English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 190 (12 milliseconds)
English Persian
to bring to the [a] boil به جوش آوردن
Search result with all words
gain بدست آوردن
gained بدست آوردن
gains بدست آوردن
distribute عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
distributes عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
distributing عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
procedural زبان برنامه نویسی سطح بالا که برنامه نویس عملیات لازم را برای بدست آوردن نتیحه وارد میکند
get دستور بدست آوردن رکورد از فایل یا پایگاه داده
gets دستور بدست آوردن رکورد از فایل یا پایگاه داده
getting دستور بدست آوردن رکورد از فایل یا پایگاه داده
document نرم افزاری که به کاربر امکان بدست آوردن و ذخیره متن چاپ شده به صورت دیجیتالی میدهد و معمولاگ همراه با اسکنر و رسانه با فرفیت ذخیره سازی بالا مثل ROM-CD قابل ضبط می آید
documented نرم افزاری که به کاربر امکان بدست آوردن و ذخیره متن چاپ شده به صورت دیجیتالی میدهد و معمولاگ همراه با اسکنر و رسانه با فرفیت ذخیره سازی بالا مثل ROM-CD قابل ضبط می آید
documenting نرم افزاری که به کاربر امکان بدست آوردن و ذخیره متن چاپ شده به صورت دیجیتالی میدهد و معمولاگ همراه با اسکنر و رسانه با فرفیت ذخیره سازی بالا مثل ROM-CD قابل ضبط می آید
image [سیستم الکترونیکی یا کامپیوتری پردازش تصویر و بدست آوردن اطلاعات تصویر]
images سیستم الکترونیکی یا کامپیوتری پردازش تصویر و بدست آوردن اطلاعات تصویر
brains مغز کسی را در آوردن بقتل رساندن
capture عمل بدست آوردن داده
captures عمل بدست آوردن داده
capturing عمل بدست آوردن داده
analysis بدست آوردن اطلاعات و نتایج از داده
acquire بدست آوردن
acquire به دست آوردن
scan بررسی تصویر یا شی یا لیستی از موضوعات برای بدست آوردن داده مشروح آن
scanned بررسی تصویر یا شی یا لیستی از موضوعات برای بدست آوردن داده مشروح آن
scans بررسی تصویر یا شی یا لیستی از موضوعات برای بدست آوردن داده مشروح آن
import 1-آوردن چیزی از خارج سیستم . 2-تبدیل فایل ذخیره شده در یک قالب به قالب پیش فرض که توسط برنامه استفاده میشود
imported 1-آوردن چیزی از خارج سیستم . 2-تبدیل فایل ذخیره شده در یک قالب به قالب پیش فرض که توسط برنامه استفاده میشود
importing 1-آوردن چیزی از خارج سیستم . 2-تبدیل فایل ذخیره شده در یک قالب به قالب پیش فرض که توسط برنامه استفاده میشود
constant ROM-DC که با سرعت مشخصی می چرخد اندازه هر یک از فریمهای داده روی دیسک برای بدست آوردن یک داده با قاعده برای خارج شدن یک فریم در ثانیه تغییر میکند
constants ROM-DC که با سرعت مشخصی می چرخد اندازه هر یک از فریمهای داده روی دیسک برای بدست آوردن یک داده با قاعده برای خارج شدن یک فریم در ثانیه تغییر میکند
collect بدست آوردن یا دریافت داده
collecting بدست آوردن یا دریافت داده
collects بدست آوردن یا دریافت داده
abrade سر غیرت آوردن
adjustable split die وسیله ای برای در آوردن دنده یا روزه در سطح خارجی اجسام
attenuation بدست آوردن
DEFRAG در DOS-MS ابزار از حالت پراکندگی در آوردن در DOS-MS
learning curve نمایش گرافیکی بدست آوردن دانش در زمان
metaphraze به عبارت دیگر در آوردن
MIP mapping روش محاسبه پیکس ها در یک تصور برای بدست آوردن فاصله شی از دید بیننده
sample size بیتی استفاده میشود. بدست آوردن اندازهای از سیگنال که برای تامین اطلاعات درباره سیگنال به کار می رود
symmetrical compression سیستم فشرده سازی که همان توان پردازش و زمان را برای فشرده سازی و از حالت فشرده در آوردن تصویر نیاز دارد
to set the clock forward ساعت را جلو آوردن
holdout دوام آوردن
holdouts دوام آوردن
parenting پس انداختن و بار آوردن فرزند
play-act ادا در آوردن
play-acted ادا در آوردن
play-acting ادا در آوردن
play-acts ادا در آوردن
