادن
relativization نسبت دادن
current ratio نسبت جاری
attributes نسبت دادن
scalling factor نسبت اشل
attribute نسبت دادن
deposit ratio نسبت سپرده
impedance ratio نسبت امپدانس
image ratio نسبت تصویر
factor proportion نسبت عوامل
hit ratio نسبت اصابت
feedback ratio نسبت فیدبک
he is faithful to me نسبت به من باوفاست
gyromagnetic ratio نسبت ژیرومغناطیسی
error ratio نسبت خطا
imputable نسبت دادنی
in d. of با بی اعتنایی نسبت به
fineness ratio نسبت فرافت
impluse ratio نسبت ایمپولز
bear on نسبت داشتن
roundness نسبت گردی
impluse ratio نسبت ضربه
distribution ratio نسبت توزیع
imputation نسبت دادن
mobility ratio نسبت تحرک
one's complement متمم نسبت به یک
ascribable نسبت دادنی
lay to نسبت دادن به
compression ratio نسبت تراکم
concentration ratio نسبت تمرکز
operating ratio نسبت عملیاتی
contact ratio نسبت تماس
affine نسبت ازدواجی
affine نسبت سلبی
advalorem به نسبت قیمت
aspect ratio نسبت صفحه
glide ratio نسبت سریدن
aspect ratio نسبت تصویر
mole ratio نسبت مولی
magnetogyric ratio نسبت ژیرومغناطیس
baud rate نسبت باود
liquidity ratio نسبت نقدینگی
nines complement متمم نسبت به 9
feedback ratio نسبت پس خوراند
assion نسبت دادن
bypass ratio نسبت کنارگذاری
cash ratio نسبت نقدینگی
aspect ratio نسبت دید
porosity نسبت روزنه ها
activity ratio نسبت فعالیت
correlation ratio نسبت همبستگی
proximity of blood قرابت نسبت
ratio detector اشکارساز نسبت
cost benefit ratio نسبت فایده
ratio of transformer نسبت مبدل
transformer ratio نسبت مبدل
recycle ratio نسبت بازگردانی
inverse ratio نسبت معکوس
inverse ratio or proportion نسبت معکوس
us نسبت بما
prorenata نسبت موافق
visibility نسبت دید
control ratio نسبت فرمان
oxygen ration نسبت اکسیژن
acidity coefficient نسبت اکسیژن
abundance ratio نسبت فراوانی
absorption ratio نسبت جذب
price ratio نسبت قیمت
progenitorship نسبت جدی
progressive ratio نسبت تصاعدی
ionic ratio نسبت یونی
abundance نسبت فراوانی
toward بطرف نسبت به
velocity ratio نسبت سرعت
regarded باره نسبت
regard باره نسبت
relation رابطه نسبت
transformation ratio نسبت تبدیل
credits نسبت دادن
crediting نسبت دادن
credited نسبت دادن
credit نسبت دادن
ascribing نسبت دادن
rates اندازه نسبت
rate اندازه نسبت
there is nothing wanting چیزی کم نسبت
favouritism مساعدت نسبت به
regards باره نسبت
viscosity ratio نسبت گرانروی
void ratio نسبت منفذها
voltage ratio نسبت ولتاژ
percentages نسبت یا درصد
transmissivity نسبت فرافرستی
to put down نسبت دادن
to do by رفتارکردن نسبت به
water cement ratio نسبت اب و سیمان
to behave toward رفتارکردن نسبت به
weight ratio نسبت وزن
two's complement متمم نسبت به دو
percentage نسبت یا درصد
blood نسبت خویشاوندی
attribution نسبت دادن
ascribe نسبت دادن
ascribed نسبت دادن
ten's complement متمم نسبت به 01
self relative نسبت بخود
saving ratio نسبت پس انداز
into نسبت به مقارن
relationships وابستگی نسبت
connexions بستگی نسبت
connection بستگی نسبت
relationship وابستگی نسبت
shunt ratio نسبت شنت
settlement ratio نسبت نشست
scale down به نسبت ثابت
sensitivity ratio نسبت حساسیت
selection ratio نسبت گزینش
imputing نسبت دادن
ascribes نسبت دادن
impute نسبت دادن
stress ratio نسبت تنش
imputed نسبت دادن
imputes نسبت دادن
strength ratio نسبت استحکام
lift thrust نسبت برا به تراست
gear transmission ratio نسبت دنده گیربکس
benefit cost ratio نسبت فایده به هزینه
law of variable proportion قانون نسبت متغیر
lift drag ratio نسبت برا به پسا
capital output ratio نسبت سرمایه به تولید
geopotential پتانسیل نسبت به زمین
metaphsics نسبت بهشتی و دانش
voltage ratio of transformer نسبت ولت مبدل
wage profit ratio نسبت دستمزد به سود
capital job ratio نسبت سرمایه به شغل
genealogically ازروی نسبت نامه
capital labor ratio نسبت سرمایه به کار
sacrilegious موهن نسبت به مقدسات
ratio of capital to labor نسبت سرمایه به کار
legal right toa property حق قانونی نسبت به ملکی
charge mass ratio نسبت بار به جرم
gear ratio نسبت چره دنده ها
beneficial ownership مالکیت به نسبت منافع
incapable of pain بیحس نسبت بدرد
current transfer ratio نسبت انتقال جریان
impedance ratio نسبت مقاومت فاهری
in regard to راجع به در خصوص نسبت به
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com