Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English
Persian
hang out
<idiom>
به بطالت گذراندن روزگار کردن
Other Matches
hang around
وقت را به بطالت گذراندن
To wreck some ones life .
روزگار کسی راسیاه کردن
make ends meet
<idiom>
باپول شخصی گذران روزگار کردن
inanity
بطالت
idly
به بطالت
vanity
بطالت
idless
بیهودگی بطالت
lounge
وقت گذرانی به بطالت
lounged
وقت گذرانی به بطالت
lounges
وقت گذرانی به بطالت
idlesse
بیکاری تنبلی بطالت
lounging
وقت گذرانی به بطالت
idleness
بیکاری تنبلی بطالت
fared
گذراندن گذران کردن
get on
گذران کردن گذراندن
fare
گذراندن گذران کردن
fares
گذراندن گذران کردن
faring
گذراندن گذران کردن
while
سپری کردن گذراندن
stand-off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-offs
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
timed
روزگار
time
روزگار
times
روزگار
in the days of
در روزگار
hard time
روزگار سخت
periods
وقت روزگار
nowadays
<adv.>
در این روزگار
period
روزگار نوبت
periods
روزگار نوبت
at the present day
<adv.>
در این روزگار
the hand of the time
دست روزگار
aftertime
روزگار واپسین
in ancient times
در روزگار باستانی
worlds
عالم روزگار
f. and reflux
تغییرات روزگار
period
وقت روزگار
in this day and age
<adv.>
در این روزگار
dame fortune
مادر روزگار
langsyne
در روزگار پیشین
reverses of fortune
برگشت روزگار
the days of old
روزگار پیشین
world
عالم روزگار
foretime
روزگار پیشین
these days
<adv.>
در این روزگار
neo hebraic age
روزگار پیسن سنگ
antiquity
روزگار باستان قدمت
antiquities
روزگار باستان قدمت
to beat the living daylights out of someone
<idiom>
دمار از روزگار کسی درآوردن
To know the vicessetudes ( up and downs ) of life .
سرد وگرم روزگار را چشیدن
Saadi was a giant among men .
سعدی از مردان بزرگ روزگار بود
infltrate
با تراوش گذراندن تراوش کردن
pass
گذراندن
averts
گذراندن
to rime away one's time
گذراندن
survived
گذراندن
survives
گذراندن
to be at ease
به گذراندن
surviving
گذراندن
to have a rough time
بد گذراندن
survive
گذراندن
averted
گذراندن
avert
گذراندن
averting
گذراندن
to make a shift
گذراندن
passes
گذراندن
passed
گذراندن
token passing
گذراندن نشانه
Sunday
یکشنبه را گذراندن
temporized
وقت گذراندن
interlace
ازهم گذراندن
temporize
وقت گذراندن
belate
ازموقع گذراندن
temporalize
وقت گذراندن
idles
وقت گذراندن
leach
از صافی گذراندن
idled
وقت گذراندن
temporizing
وقت گذراندن
idle
وقت گذراندن
temporizes
وقت گذراندن
to rub through or along
بسختی گذراندن
idlest
وقت گذراندن
temporises
وقت گذراندن
filrate
از صافی گذراندن
to laugh away
با خنده گذراندن
filtering
از صافی گذراندن
niggles
وقت گذراندن
To overstep the mark. To go too far.
از حد معمول گذراندن
laugh away
با خنده گذراندن
to rough it
سخت گذراندن
to enjoy oneself
خوش گذراندن
niggled
وقت گذراندن
aestivate
تابستان را گذراندن
piddles
وقت گذراندن
temporised
وقت گذراندن
niggle
وقت گذراندن
piddled
وقت گذراندن
to sleep away one's time
بخواب گذراندن
piddle
وقت گذراندن
filtration
از صافی گذراندن
Sundays
یکشنبه را گذراندن
temporising
وقت گذراندن
to gain time
به بهانه گذراندن
play away
به بازی گذراندن
weekend
تعطیل اخرهفته را گذراندن
to mope a way
به افسردگی و پکری گذراندن
to muck a bout
بیهوده وقت گذراندن
dawdle
بیهوده وقت گذراندن
to lop a bout
بیهوده وقت گذراندن
get through
به پایان رساندن گذراندن
serve one's term of imprisonment
حبس خود را گذراندن
To review the past in ones minds eye .
گذشته را از نظر گذراندن
dillydally
بیهوده وقت گذراندن
loaf
وقت را بیهوده گذراندن
lobbied
برای گذراندن لایحهای
lobby
برای گذراندن لایحهای
jauk
بیهوده وقت گذراندن
to loaf a way one's time
بیهوده وقت گذراندن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself .
از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
To pass a bI'll through parliament .
لایحه یی را از مجلس گذراندن
lobbies
برای گذراندن لایحهای
outwear
کهنه شدن گذراندن
temporises
بدفع الوقت گذراندن
procrastinated
بدفع الوقت گذراندن
to talk away
بصحبت یاگفتگو گذراندن
infltrate
از سوراخهای صافی گذراندن
temporised
بدفع الوقت گذراندن
dawdling
بیهوده وقت گذراندن
temporizes
بدفع الوقت گذراندن
dawdles
بیهوده وقت گذراندن
pass
گذراندن تصویب شدن
temporized
بدفع الوقت گذراندن
while away the time
<idiom>
زمان خوشی را گذراندن
temporalize
بدفع الوقت گذراندن
dawdled
بیهوده وقت گذراندن
passed
گذراندن تصویب شدن
temporising
بدفع الوقت گذراندن
to stay overnight
مدت شب را
[جایی]
گذراندن
procrastinating
بدفع الوقت گذراندن
temporizing
بدفع الوقت گذراندن
procrastinate
بدفع الوقت گذراندن
grips
بریدگی برای گذراندن اب
weekends
تعطیل اخرهفته را گذراندن
gripping
بریدگی برای گذراندن اب
gripped
بریدگی برای گذراندن اب
grip
بریدگی برای گذراندن اب
procrastinates
بدفع الوقت گذراندن
moon
بیهوده وقت گذراندن
temporize
بدفع الوقت گذراندن
moons
بیهوده وقت گذراندن
passes
گذراندن تصویب شدن
to p at or in an occpation
بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
passed
گذرگاه کارت عبور گذراندن
passes
گذرگاه کارت عبور گذراندن
To get a pass.
امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
to loaf a way one's time
وقت خود را ببطالت گذراندن
To bring something to someones attention .
چیزی را ازنظر کسی گذراندن
pass
گذرگاه کارت عبور گذراندن
reeve
طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
testamur
گواهی نامه گذراندن امتحانات
served
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
serves
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
dallying
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
convalesces
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalesced
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalesce
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
snoozing
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
to pull any one across a river
کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
dallies
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
peels
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
dallied
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
peel
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
snoozed
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snooze
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
dally
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
snoozes
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
serve
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
convalescing
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
passes
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pass
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pase
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
to keep a person company
پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
passed
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
make a living
<idiom>
پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
reeve
ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
push ball
بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
point after touchdown
[یک امتیاز با گذراندن توپ بر فراز دروازه با ضربه پا پس از کسب شش امتیاز با رسیدن به پشت خط پایان]
aestivate
رخوت تابستانی داشتن تابستان را بحال رخوت گذراندن
slug
یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugged
یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugs
یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
wear stripes
دوره زندانی را گذراندن زندانی بودن
throughput capacity
فرفیت عبور دهی کالا فرفیت تخلیه و عبوردهی بارانداز یا اسکله فرفیت گذراندن کالا
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com