Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (22 milliseconds)
English
Persian
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
Other Matches
lift off
جهش اولیه موشک یا گلوله هنگام شروع پرتاب جدا شدن از سکو
missile
گلوله موشک
missiles
گلوله موشک
aeroballistics
فن پرتاب گلوله یا موشک درفضا
subscribed
تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribes
تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribing
تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribe
تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
clue
گلوله کردن بشکل کلاف یا گلوله نخ درامدن
clues
گلوله کردن بشکل کلاف یا گلوله نخ درامدن
start off
شروع کردن شروع شدن
keel
حمال کشتی صفحات اهن ته کشتی وارونه کردن
keels
حمال کشتی صفحات اهن ته کشتی وارونه کردن
set up
مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
bombarding
بمباران کردن گلوله باران کردن
bombards
بمباران کردن گلوله باران کردن
to wind up
کوک کردن اماده کردن گلوله
bombarded
بمباران کردن گلوله باران کردن
bombing
بمباران کردن گلوله باران کردن
bombard
بمباران کردن گلوله باران کردن
to set about
شروع کردن مبادرت کردن بکاری
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
missiles
موشک باران کردن
missile
موشک باران کردن
launch a missile
موشک پرتاب کردن
To launch a ship (boat).
کشتی به آب انداختن
launches
به اب انداختن کشتی
launching
به اب انداختن کشتی
launched
به اب انداختن کشتی
launch
به اب انداختن کشتی
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
letter of marque
پروانه دستگیر کردن کشتی بازرگانی دشمن و غارت کردن اتباع ایشان
aborts
سقوط کردن موشک یا هواپیما
aborted
سقوط کردن موشک یا هواپیما
abort
سقوط کردن موشک یا هواپیما
aborting
سقوط کردن موشک یا هواپیما
ended
انداختن گوی جک وسایر گویها از نقطه شروع به انطرف چمن
end
انداختن گوی جک وسایر گویها از نقطه شروع به انطرف چمن
ends
انداختن گوی جک وسایر گویها از نقطه شروع به انطرف چمن
to get a ship under way
کشتی ای راراه انداختن
tie up
<idiom>
لنگر انداختن (کشتی)
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
skyrocketing
مثل موشک بهوا پرتاب کردن
skyrocketed
مثل موشک بهوا پرتاب کردن
skyrocket
مثل موشک بهوا پرتاب کردن
skyrockets
مثل موشک بهوا پرتاب کردن
docl pass
گواهی که پس از پرداخت هزینههای لنگرگاه به صاحب کشتی داده میشود
bareboat charter
ضمانت نامه تضمین حرکت کشتی و پرداخت مخارج پرسنل ان
retard
درخواست دیدبان برای عقب انداختن زمان پرتاب گلوله بعداز تیر روشن کننده
retarding
درخواست دیدبان برای عقب انداختن زمان پرتاب گلوله بعداز تیر روشن کننده
retards
درخواست دیدبان برای عقب انداختن زمان پرتاب گلوله بعداز تیر روشن کننده
initiating
اغاز کردن شروع کردن
launching
شروع کردن اقدام کردن
initiates
اغاز کردن شروع کردن
initiated
اغاز کردن شروع کردن
initiate
اغاز کردن شروع کردن
launch
شروع کردن اقدام کردن
launched
شروع کردن اقدام کردن
launches
شروع کردن اقدام کردن
lead off
<idiom>
شروع کردن ،باز کردن
push off
<idiom>
ترک کردن ،شروع کردن
clew
گلوله کردن
to round up
گلوله کردن
ball
گلوله کردن
bullet-proof
ضد گلوله کردن
smooth the paint
رنگ کردن و پرداخت کردن
spends
پرداخت کردن خرج کردن
ro rub up
خمیر کردن پرداخت کردن
spend
پرداخت کردن خرج کردن
lack vt
با گلوله سوراخ کردن
discharge
خالی کردن گلوله
shoots
پرتاب کردن گلوله
spot
مشاهده کردن گلوله ها
shoot
پرتاب کردن گلوله
slugs
گلوله باران کردن
cannonade
گلوله باران کردن
slugged
گلوله باران کردن
spots
مشاهده کردن گلوله ها
