English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (4 milliseconds)
English Persian
He fabcies himself as a writer (author). به خیال خودش نویسنده است
Other Matches
penster نویسنده بویژه نویسنده مزدور
be your own worst enemy <idiom> از ماست که بر ماست [کسی که به دست خودش برای خودش دردسر می تراشد.]
he pays his own money نه اینکه از پول خودش یا پول خودش رامیدهد
the present writer نویسنده
craftsmen نویسنده
craftsman نویسنده
authoress نویسنده زن
writers نویسنده ها
authors نویسنده ها
composers نویسنده
wordsmith نویسنده
author نویسنده
composer نویسنده
quill driver نویسنده
penwoman زن نویسنده
penman نویسنده
writers نویسنده
writer نویسنده
scrivener نویسنده
scribbler نویسنده بد
report writer نویسنده گزارش
drafter نویسنده پیام
hack نویسنده مزدور
hacks نویسنده مزدور
hacked نویسنده مزدور
devils نویسنده مزدور
devil نویسنده مزدور
fantast نویسنده خیالپرست
technical writer نویسنده فنی
garreteer نویسنده بی نوا
author نویسنده موسس
neoteric نویسنده تازه
himself خودش
herself خودش
itself خودش
mannerisms سبک بخصوص نویسنده
reporter جمله ساز نویسنده ناصادق
mannerism سبک بخصوص نویسنده
pen-names نام مستعار نویسنده
encyclopaedist نویسنده دایره المعارف
nomographer نویسنده کتاب درباره
idem همان نویسنده در همانجا
to make good as a writer نویسنده موفقی شدن
miscellanist نویسنده مطالب مختلف
hagiologist نویسنده تاریخ اولیاوپیغمبران
bel esprit سخنران یا نویسنده باذوق
librettist نویسنده اشعار اپرا
authorial موبوط به مصنف یا نویسنده
librettists نویسنده اشعار اپرا
headliner نویسنده سرمقاله روزنامه
pen-name نام مستعار نویسنده
auctorial منسوب به نویسنده یا مولف
pen name نام مستعار نویسنده
matthew نویسنده انجیل متی
number one <idiom> برای دل خودش
on/upon one's head <idiom> برای خودش
herself خود ان زن خودش را
to his own profit بفایده خودش
in his own name به اسم خودش
it tells its own tale از خودش پیداست
in his own similitude مانند خودش
in his own similitude بصورت خودش
in his own hand writing بخط خودش
in his own name بخاطر خودش
posthumous منتشر شده پس از مرگ نویسنده
comedist نویسنده نمایشهای خنده دار
hagiographer نویسنده شرح حال مقدسین
screenwriter نویسنده نمایشنامههای رادیویی وتلویزیونی
memorialist نویسنده یاد بود یا لوحه
magazin نویسنده مقاله برای مجله
screenwriters نویسنده نمایشنامههای رادیویی وتلویزیونی
phraseologist جمله ساز نویسنده ناصادق
city editor نویسنده خیرمالی یاتجارتی درروزنامه
wanted clerks دبیر یا نویسنده لازم است
There he is in the flesh. there he is as large as life. خودش حی وحاضر است
She considers herself to be the mastermind. She thimks she knows it all. خودش را عقل کل می داند
He is behind it . He is at the bottom of it. زیر سر خودش است
He has got too big for his boots . He tends to swagger . It has gone to his head . خودش را گه کرده است
Hear it in his own words. از زبان خودش بشنوید
It is her all right. خود خودش است
his hat cover his fanily خودش است و کلاهش
She pressed the child to her side. بچه را به خودش چسباند
his own car [car of his own] خودروی خودش [مرد]
He shot himself. او به خودش شلیک کرد.
he pays his own money پولش را خودش میدهد
vicarious saccifice خودش به جای دیگران
dramaturge نویسنده داستانهای نمایشی شبیه ساز
monographist نویسنده شرح مفصل در باره یک موضوع
tragedian نویسنده یا بازیگر نمایشهای تراژدی ومحزون
belletrist نویسنده شعر و اثارادبی زیبا ادیب
pornographer نویسنده مطالب قبیح یا شهوت انگیز
She is the center of attraction . آن زن همه را بسوی خودش می کشد
It is the work of her enemies . کار دست خودش داد
It is a gain . اینهم خودش غنیمت است
all his g.are swans غازهای خودش همه غوهستند
The letter is in his own handwriting . نامه بخط خودش است
He lowered himself in the esteem of his friends. خودش را از چشم دوستانش انداخت
She looks after number one . she does herself well . نمیگذارد برای خودش بد بگذرد.
