English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (4 milliseconds)
English Persian
elaborate به زحمت ساختن دارای جزئیات
elaborated به زحمت ساختن دارای جزئیات
elaborates به زحمت ساختن دارای جزئیات
elaborating به زحمت ساختن دارای جزئیات
Other Matches
able پسوندی برای ساختن صفت به معنی دارای قدرت شایسته
ablest پسوندی برای ساختن صفت به معنی دارای قدرت شایسته
abler پسوندی برای ساختن صفت به معنی دارای قدرت شایسته
particular redemption جزئیات
paticular جزئیات
particularity جزئیات
details جزئیات
detailing جزئیات
minuitae جزئیات
minutie جزئیات
detailed : پر جزئیات
circumstantiality جزئیات
detail جزئیات
elaboration جزئیات
scareup فاهر ساختن برای مصرف تامین کردن بسرعت ساختن
data item جزئیات اطلاعات
in great detail با جزئیات مفصل
finical متوجه جزئیات
data element جزئیات اطلاعات
analyzing بررسی با جزئیات
analyze بررسی با جزئیات
detail جزئیات تفاصیل
ins and outs <idiom> باتمام جزئیات
detailing جزئیات تفاصیل
analyses بررسی با جزئیات
detail drawing رسم جزئیات
analysed بررسی با جزئیات
a priori از کلیات به جزئیات
analyse بررسی با جزئیات
detail file پرونده جزئیات
image detail جزئیات تصویرتلویزیون
detail file فایل جزئیات
detail drawing نقشه جزئیات
analysing بررسی با جزئیات
detail diagram نمودار جزئیات
minutiae جزئیات کم اهمیت
analyzes بررسی با جزئیات
detail printing چاپ جزئیات
analyzed بررسی با جزئیات
roughly speaking قطع نظراز جزئیات
detail drawing نقشه کشی جزئیات
echaustive شامل همهء جزئیات
detail مشروح شرح جزئیات
analyze جزئیات رامطالعه کردن
detailing مشروح شرح جزئیات
fill (someone) in <idiom> جزئیات را به شخصی گفتن
analyse جزئیات را مطالعه کردن
circumstantiate وارد جزئیات شدن
analyzes جزئیات را مطالعه کردن
he related the particulars جزئیات را شرح داد
analyzed جزئیات را مطالعه کردن
To go into detailes. وارد جزئیات شدن
analyzing جزئیات را مطالعه کردن
analyses جزئیات را مطالعه کردن
analysing جزئیات را مطالعه کردن
analysed جزئیات را مطالعه کردن
particulars جزئیات خصوصیات مشخصات
particularises باذکر جزئیات شرح دادن
particularized باذکر جزئیات شرح دادن
particularizes باذکر جزئیات شرح دادن
particularize باذکر جزئیات شرح دادن
particularizing باذکر جزئیات شرح دادن
particularising باذکر جزئیات شرح دادن
particularised باذکر جزئیات شرح دادن
punctuality توجه به جزئیات وقت شناسی
detail flowchart نمودار جزئیات گردش برنامه
per طبق جزئیات که در مشخصات گفته شده
exhaustively چنانکه درهمه جزئیات واردشودیابحث کند
appropriation language شرح جزئیات بودجه و منظوراز تخصیص ان
basket purchase خرید کلی بدون محاسبه جزئیات
discommodity زحمت
suffered زحمت
pain زحمت
operose زحمت کش
suffer زحمت
discomfort زحمت
suffers زحمت
todo زحمت
paining زحمت
studious <adj.> زحمت کش
diligent <adj.> زحمت کش
assiduous <adj.> زحمت کش
eath بی زحمت
discomforts زحمت
discomfiture زحمت
pains زحمت
heavily به زحمت
troublous پر زحمت
inconvenience زحمت
inconvenienced زحمت
kiaugh زحمت
laborious زحمت کش
sedulous <adj.> زحمت کش
suffring زحمت
industrious <adj.> زحمت کش
inconveniencing زحمت
hardworking <adj.> زحمت کش
inconveniences زحمت
botheration زحمت
painstaking زحمت کش
sufferings زحمت
tugs زحمت
effortlessly بی زحمت
long-suffering زحمت کش
effortless بی زحمت
fagger زحمت کش
painstakingly زحمت کش
hard working زحمت کش
long suffering زحمت کش
drudges زحمت کش
drudge زحمت کش
laboursome زحمت کش
durdge زحمت کش
suffering زحمت
tugged زحمت
to take pains زحمت یا
arduous پر زحمت
tug زحمت
tugging زحمت
isobar دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobars دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobare دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
soft shelled دارای عقیده معتدل حلزون دارای صدف نرم
cementitious دارای مواد سمنتی یا سیمانی دارای خواص سیمان
torment ازار زحمت
lostlabour زحمت بیخود
paining زحمت دادن به
tormented ازار زحمت
long suffering زحمت کشی
toiling زحمت کشیدن
travail رنج زحمت
pain زحمت دادن به
torments ازار زحمت
problem-free <adj.> بدون زحمت
studiousness زحمت کشی
productive of annoyance باعث زحمت
toil زحمت کشیدن
toiled زحمت کشیدن
mockery زحمت بیهوده
difficulty اشکال زحمت
difficulties اشکال زحمت
plods زحمت کشیدن
plodding زحمت کشیدن
trouble مزاحمت زحمت
plodded زحمت کشیدن
troubling مزاحمت زحمت
plod زحمت کشیدن
trouble-free <adj.> بدون زحمت
Deduct it from my monthly salary . زحمت را کم کردن
pains زحمت دادن به
labor زحمت کوشش
bother مایه زحمت
inconveniencing اسباب زحمت
inconveniences اسباب زحمت
inconvenience اسباب زحمت
easier بی زحمت اسوده
perquisite زحمت وهنرشخصی
perquisites زحمت وهنرشخصی
inconvenienced اسباب زحمت
cumbersome مایه زحمت
bothered مایه زحمت
labor زحمت کشیدن
agreat d. of trouble بسی زحمت
if it is inconvenient for you زحمت است زحمت است
to put a bout زحمت دادن
it smells of the lamp با زحمت فراوان
bothers مایه زحمت
bothering مایه زحمت
easiest بی زحمت اسوده
easy بی زحمت اسوده
tormenting ازار زحمت
discommodity اسباب زحمت
discommode زحمت دادن
cumbrous مایه زحمت
painfulness زحمت سختی
labored زحمت کشیدن
labors زحمت کوشش
labors زحمت کشیدن
disburdenment رفع زحمت
labour زحمت کوشش
labour زحمت کشیدن
(be) put out <idiom> اسباب زحمت
troubles مزاحمت زحمت
labored زحمت کوشش
ringent دارای دهن باز دارای لبان برگشته
take the trouble <idiom> ارزش زحمت را داشتن
encumbering اسباب زحمت شدن
encumber اسباب زحمت شدن
encumbered اسباب زحمت شدن
raise eyebrows <idiom> ایجاد مشکل و زحمت
lay out oneself بخود زحمت دادن
cumbrous اسباب زحمت پرزحمت
emcumber اسباب زحمت شدن
laboured به زحمت درست شده
i wish to spqre you trouble زحمت شما را کم کنم
to put to inconvenience اسباب زحمت شدن
if you please بیزحمت زحمت کشیده
encumbrance اسباب زحمت گرفتاری
encumbrances اسباب زحمت گرفتاری
incumber ایباب زحمت شدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com