shell off
گلوله باران کردن
slug
گلوله باران کردن
commences
شروع کردن
embarking
شروع کردن
take up
<idiom>
شروع کردن
get off on the wrong foot
<idiom>
بد شروع کردن
put in hand
شروع کردن
commence
شروع کردن
set about
<idiom>
شروع کردن
commencing
شروع کردن
embarks
شروع کردن
set in
شروع کردن
commenced
شروع کردن
embark upon
شروع کردن
embark
شروع کردن
to strike into
شروع کردن
tee off
شروع کردن
embarked
شروع کردن
get one's feet wet
<idiom>
شروع کردن
kick off
<idiom>
شروع کردن
streek
شروع کردن
reopens
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopened
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
to roll a huge snowball
گلوله بزرگی از برف درست کردن
disburses
پرداخت کردن
disburse
پرداخت کردن
tumbles
پرداخت کردن
burnish
پرداخت کردن
pay off
پرداخت کردن
to finish off
پرداخت کردن
polishes
پرداخت کردن
polish
پرداخت کردن
disbursed
پرداخت کردن
disbursing
پرداخت کردن
tumble
پرداخت کردن
tumbled
پرداخت کردن
furbished
پرداخت کردن
furbish
پرداخت کردن
furbishes
پرداخت کردن
furbishing
پرداخت کردن
paying
پرداخت کردن
pay
پرداخت کردن
scour
پرداخت کردن
pays
پرداخت کردن
scours
پرداخت کردن
burnishes
پرداخت کردن
planish
پرداخت کردن
scoured
پرداخت کردن
buffer
پرداخت کردن
open fire
شروع به تیراندازی کردن
to start
[for]
شروع کردن رفتن
[به]
to go
[fall]
together by the ears
[outdated]
<idiom>
شروع به دعوی کردن
do up
شروع بکار کردن
to f. a laughing
شروع بخنده کردن
blast-off
شروع بپرواز کردن
to start
شروع کردن به دویدن
set-tos
با اشتیاق شروع کردن
set-to
با اشتیاق شروع کردن
set to
با اشتیاق شروع کردن
tune up
شروع باواز کردن
launches
شروع کردن حمله
to break into a run
شروع کردن به دویدن
get in on the ground floor
<idiom>
ازابتدا شروع کردن
pipe up
شروع به نی زدن کردن
launched
شروع کردن حمله
warm up
شروع کردن به کار
to start from the beginning
[to start afresh]
از آغاز شروع کردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
launch
شروع کردن حمله
come to blows
<idiom>
شروع به جنگیدن کردن
to open fire
شروع به اتش کردن
attempting to steal
شروع کردن به سرقت
blast off
شروع بپرواز کردن
To start from scratch .
از هیچ شروع کردن
start up
<idiom>
بازی را شروع کردن
to gather way
شروع بحرکت کردن
launching
شروع کردن حمله
rearming
تجدیداماد مهمات درانبارها مسلح کردن مجدد ماسوره یاچاشنی بمب یا موشک
stabilization
برقرار کردن تعادل یاثبات گلوله در مسیر
smoothing
صاف کردن پرداخت
file
ساییدن پرداخت کردن
to polish off
با شتاب پرداخت کردن
reimburse
باز پرداخت کردن
buff
با چرم پرداخت کردن
curries
پرداخت کردن چرم
curry
پرداخت کردن چرم
buffs
با چرم پرداخت کردن
filed
ساییدن پرداخت کردن
reimbursed
باز پرداخت کردن
reimburses
باز پرداخت کردن
reimbursing
باز پرداخت کردن
pay off
تسویه کردن پرداخت
give
دادن پرداخت کردن
dabbing
پرداخت کردن سنگ
die burnish
پرداخت کردن حدیدهای
payment in advance
پیش پرداخت کردن
pay in advance
پیش پرداخت کردن
giving
دادن پرداخت کردن
gives
دادن پرداخت کردن
pay at sight
نقدا" پرداخت کردن
to push off
شروع کردن بیرون رفتن
attempts
قصد کردن شروع به جرم
begins
اغاز نهادن شروع کردن
go off
<idiom>
شروع به زنگ زدن کردن
begin
اغاز نهادن شروع کردن
to get to
شروع کردن دست گرفتن
attempting to commit rape
شروع کردن به تجاوز جنسی
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
restart
بازاغازی دوباره شروع کردن
come to one's senses
<idiom>
شروع به فکر صحیح کردن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com