English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
as one man به اتفاق مانند یک مرد
Other Matches
bushbaby گونههای نخستیان میمون مانند جنگلهای حارهی افریقا از تیرهی Galagidae که شبگرد هستند و چشمان درشت و دم پرپشت و جارو مانند دارند
bushbabies گونههای نخستیان میمون مانند جنگلهای حارهی افریقا از تیرهی Galagidae که شبگرد هستند و چشمان درشت و دم پرپشت و جارو مانند دارند
lamellate لایه مانند ورقه مانند
fossiliferous فسیل مانند سنگواره مانند
confederacy اتفاق
occurence اتفاق
cases اتفاق
chances اتفاق
chance اتفاق
case اتفاق
confederation اتفاق
coincidences اتفاق
confederacies اتفاق
accident اتفاق
happening اتفاق
unity اتفاق
federal اتفاق
occurrences اتفاق
occurrence اتفاق
events اتفاق
fortuity اتفاق
event اتفاق
happenings اتفاق
chancing اتفاق
togtherness اتفاق
coincidence اتفاق
confederations اتفاق
togetherness اتفاق
accidence اتفاق
hap اتفاق
accidentalism اتفاق
accidentalness اتفاق
flukes اتفاق
fluke اتفاق
accidents اتفاق
joinder اتفاق
league اتفاق
leagues اتفاق
lague اتفاق
chanced اتفاق
tide اتفاق افتادن
it happened اتفاق افتاد
Accompanied by. Together with . به اتفاق (همراه )
Accidentally . By chance. بر حسب اتفاق
to be played out [enacted] اتفاق افتادن
by a unanimous به اتفاق اراء
by a unanimity vote به اتفاق اراء
hap اتفاق افتادن
casualist معتقد به اتفاق
incidentally <adv.> برحسب اتفاق
betide اتفاق افتادن
to play itself out اتفاق افتادن
consensus اتفاق اراء
occurring اتفاق افتادن
befallen اتفاق افتادن
accidently <adv.> برحسب اتفاق
accidentally <adv.> برحسب اتفاق
befalling اتفاق افتادن
fall out اتفاق افتادن
befalls اتفاق افتادن
befell اتفاق افتادن
consensus of opinion اتفاق اراء
confederative اتفاق کننده
come to pass اتفاق افتادن
occurs اتفاق افتادن
occur اتفاق افتادن
disunion عدم اتفاق
occurred اتفاق افتادن
fortuitously <adv.> برحسب اتفاق
coincidentally <adv.> برحسب اتفاق
by hazard <adv.> برحسب اتفاق
by happenstance <adv.> برحسب اتفاق
by chance <adv.> برحسب اتفاق
by a coincidence <adv.> برحسب اتفاق
by accident <adv.> برحسب اتفاق
at random <adv.> برحسب اتفاق
as it happens <adv.> برحسب اتفاق
come about اتفاق افتادن
chanced اتفاق افتادن
chancing اتفاق افتادن
fortuitism عقیده به اتفاق
act of God اتفاق قهری
acts of God اتفاق قهری
unanimously به اتفاق اراء
befall اتفاق افتادن
unanimity اتفاق اراء
renewal of the convention تجدید اتفاق
occurred <past-p.> اتفاق افتاده
happened <past-p.> اتفاق افتاده
unison اتحاد اتفاق
chance اتفاق افتادن
chances اتفاق افتادن
supervention اتفاق ناگهانی
adjustable wheel چرخ تنظیم پذیر [مانند بلندی] [چرخ تطبیق پذیر] [مانند نوع جاده]
by chance برحسب اتفاق یاتصادف
It never occurred again دیگر اتفاق نیفتاد.
