Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 307 (5 milliseconds)
English
Persian
to cock something up
بهم زدن چیزی
to fuck something up
بهم زدن چیزی
to mess something up
بهم زدن چیزی
to muck up something
بهم زدن چیزی
to screw something up
بهم زدن چیزی
to screw the pooch
بهم زدن چیزی
to botch things up
بهم زدن چیزی
Search result with all words
dipstick
میله یا چوبی که برای اندازه گیری عمق چیزی بکار می رود
dipsticks
میله یا چوبی که برای اندازه گیری عمق چیزی بکار می رود
write
سوخت شده محسوب کردن شرح چیزی را نوشتن
writes
سوخت شده محسوب کردن شرح چیزی را نوشتن
minimum
کوچکترین مقدار چیزی
exception
چیزی باسایر چیزها در همان دسته بندی متفاوت باشد
exceptions
چیزی باسایر چیزها در همان دسته بندی متفاوت باشد
tee
هر چیزی بشکل T
teed
هر چیزی بشکل T
teeing
هر چیزی بشکل T
tees
هر چیزی بشکل T
outline
مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outline
خصوصیت اصلی چیزی
outlined
مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlined
خصوصیت اصلی چیزی
outlines
مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlines
خصوصیت اصلی چیزی
outlining
مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlining
خصوصیت اصلی چیزی
use
استفاده از چیزی
use
اجرای چیزی
use
روش استفاده از چیزی
uses
استفاده از چیزی
uses
اجرای چیزی
uses
روش استفاده از چیزی
flail
الت نوسانی هر چیزی
flailed
الت نوسانی هر چیزی
flailing
الت نوسانی هر چیزی
flails
الت نوسانی هر چیزی
importation
عمل وارد کردن چیزی به سیستم از خارج
exchange
دادن چیزی به جای چیز دیگر
exchanged
دادن چیزی به جای چیز دیگر
exchanges
دادن چیزی به جای چیز دیگر
exchanging
دادن چیزی به جای چیز دیگر
front
بخشی از چیزی که از عقب به نظر آید
fronting
بخشی از چیزی که از عقب به نظر آید
demand
تقاضا برای چیزی و توقع دریافت آن
demand
تقاضا برای انجام چیزی
demanded
تقاضا برای چیزی و توقع دریافت آن
demanded
تقاضا برای انجام چیزی
demands
تقاضا برای چیزی و توقع دریافت آن
demands
تقاضا برای انجام چیزی
change
متفاوت ساختن چیزی
change
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changed
متفاوت ساختن چیزی
changed
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changes
متفاوت ساختن چیزی
changes
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changing
متفاوت ساختن چیزی
changing
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
slice
بخشی از چیزی
slices
بخشی از چیزی
replace
چیزی را تعویض کردن
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaced
چیزی را تعویض کردن
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaces
چیزی را تعویض کردن
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replacing
چیزی را تعویض کردن
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
wishing
چیزی که ارزومیشود
labelling
1-برچسب گذاری روی چیزی . 2-چاپ برچسبها
pap
هر چیزی شبیه نوک پستان
scoop
اسباب مخصوص دراوردن چیزی
scooped
اسباب مخصوص دراوردن چیزی
scooping
اسباب مخصوص دراوردن چیزی
scoops
اسباب مخصوص دراوردن چیزی
organisations
روش مرتب کردن چیزی تا به خوبی کار کند
organization
روش مرتب کردن چیزی تا به خوبی کار کند
organizations
روش مرتب کردن چیزی تا به خوبی کار کند
enable
اجازه رویدادن چیزی
enabled
اجازه رویدادن چیزی
enables
اجازه رویدادن چیزی
enabling
اجازه رویدادن چیزی
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
part
خرد جزء مرکب چیزی
part
بخشی از چیزی
lap
لیس زدن با صدا چیزی خوردن
lapped
لیس زدن با صدا چیزی خوردن
mean
مشخص کردن چیزی
meaner
مشخص کردن چیزی
meanest
مشخص کردن چیزی
mature
به موعد چیزی رسیدن
matures
به موعد چیزی رسیدن
state
وضعیت چیزی
state-
وضعیت چیزی
stated
وضعیت چیزی
states
وضعیت چیزی
stating
وضعیت چیزی
basic
حالت ابتدایی یا ساده شروع هر چیزی
basics
حالت ابتدایی یا ساده شروع هر چیزی
copied
تهیه نمونه اولیه از هر چیزی فرمان COPY در سیستم عامل DOS
copies
تهیه نمونه اولیه از هر چیزی فرمان COPY در سیستم عامل DOS
copy
تهیه نمونه اولیه از هر چیزی فرمان COPY در سیستم عامل DOS
copying
تهیه نمونه اولیه از هر چیزی فرمان COPY در سیستم عامل DOS
connection
اتصال یا چیزی که متصل میشود
connexions
اتصال یا چیزی که متصل میشود
Other Matches
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
establishing
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establishes
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
to pass by any thing
از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
establish
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
control
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
controlling
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
to hang over anything
سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
controls
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
appreciating
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciates
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
rate
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
appreciated
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
rates
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
appreciate
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
to regard somebody
[something]
as something
کسی
[چیزی]
را بعنوان چیزی بحساب آوردن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
screw up
<idiom>
زیروروکردن چیزی ،بهم زدن چیزی
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
fence
[around / between something]
نرده
[دور چیزی]
[بین چیزی]
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
fence
[around / between something]
حصار
[دور چیزی]
[بین چیزی]
to wish for something
ارزوی چیزی راکردن چیزی را خواستن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
Please allow for at least two weeks' notice
[to do something]
[for something]
[prior to something]
.