retake دوباره به دست آوردن
retaken دوباره به دست آوردن
retakes دوباره به دست آوردن
retaking دوباره به دست آوردن
To hit a wining streak. شانس آوردن ( درقمار وغیره )
Yo be down one ones luck. to have a run of bad luck بد آوردن
To mimic someone. ادای کسی را در آوردن
To score points. امتیاز آوردن ( ورزش )
To seek refuge ( shelter). پناه آوردن ( بردن )
To hold an official inquiry. تحقیق رسمی بعمل آوردن
To drive someone up the wall. کسی رابتنگ آوردن (تحت فشار مالی )
He felt sick,. he fell I'll. حال کسی را جا آوردن ( با کتک )
To draw someone out. To pump someone. از کسی حرف در آوردن ( کشیدن )
To stir the nation to action. ملت را بحرکت در آوردن
To move heaven and earth. زمین وزمان را بحرکت در آوردن ( بهر اقدامی دست زدن )
To take into account (consideration). بحساب آوردن
To cut down expenses . خرج را کم کردن ( مخارج راپایین آوردن )
To know someone blind spots. رگ خواب کسی را بدست آوردن
To take something to pieces. دل وروده چیزی را در آوردن ( اوراق کردن )
To maki faces. دهن کجی کردن ( ادا در آوردن )
To turn (apple)to someone. به کسی رو آوردن ( متوسل شدن )
To produce a witness. دردادگاه شاهد آوردن
To deliver (strike) a blow ضربه زدن ( وارد آوردن )
To phrase. به عبارت در آوردن
To bring someone to his senses کسی راسر عیل آوردن
To process and treat something . چیزی راعمل آوردن
To put someone on his mettle . To rouse someone . کسی را سر غیرت آوردن
To put it in black and white . To commit some thing to paper . روی کاغذ آوردن ( کتبی و رسمی )
To show a deficit . To run short . کسر آوردن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself . از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
To crane ones neck . گردن کشیدن (دراز کردن بیرون آوردن )
To make ( find , get ) an opportunity . فرصت ( فرصتی ) بدست آوردن
To cry out . فریاد بر آوردن
To obtain the desired result . نتیجه مطلوب را بدست آوردن
To bring into existence . بوجود آوردن
To cite an example . مثال آوردن
To play the drunk . To start a drunken row. مست بازی در آوردن
bring up <idiom> معرفی چیزی برای بحث (مذاکره)آوردن
come by <idiom> بدست آوردن
eke out <idiom> به سختی بدست آوردن
go-getter <idiom> شخصی کار میکند برایبدست آوردن موقعیتی بهتر
gun for something <idiom> بازحمت بدست آوردن
lose out <idiom> بد شانسی آوردن ،مقام نیاوردن ،باختن
luck out <idiom> خوش شانسی آوردن
play down <idiom> ارزش چیزی را پایین آوردن
play up to someone <idiom> با چاپلوسی سودبدست آوردن
put one's finger on something <idiom> کاملابه خاطر آوردن
rack one's brains <idiom> سخت فکر کردن یاچیزی را بخاطر آوردن
ring a bell <idiom> یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
round up <idiom> گرد هم آوردن ،جمع آوری
Other Matches
to bring something آوردن چیزی
fall on feet <idiom> شانس آوردن
it never rains but it pours <idiom> چپ و راست بد آوردن
to get [hold of] something آوردن چیزی
implement به اجرا در آوردن
carry out به اجرا در آوردن
carry ineffect به اجرا در آوردن
actualize به اجرا در آوردن
actualise [British] به اجرا در آوردن
put ineffect به اجرا در آوردن
put inpractice به اجرا در آوردن
put into effect به اجرا در آوردن
to bring the water to the boil آب را به جوش آوردن
make something happen به اجرا در آوردن
carry into effect به اجرا در آوردن
compass به دست آوردن
achieve به دست آوردن
vasbyt تاب آوردن
conciliate به دست آوردن
find به دست آوردن
gain به دست آوردن
wring به دست آوردن
woo به دست آوردن
win به دست آوردن
take به دست آوردن
step به دست آوردن
receive به دست آوردن
realize به دست آوردن
procure به دست آوردن
