English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
for reasons به چندین دلیل
Other Matches
campus environment محل بزرگی که چندین اتصال کاربر با چندین شبکه دارد مثل دانشگاه یا بیمارستان
communication پردازندهای که شامل چندین تابع handshaking وتشخیص خطا برای چندین اتصال بین وسایل است
multivalent دارای چندین قدر چندین بنیانی
polygenetic دارای چندین نیا یا چندین تخم
rollover صفحه کلید با بافرکوچک موقت به طوری که میتواند داده صحیح را وقتی چندین کلید با هم انتخاب می شوند داده صحیح را وقتی چندین کلید با هم انتخاب می شوندارسال کند
argument دلیل
sake دلیل
proofs دلیل
proof دلیل
evidence دلیل
reasoning دلیل
arguments دلیل
testimonies دلیل
testimony دلیل
expessive دلیل
earnest دلیل
disproof دلیل رد
argumentum دلیل
reason دلیل
symptoms دلیل
demonstrations دلیل
rationale دلیل
symptom دلیل
uncaused بی دلیل
demonstration دلیل
reasonless بی دلیل
reasons دلیل
on the ground of به دلیل
rebutting evidence رد دلیل
clear evidence دلیل واضح
clear proof دلیل واضح
symptom اثر دلیل
conclusive evidence دلیل قاطع
oral evidence دلیل شفاهی
onus probandi بار دلیل
on no account به هیچ دلیل
A telling reason . دلیل گویا
document in proof دلیل مستند
hereat باین دلیل
demonstrating دلیل اوردن
evidence of conformity دلیل مطابقت
demonstrates دلیل اوردن
documentary evidence دلیل کتبی
song and dance <idiom> دلیل آوردن
sole argument یگانه دلیل
demonstrate دلیل اوردن
symptoms اثر دلیل
demonstrated دلیل اوردن
because of بدین دلیل
presentation of evidance ابراز دلیل
justification دلیل اوری
justifications دلیل اوری
by impl <adv.> به این دلیل
written evidence دلیل کتبی
rationalization دلیل تراشی
rebutting evidence دلیل معارض
comebacks دلیل قانونی
comeback دلیل قانونی
unreasonable بی دلیل زورگو
floorer دلیل قاطع
anabsurd arument دلیل نامعقول
ratiocinate دلیل اوردن
sole argument تنها دلیل
sole argument دلیل منحصربفرد
the reason why دلیل اینکه
preservation of evidence تامین دلیل
agument دلیل حجت
afortiori با دلیل قویتر
proof of debt دلیل طلب
sign of weakness دلیل ضعف
proof of laziness دلیل تنبلی
mainspring دلیل اصلی
in this way <adv.> به این دلیل
as a result <adv.> به این دلیل
as a result of this <adv.> به این دلیل
for that reason <adv.> به این دلیل
whereby <adv.> به این دلیل
hence <adv.> به این دلیل
consequently <adv.> به این دلیل
as a consequence <adv.> به این دلیل
thus [therefore] <adv.> به این دلیل
by implication <adv.> به این دلیل
in consequence <adv.> به این دلیل
in this wise <adv.> به این دلیل
in this vein <adv.> به این دلیل
justifiable reason دلیل موجه
objecting دلیل اوردن
objected دلیل اوردن
object دلیل اوردن
indirect objects دلیل اوردن
direct objects دلیل اوردن
in so far <adv.> به این دلیل
insofar <adv.> به این دلیل
muniment of title دلیل مالکیت
in this respect <adv.> به این دلیل
therefore <adv.> به این دلیل
muniment of title دلیل سمت
objects دلیل اوردن
for this reason <adv.> به این دلیل
in this sense <adv.> به این دلیل
in this manner <adv.> به این دلیل
in no case به هیچ دلیل
reasons با دلیل ثابت کردن
to stand one's ground بر سر دلیل خود ایستادن
secondhand evidence دلیل دست دوم
reason دلیل وبرهان اوردن
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
there is no reason هیچ دلیل ندارد
that does not f. این دلیل نمیشود
lead proof ارائه دلیل کردن
philosophised فیلسوفانه دلیل اوردن
reason با دلیل ثابت کردن
philosophises فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophising فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophize فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophizing فیلسوفانه دلیل اوردن
reasons دلیل وبرهان اوردن
whencesoever از هرجا بهر دلیل
wherefore بچه دلیل بخاطر چه
without rime or reason بی مناسبت بی جهت بی دلیل
philosophized فیلسوفانه دلیل اوردن
bring something on <idiom> دلیل افزایش سریع
bate دلیل وبرهان اوردن
for no p reason بدون دلیل ویژه
approving truth دلیل قانع کننده
vicious circle <idiom> دلیل وتاثیری بانتیجه بد
philosophizes فیلسوفانه دلیل اوردن
get to the bottom of <idiom> دلیل اصلی را فهمیدن
This is mainly because ... دلیل اصلی آن اینست که ...
