Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English
Persian
to kiss the dust
به خواری وپستی تن دادن
Other Matches
usury
تنزیل خواری حرام خواری
cravenly
ازروی ترس وپستی
dastard
ادم دون وپستی که از خطرمی گریزد
corrupting
معیوب کردن رشوه خوار رشوه دادن رشوه خواری
corrupt
معیوب کردن رشوه خوار رشوه دادن رشوه خواری
corrupted
معیوب کردن رشوه خوار رشوه دادن رشوه خواری
corrupts
معیوب کردن رشوه خوار رشوه دادن رشوه خواری
despicability
خواری
despicableness
خواری
contempt
خواری
dbasement
خواری
abjectness
خواری
abjectly
به خواری
abasement
خواری
abjection
خواری
coprophagia
مدفوع خواری
necrophagia
مردار خواری
contemptibility
پستی خواری
binges
شراب خواری
binge
شراب خواری
cannibalism
همنوع خواری
anthropophagy
ادم خواری
mycophagy
سماروغ خواری
mycophagy
قارچ خواری
gombeen
حرام خواری
herbivorous
گیاه خواری
histoloysis
بافت خواری
scatophagy
نجاست خواری
ignominy
افتضاح خواری
coprophagy
مدفوع خواری
malleability
چکش خواری
khowar
زبان خواری
corruption
رشوه خواری
bacteriophagy
باکتری خواری
bribery
رشوه خواری
corruptness
رشوه خواری
abasement
خواری طلبی
speculation
زمین خواری
phagocytosis
یاخته خواری
phagocytosis
بیگانه خواری
cottuptness
رشوه خواری
phagocytosis
سلول خواری
malleability
خاصیت چکش خواری
Pica
[disorder]
هرزه خواری
[پزشکی]
mallcability
قابلیت چکش خواری
ductility
قابلیت چکش خواری
geophagy
گل خوری زمین خواری
anthropophagous
مربوط به ادم خواری
malleability
قابلیت چکش خواری
forgeable
قابلیت چکش خواری
bribery
رشوه خواری پاره ستانی
malleability
باخاصیت چکش خواری نرمی
phagocytize
در اثر بیگانه خواری تحلیل رفتن
incorruptibly
با ازادگی رشوه خواری بطور غیر قابل تطمیع
muck rack
کسی که عادتا" می خواهدکارمندان خدمات عمومی و یاجمیع مردم را به رشوه خواری و فساد و خلافکاری متهم کند
genet
جانور پستاندارکوچک گوشت خواری شبیه گربه زباد یا گربه معمولی
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
promote
ترفیع دادن درجه دادن
promoting
ترفیع دادن ترویج دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
promoting
ترفیع دادن درجه دادن
promotes
ترفیع دادن ترویج دادن
house
منزل دادن پناه دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
promotes
ترفیع دادن درجه دادن
judging
حکم دادن تشخیص دادن
incise
چاک دادن شکاف دادن
promoted
ترفیع دادن ترویج دادن
promoted
ترفیع دادن درجه دادن
massages
ماساژ دادن تغییر دادن
incised
چاک دادن شکاف دادن
promote
ترفیع دادن ترویج دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
loaning
قرض دادن عاریه دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
prefer
ترجیح دادن برتری دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
mitigate
تخفیف دادن تسکین دادن
mitigated
تخفیف دادن تسکین دادن
loan
قرض دادن عاریه دادن
incises
چاک دادن شکاف دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
give security for
تامین دادن ضامن دادن
mitigates
تخفیف دادن تسکین دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
assigns
نسبت دادن تخصیص دادن
empowering
اختیار دادن وکالت دادن
garnishing
زینت دادن لعاب دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
empowers
اختیار دادن وکالت دادن
circulate
انتشار دادن رواج دادن
circulated
انتشار دادن رواج دادن
circulates
انتشار دادن رواج دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
order
سفارش دادن دستور دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
assigning
نسبت دادن تخصیص دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
to set forth
شرح دادن بیرون دادن
to switch on
اتصال دادن جریان دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
expanding
توسعه دادن بسط دادن
empower
اختیار دادن وکالت دادن
expand
توسعه دادن بسط دادن
assign
نسبت دادن تخصیص دادن
assigned
نسبت دادن تخصیص دادن
decern
تشخیص دادن تمیز دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
massage
ماساژ دادن تغییر دادن
massaged
ماساژ دادن تغییر دادن
massaging
ماساژ دادن تغییر دادن
lend
عاریه دادن اجاره دادن
lends
عاریه دادن اجاره دادن
judges
حکم دادن تشخیص دادن
judged
حکم دادن تشخیص دادن
judge
حکم دادن تشخیص دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
directs
دستور دادن دستورالعمل دادن
compensate
پاداش دادن عوض دادن
compensated
پاداش دادن عوض دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
empowered
اختیار دادن وکالت دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
effectuate
انجام دادن صورت دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com