obtain به دست آوردن
get به دست آوردن
tough break <idiom> بدبیاری آوردن
song and dance <idiom> دلیل آوردن
to bring back memories خاطره ها را به یاد آوردن
to give somebody an appetite کسی را به اشتها آوردن
to take something into account چیزی را در حساب آوردن
turn (someone) on <idiom> به هیجان آوردن شخصی
to get [hold of] something بدست آوردن چیزی
drive someone round the bend <idiom> جان کسی را به لب آوردن
to live through something تاب چیزی را آوردن
to bring something گیر آوردن چیزی
to bring something بدست آوردن چیزی
to obtain something بدست آوردن چیزی
to get [hold of] something گیر آوردن چیزی
nose down <idiom> پایین آوردن دماغه
to disgrace oneself خفت آوردن بر خود
to serve something غذا [چیزی] آوردن
to bring to the same plane [height] به یک صفحه [بلندی] آوردن
take back <idiom> ناگهانی بدست آوردن
in luck <idiom> خوش شانسی آوردن
to run into debt قرض بالا آوردن
in for <idiom> مطمئن بدست آوردن
push someone's buttons <idiom> کفر کسی را در آوردن
write up <idiom> مقامی را به حساب آوردن
to buoy something [up] چیزی را بالا روی آب آوردن
to buoy something [up] چیزی را به میزان بالا آوردن
to get something to somebody برای کسی چیزی را آوردن
to overexert زیاد به خود فشار آوردن
to bring somebody before the judge کسی را در حضور قاضی آوردن
to bring the matter before a court [the judge] دعوایی را در حضور قاضی آوردن
sound an alarm زنگ خطر را به صدا در آوردن
rack one's brains <idiom> به مغز خود فشار آوردن
gain the ear <idiom> رگ خواب کسی را به دست آوردن
give someone a good run for her money <idiom> رقابت شدید به وجود آوردن
to count for lost از دست رفته بحساب آوردن
in order to <idiom> اعتماد شخص را بدست آوردن
stick it out <idiom> طاقت آوردن ،ادامه دادن
to get somebody on the phone <idiom> کسی را پشت تلفن گیر آوردن
to dig up با به هم زدن [جستجو کردن] از خاک در آوردن
to have breakfast brought to your room ناشتا را به اتاقتان [در هتل] آوردن [بیاورند]
to stand the test برای مدت زیاد دوام آوردن
to stand the test of time برای مدت زیاد دوام آوردن
take something into account <idiom> بخاطر آوردن وتصمیم گیری کردن
make good <idiom> بوجود آوردن چیزی درست دربیاد
keep the wolf from the door <idiom> نان بخور و نمیری گیر آوردن
to launch a product with much fanfare کالایی را با هیاهو به صحنه نمایش آوردن
to make somebody's blood boil <idiom> خون کسی را به جوش آوردن [اصطلاح مجازی]
to get a good return on an investment بازده سودمندی در سرمایه گذاریی بدست آوردن
to push for an answer [in reference to something] برای پاسخ فشار آوردن [در رابطه با چیزی]
to go away ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
to go to ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
to tax someone [something] بیش از اندازه بارکردن [فشار آوردن بر] کسی [چیزی]
to pull [British E] / make [American E] a face شکلک در آوردن [به خاطر قهر بودن] [اصطلاح روزمره]
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
copper mordant دندانه سولفات مس جهت بوجود آوردن رنگ سبز
to handle something چیزی را تحت کنترل آوردن [وضعیتی یا گروهی از مردم]
to push your luck [British English] to press your luck [American English] زیاده روی کردن [شورکاری را در آوردن] [اصطلاح مجازی]
It is formed by alternatively lifting and lowering one warp thread across one weft thread این است که توسط روش دیگر بلند کردن و پایین آوردن موضوع یکی پیچ و تاب در سراسر یک موضوع پود تشکیل
to regard somebody [something] as something کسی [چیزی] را بعنوان چیزی بحساب آوردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com