on the impluse of the moment بیخود بدون دلیل
bone of contention <idiom> دلیل برای جنگیدن
inconsequently بطور بی ربط یا بی دلیل
substantiate با دلیل ومدرک اثبات کردن
alleging دلیل اوردن ارائه دادن
alleges دلیل اوردن ارائه دادن
allege دلیل اوردن ارائه دادن
dogmatism افهار عقیده بدون دلیل
substantiated با دلیل ومدرک اثبات کردن
substantiating با دلیل ومدرک اثبات کردن
substantiates با دلیل ومدرک اثبات کردن
the reason is manifold دلیل ان چند چیز بود
argue دلیل اوردن استدلال کردن
argued دلیل اوردن استدلال کردن
simperer خنده کننده بدون دلیل
manias عشق هیجان بی دلیل وزیاد
mania عشق هیجان بی دلیل وزیاد
proof is the result of evidenc دلیل نتیجه مدرک است
to give reasons for a thing دلیل برای چیزی اوردن
account دلیل موجه اقامه کردن
argues دلیل اوردن استدلال کردن
arguing دلیل اوردن استدلال کردن
for no p reason بی انکه دلیل خاصی داشته باشد
tenterhooks <idiom> درحالت معلق یا کش دادن به دلیل نا معلومی
object متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
fallacies دلیل سفسطه امیز استدلال غلط
objected متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
hidden momentum of population growth به دلیل این که یک جمعیت وسیع جوان
indirect objects متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
fallacy دلیل سفسطه امیز استدلال غلط
objecting متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
direct objects متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
objects متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
talking point نکته یا دلیل مهم بحث وگفتگو
demonstratively با اقامه دلیل ازراه نشان دادن
talking points نکته یا دلیل مهم بحث وگفتگو
several چندین
Several persons ( people ). چندین تن
multifold چندین
multipoint با چندین خط وط
ten چندین
multiple چندین
lot چندین
to have a bone to pick بهانه یا دلیل برای دعوایااستیضاح بدست اوردن
attachment وسیلهای که به دلیل خاصی به ماشین وصل است
Apropos of nothing, she then asked me if I was hungry. سپس او [زن] از من بی دلیل پرسید که آیا من گرسنه هستم.
principal challenger رد عضو هیات منصفه با دلیل قابل قبول
dozens of times چندین بار
multicolour با چندین رنگ
multivincular چندین پیوندی
several thousands چندین هزار
multivalve چندین دریچهای
manyfold چندین مرتبه
over and over چندین بار
over and over again چندین بار
various چندتا چندین
over again چندین بار
many times چندین بار
manifold copies چندین نسخه
many a time چندین بار
multilineal دارای چندین خط
on several occasions در چندین وهله
many books چندین کتاب
on any number of occasions <adv.> چندین بار
time and again چندین بار
a lot of times <adv.> چندین بار
frequently <adv.> چندین بار
many times <adv.> چندین بار
regularly [often] <adv.> چندین بار
alternate چندین بار
alternated چندین بار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com