English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (40 milliseconds)
English Persian
hang out <idiom> به بطالت گذراندن روزگار کردن
Other Matches
hang around وقت را به بطالت گذراندن
To wreck some ones life . روزگار کسی راسیاه کردن
make ends meet <idiom> باپول شخصی گذران روزگار کردن
inanity بطالت
idly به بطالت
vanity بطالت
idless بیهودگی بطالت
lounging وقت گذرانی به بطالت
lounges وقت گذرانی به بطالت
lounged وقت گذرانی به بطالت
idlesse بیکاری تنبلی بطالت
lounge وقت گذرانی به بطالت
idleness بیکاری تنبلی بطالت
fares گذراندن گذران کردن
while سپری کردن گذراندن
fare گذراندن گذران کردن
fared گذراندن گذران کردن
faring گذراندن گذران کردن
get on گذران کردن گذراندن
stand off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-offs دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
times روزگار
timed روزگار
in the days of در روزگار
time روزگار
in this day and age <adv.> در این روزگار
period روزگار نوبت
period وقت روزگار
the days of old روزگار پیشین
at the present day <adv.> در این روزگار
periods وقت روزگار
periods روزگار نوبت
nowadays <adv.> در این روزگار
reverses of fortune برگشت روزگار
in ancient times در روزگار باستانی
world عالم روزگار
these days <adv.> در این روزگار
hard time روزگار سخت
worlds عالم روزگار
foretime روزگار پیشین
langsyne در روزگار پیشین
dame fortune مادر روزگار
f. and reflux تغییرات روزگار
aftertime روزگار واپسین
the hand of the time دست روزگار
antiquities روزگار باستان قدمت
antiquity روزگار باستان قدمت
neo hebraic age روزگار پیسن سنگ
to beat the living daylights out of someone <idiom> دمار از روزگار کسی درآوردن
To know the vicessetudes ( up and downs ) of life . سرد وگرم روزگار را چشیدن
Saadi was a giant among men . سعدی از مردان بزرگ روزگار بود
infltrate با تراوش گذراندن تراوش کردن
averts گذراندن
surviving گذراندن
to make a shift گذراندن
survives گذراندن
survived گذراندن
survive گذراندن
to rime away one's time گذراندن
to have a rough time بد گذراندن
averting گذراندن
to be at ease به گذراندن
passes گذراندن
passed گذراندن
avert گذراندن
averted گذراندن
pass گذراندن
to rub through or along بسختی گذراندن
temporised وقت گذراندن
idled وقت گذراندن
idle وقت گذراندن
piddles وقت گذراندن
leach از صافی گذراندن
piddled وقت گذراندن
temporalize وقت گذراندن
to laugh away با خنده گذراندن
idlest وقت گذراندن
temporizes وقت گذراندن
to rough it سخت گذراندن
aestivate تابستان را گذراندن
niggled وقت گذراندن
filrate از صافی گذراندن
temporized وقت گذراندن
niggles وقت گذراندن
play away به بازی گذراندن
temporize وقت گذراندن
filtering از صافی گذراندن
temporizing وقت گذراندن
Sunday یکشنبه را گذراندن
Sundays یکشنبه را گذراندن
belate ازموقع گذراندن
to enjoy oneself خوش گذراندن
temporising وقت گذراندن
filtration از صافی گذراندن
token passing گذراندن نشانه
piddle وقت گذراندن
idles وقت گذراندن
niggle وقت گذراندن
to sleep away one's time بخواب گذراندن
to gain time به بهانه گذراندن
temporises وقت گذراندن
To overstep the mark. To go too far. از حد معمول گذراندن
interlace ازهم گذراندن
laugh away با خنده گذراندن
serve one's term of imprisonment حبس خود را گذراندن
temporalize بدفع الوقت گذراندن
To pass a bI'll through parliament . لایحه یی را از مجلس گذراندن
jauk بیهوده وقت گذراندن
grips بریدگی برای گذراندن اب
to stay overnight مدت شب را [جایی] گذراندن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself . از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
dillydally بیهوده وقت گذراندن
to mope a way به افسردگی و پکری گذراندن
to muck a bout بیهوده وقت گذراندن
loaf وقت را بیهوده گذراندن
passed گذراندن تصویب شدن
passes گذراندن تصویب شدن
temporizing بدفع الوقت گذراندن
temporizes بدفع الوقت گذراندن
temporized بدفع الوقت گذراندن
pass گذراندن تصویب شدن
to lop a bout بیهوده وقت گذراندن
weekends تعطیل اخرهفته را گذراندن
outwear کهنه شدن گذراندن
grip بریدگی برای گذراندن اب
gripped بریدگی برای گذراندن اب
gripping بریدگی برای گذراندن اب
moon بیهوده وقت گذراندن
weekend تعطیل اخرهفته را گذراندن
moons بیهوده وقت گذراندن
to loaf a way one's time بیهوده وقت گذراندن
lobbied برای گذراندن لایحهای
get through به پایان رساندن گذراندن
temporising بدفع الوقت گذراندن
temporises بدفع الوقت گذراندن
infltrate از سوراخهای صافی گذراندن
temporised بدفع الوقت گذراندن
procrastinating بدفع الوقت گذراندن
procrastinates بدفع الوقت گذراندن
procrastinated بدفع الوقت گذراندن
procrastinate بدفع الوقت گذراندن
lobby برای گذراندن لایحهای
dawdling بیهوده وقت گذراندن
dawdles بیهوده وقت گذراندن
lobbies برای گذراندن لایحهای
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
to talk away بصحبت یاگفتگو گذراندن
temporize بدفع الوقت گذراندن
dawdle بیهوده وقت گذراندن
dawdled بیهوده وقت گذراندن
To review the past in ones minds eye . گذشته را از نظر گذراندن
reeve طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
pass گذرگاه کارت عبور گذراندن
To get a pass. امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
to loaf a way one's time وقت خود را ببطالت گذراندن
passes گذرگاه کارت عبور گذراندن
To bring something to someones attention . چیزی را ازنظر کسی گذراندن
to p at or in an occpation بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
passed گذرگاه کارت عبور گذراندن
testamur گواهی نامه گذراندن امتحانات
convalesce بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
snoozes خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
dally وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
snoozed خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozing خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
convalescing بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
snooze خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
dallies وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
convalesces بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
serve گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
dallying وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
peels گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
peel گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
convalesced بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
to d. a way one's time وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
to pull any one across a river کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
serves گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
served گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
dallied وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
passed گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passes گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pase گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
to keep a person company پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
pass گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
reeve ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
push ball بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
point after touchdown [یک امتیاز با گذراندن توپ بر فراز دروازه با ضربه پا پس از کسب شش امتیاز با رسیدن به پشت خط پایان]
aestivate رخوت تابستانی داشتن تابستان را بحال رخوت گذراندن
slug یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugged یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugs یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
wear stripes دوره زندانی را گذراندن زندانی بودن
throughput capacity فرفیت عبور دهی کالا فرفیت تخلیه و عبوردهی بارانداز یا اسکله فرفیت گذراندن کالا
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com