happen رخ دادن اتفاق افتادن
happens رخ دادن اتفاق افتادن
happened رخ دادن اتفاق افتادن
consentaneous دارای اتفاق اراء
occurring رخ دادن یا اتفاق افتادن
fortune اتفاق افتادن مقدرکردن
fortunes اتفاق افتادن مقدرکردن
unanimity اتفاق ارا هم اوازی
fortuitously برحسب اتفاق اتفاقا
it is of frequent بسیار اتفاق میافتد
it is bound to nappen مقدراست اتفاق بیافتد
occur رخ دادن یا اتفاق افتادن
What a coincidence ! چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
sure thing <idiom> حتما اتفاق افتادن
previously زودتر اتفاق افتادن
way the wind blows <idiom> چیزی که اتفاق میافتد
occurred رخ دادن یا اتفاق افتادن
in the wind <idiom> بزودی اتفاق افتادن
occurs رخ دادن یا اتفاق افتادن
hold breath منتظر یک اتفاق بودن
allopatric جداگانه اتفاق افتاده
hazarded اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
immediate آنچه یکباره اتفاق افتد
hazard اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
leaguer عضو مجمع اتفاق ملل
commoners آنچه اغلب اتفاق میافتد
commonest آنچه اغلب اتفاق میافتد
coincide دریک زمان اتفاق افتادن
coincides دریک زمان اتفاق افتادن
coinciding دریک زمان اتفاق افتادن
give اتفاق افتادن فدا کردن
gives اتفاق افتادن فدا کردن
bay چه قبل اتفاق افتاده است
giving اتفاق افتادن فدا کردن
coincided دریک زمان اتفاق افتادن
common آنچه اغلب اتفاق میافتد
hazarding اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
hazards اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
Accidents wI'll happen . جلوی اتفاق رانتوان گرفت
Should anything happen to me, ... <idiom> اگر اتفاق بدی افتاد برای من ...
It took place under my very eyes. درست جلوی چشمم اتفاق افتاد
incident ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
accidental آنچه تصادفی اتفاق افتاده است
It's Lombard Street to a China orange. <idiom> بطور قطع [حتما] اتفاق می افتد.
combinatorial explosion موقعیتی که به هنگام حل مسئله اتفاق میافتد
incidents ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
interrupts توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
contingent annuity پرداخت مقرری به علت اتفاق غیر مترقبه
There's no danger of that happening again. خطری وجود ندارد که آن دوباره اتفاق بیافته.
cry over spilt milk <idiom> شکایت وناله از چیزی که بتازگی اتفاق افتاده
interrupt توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
interrupting توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
concert of europe اتفاق دولت بزرگ اروپا نسبت به مسائل سیاسی
data logging ضبط دادههای مربوط به حوادثی که در زمانهای متوالی اتفاق می افتند
fluke یکنوع ماهی پهن دارای دو انتهای نوک تیز اصابت اتفاق
Can count on the fingers of one hand <idiom> رخ دادن اتفاقی به تعداد انگشتان دست [اتفاق نادر و به دفعات محدود]
flukes یکنوع ماهی پهن دارای دو انتهای نوک تیز اصابت اتفاق
cyclic دستیابی به اطلاع ذخیره شده که فقط در یک نقط ه مشخص در حلقه اتفاق میافتد
protocols خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
protocol خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
russian revolution وقایعی که در فاصله سالهای 5091 تا 7191 درروسیه اتفاق افتاد و بالاخره به تشکیل دولت سوسیالیستی در ان کشور منجر شد
latest event time دیرترین زمانیکه تا ان زمان یک واقعه میتواند اتفاق بیافتد بدون انکه مدت اجرای پروژه طولانی تر گردد
coincidence circuit مدار الکترونیکی که یک سیگنال خروجی تولید میکند وقتی که دو ورودی همزمان اتفاق میافتد یا دو کلمه دودویی معادل باشند
coincidence element مدار الکترونیکی که یک سیگنال خروجی تولید میکند وقتی که دو ورودی همزمان اتفاق میافتد یا دو کلمه دودویی معادل باشند
french revolution انقلابی که درسال 9871 در فرانسه اتفاق افتاد و باعث امحاء سیستم فئودالی و انتقال قدرت حاکمه به طبقه بورژوا شد
coalitions مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
coalition مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
encephaloid مخ مانند
plumelike پر مانند
analog مانند
and so on و مانند ان
filiform نخ مانند
anthoid گل مانند
etcetera و مانند ان
inapproachable بی مانند
inimitable بی مانند
after the example of مانند
capitate مانند سر
plumose پر مانند
liplike لب مانند
analogous مانند
mammilliform مانند
tougher پی مانند
tough پی مانند
capillaceous مانند نخ
lambdoid مانند
frothy کف مانند
fulidal اب مانند
toughest پی مانند
arundinaceous نی مانند
argillaceous رس مانند
pipelike نی مانند
aquiform اب مانند
penniform پر مانند
floriform گل مانند
fluty نی مانند
gypsiferous گچ مانند
argillaceous گل مانند
mammilary مانند
myrtle formed اس مانند
goatish بز مانند
unprecedentedly بی مانند
foggy مانند مه
reediest نی مانند
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com