درخواست می شود که لطفا دو هفته برای پیشگیری
[کار]
اعطاء کنید
[تا ما ]
[برای چیزی]
[قبل از چیزی]
.
recognition
1-توانایی تشخیص چیزی . 2-فرایند تشخیص چیزی- مثل حرف روی متن چاپ شده یا میلههای کد میلهای ..
to blame somebody for something
کسی را تقصیرکار دانستن بخاطر چیزی
[اشتباه در چیزی را سر کسی انداختن]
[جرم یا گناه]
to lean something against something
چیزی را به چیزی تکیه دادن
resisted
مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
inserts
قرار دادن چیزی در چیزی
to paint something
[with something]
چیزی را
[با چیزی]
رنگ زدن
inserting
قرار دادن چیزی در چیزی
insert
قرار دادن چیزی در چیزی
resist
مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
resisting
مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
resists
مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
require
نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
requires
نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
requiring
نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
required
نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
to get ahold of somebody
[something]
[American English]
<idiom>
کسی
[چیزی ]
را گرفتن
[دستش به کسی یا چیزی رسیدن]
[اصطلاح روزمره]
(a) case in point
<idiom>
مثالی که چیزی راثابت کند یا به روشن شدن چیزی کمک کند
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
assignation
[of something]
[to something]
ارجاع
[به چیزی]
[از چیزی]
assignment
[of something]
[to something]
ارجاع
[به چیزی]
[از چیزی]
assignment
[of something]
[to something]
تعیین
[به چیزی]
[از چیزی]
assignation
[of something]
[to something]
برگماشت
[به چیزی]
[از چیزی]
assignment
[of something]
[to something]
انتساب
[به چیزی]
[از چیزی]
assignation
[of something]
[to something]
تعیین
[به چیزی]
[از چیزی]
assignation
[of something]
[to something]
انتساب
[به چیزی]
[از چیزی]
assignment
[of something]
[to something]
واگذاری
[به چیزی]
[از چیزی]
assignment
[of something]
[to something]
برگماشت
[به چیزی]
[از چیزی]
assignation
[of something]
[to something]
واگذاری
[به چیزی]
[از چیزی]
assignment
[of something]
[to something]
گمارش
[به چیزی]
[از چیزی]
assignation
[of something]
[to something]
گمارش
[به چیزی]
[از چیزی]
phases
معرفی تدریجی چیزی یا کاهش تدریجی چیزی
phased
معرفی تدریجی چیزی یا کاهش تدریجی چیزی
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
something like 00 rials
سد ریال چیزی کم چیزی بالا در حدود سد ریال
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
stuck on
<idiom>
دیوانه چیزی شدن ،عاشق چیزی شدن
long for
اشتیاق چیزی را داشتن ارزوی چیزی را داشتن
phase
معرفی تدریجی چیزی یا کاهش تدریجی چیزی
to have something in reserve
چیزی بطوراندوخته داشتن چیزی درپس داشتن
continues
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
destitution
بی چیزی
light purse
بی چیزی
something
یک چیزی
aught
چیزی
something
چیزی
anything
چیزی
indigence
بی چیزی
to poke a hole in any thing
چیزی را
long haired
علاقمند به چیزی
consigned
سپردن چیزی به
mindful of anything
باخبر از چیزی
consign
سپردن چیزی به
change
[in something]
[from something]
تغییر
[در یا از چیزی]
mindful of anything
ملتفت چیزی
consigning
سپردن چیزی به
to net soemthing
با تورگرفتن چیزی
longhair
علاقمند به چیزی
to have something at one's disposal
چیزی داشتن
to have something
چیزی داشتن
to get
[be]
up to mischief
در چیزی دو به هم زدن
to be up to something
در چیزی دو به هم زدن
sick of (someone or something)
<idiom>
نفرت از چیزی
make do with something
با چیزی تا کردن
make something do
با چیزی تا کردن
consigns
سپردن چیزی به
he has nothing of his own
چیزی ندارد
get a load of
<idiom>
دیدن چیزی
trails
خط ی در امتداد چیزی
resignation
[from something]
استعفا
[از چیزی]
hard surface
سطح چیزی
get wind of something
از چیزی بوبردن
string out
<idiom>
کش دادن چیزی
in a way
<idiom>
به مقدار از چیزی
no matter
چیزی نیست
To let something slip thru ones fingers .