He fouled his reputation . گند زد به آبرو ؟ حیثیت خودش
She only thinks of her self . she is self – centered. فقط بفکر خودش است
interactive سازمان تخصصی که موضوعاتی شامل زبان نویسنده
think piece مقاله خبری امیخته باافکار وتفسیرات نویسنده
free lance مفرد کار کردن نویسنده غیر وابسته
headings تاریخ ونشانی نویسنده کاغذ باسرتوپ زدن
heading تاریخ ونشانی نویسنده کاغذ باسرتوپ زدن
He was quite a fellow in his day. زمانی برای خودش آدمی بود
She fabricates them. she makes them up . اینها را از خودش می سازد ( درمی آورد)
it pulls its weight نسبت به سنگینی خودش خوب می کشد
One must uphold ones dignity. احترام هر کسی دست خودش است
autoinoculation تلقیح کسی با مایه بدن خودش
She was reading the book to herself. کتاب را آهسته ( پیش خودش) می خواند
ethic روش اخلاقی یک نویسنده یامکتب علمی یا ادبی و یاهنری
self feeder ماشینی که موادلازمه ازطرف خودش بدان میرسد
He went underground to avoid arrest. او [مرد] خودش را غایم کرد تا دستگیرش نکنند.
He is afraid of his own shadow. ازسایه خودش می ترسد . [خیلی ترسو است.]
He forced his way thru the crowd . بزور خودش رااز میان جمعیت رد کرد
He did away with himself . کلک خودش را کند ( خود کشی کرد )
prime عددی که فقط قابل قسمت به خودش و یک باشد
primed عددی که فقط قابل قسمت به خودش و یک باشد
breezes تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
primes عددی که فقط قابل قسمت به خودش و یک باشد
autogamous مربوط به لقاح یا باروری گل بوسیله گرده خودش
fricandeau گوشت گوساله سرخ کرده درروغن خودش
Being an actor has a certain amount of kudos attached to it. بازیگر بودن خودش تا اندازه ای جلال دربردارد .
breezing تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
hansardize متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن
He's back to his usual self. او [مرد ] دوباره برگشت به رفتار قدیمی خودش.
get what's coming to one <idiom> هرکسی نوع رفتار را خودش رقم میزند
breeze تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
breezed تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
jude یهودا نویسنده رساله یهوداکه از رسالات عهد جدیدمسیحیان است
publicist نویسنده مقالات سیاسی یامقالات راجع به حقوق بین الملل
liter any executor کسیکه مامور چاپ کردن تالیفات نویسنده ایی میشود
publicists نویسنده مقالات سیاسی یامقالات راجع به حقوق بین الملل
symbolist نویسنده یاهنرمندی که بسبک سمبولیک اثاری خلق میکند نمادگر
antigen مادهای که در بدن ایجادعکس العمل علیه خودش میکند
give someone enough rope and they will hang themself <idiom> به کسی طناب بدی تا راحت خودش دار بزند
A prophet is not without honour, save in his own c. <proverb> یک پیامبر را همه جا ارج مى نهند جز در سرزمین و خانه خودش.
antigens مادهای که در بدن ایجادعکس العمل علیه خودش میکند
automatic آنچه خودش و بدون نیاز اپراتور کار میکند
multiplication عملیات ریاضی که یک عدد را یک واحد به خودش اضافه میکند
automatics آنچه خودش و بدون نیاز اپراتور کار میکند
She gave me her phone number , but I'll be blessed if I can remember it ! شماره تلفن خودش را به من داد ولی مگریادم می آید !
twicer حروف چینی که خودش هم چاپ کننده است دو مرده
He feels he must have the last word. او فکر می کند که حتما باید حرف خودش را به کرسی بنشاند.
braking length طول پارگی نخ [طولی از نخ که در اثر وزن خودش پاره شود]
I dare you to say it to his face. خیلی راست می گویی ( اگه مردی ) جلوی خودش بگه
to bring somebody into line زور کردن کسی که خودش را [به دیگران] وفق بدهد یا هم معیار بشود
conceptualization خیال
phantasma خیال
freewheeling بی خیال
idealogy خیال
fantasm خیال
inapprehensive بی خیال
fata morgana خیال
phantasy خیال
doubleganger خیال
wraith خیال
wraiths خیال
hallucination خیال
hallucinations خیال
intentions خیال
fiction خیال
fictions خیال
phantom خیال
phantoms خیال
ideologies خیال
ideology خیال
carefree بی خیال
notions خیال
notion خیال
dump خیال
get off بی خیال شدن
intention خیال
plan خیال
plans خیال
design خیال
designs خیال
humored خیال
humoring خیال
humors خیال
figment خیال
whims خیال
figments خیال
mind خیال
fancy خیال
minding خیال
minds خیال
spectrum خیال
whim خیال
fancied خیال
fanciest خیال
fancies خیال
notional خیال
humours خیال
humouring خیال
fantasy خیال
humoured خیال
apparition خیال
apparitions خیال
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com