چیزی را از کف دادن
To tear oneself away from something .
دل از چیزی کندن
fiddled
ور رفتن به چیزی
trailing
خط ی در امتداد چیزی
trailed
خط ی در امتداد چیزی
trail
خط ی در امتداد چیزی
to cut down
[on]
something
چیزی را کم کردن
nothing was left over
چیزی زیادنیامد
not that i know of
چیزی که من بدانم نه
bring to mind
<idiom>
چیزی را به یادآوردن
to cut back
[on]
something
چیزی را کم کردن
ask a boon of me
از من چیزی بخواه
to reason out something
چیزی را حل کردن
to cut something
چیزی را کم کردن
To pinch some thing .
چیزی را کش رفتن
no object
چیزی نیست
take for granted
<idiom>
تقلید از چیزی
defrost
یخ چیزی را اب کردن
exordium
اول هر چیزی
it is immaterial
چیزی نیست
to entertain the idea of doing something
<idiom>
چیزی را در سر پروراندن
nuts about
<idiom>
خشنود از چیزی
defrosted
یخ چیزی را اب کردن
to make a hand of anything
از چیزی سودبردن
dont mention it
چیزی نیست
use
[of something]
استفاده
[از چیزی]
deduct
کم کردن چیزی از کل
deducted
کم کردن چیزی از کل
inside of
بطن هر چیزی
defrosts
یخ چیزی را اب کردن
nothing to sneeze at
<idiom>
چیزی که توبایدمحکمنگهداری
deducts
کم کردن چیزی از کل
defrosting
یخ چیزی را اب کردن
involution
عود چیزی
lay hands on something
چیزی را یافتن
positioned
محل چیزی
coding
کد گذاری چیزی
hunger for
اشتیاق به چیزی
hunger for
ارزوی چیزی
to equip something
چیزی را مجهزکردن
deducting
کم کردن چیزی از کل
to net soemthing
به تورانداختن چیزی
hold by
به چیزی چسبیدن
position
محل چیزی
to equip something
چیزی را آراستن
to toy with the idea of doing something
<idiom>
چیزی را در سر پروراندن
dehydrate
اب چیزی را گرفتن
dehumidify
نم چیزی را گرفتن
fills
پر کردن چیزی
fill
پر کردن چیزی
i said nothing to him
چیزی به او نگفتم
to do something wrong
در چیزی دو به هم زدن
to escape
[with something]
گریختن
[با چیزی]
to pique oneself on something
چیزی بالیدن
To brag and boast . To profess something .
از چیزی دم زدن
to look for anything
چیزی گشتن
lay hands on something
<idiom>
یافتن چیزی
hold out on
<idiom>
رد چیزی از کسی
This is more like it. Now this makes sense.
حالااین شد یک چیزی
The point is that…
چیزی که هست
to get
[hold of]
something
گرفتن چیزی
to bring something
گرفتن چیزی
to jury-rig something
چیزی را به هم پیوستن
to search for anything
پی چیزی گشتن
to refresh oneself
چیزی خوردن
to get
[hold of]
something
آوردن چیزی
to bring something
آوردن چیزی
to grieve over anything
برای چیزی
have on
<idiom>
پوشیدن چیزی
to lop something off
زدن چیزی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com