Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (33 milliseconds)
English
Persian
to fall across anything
به چیزی تصادف کردن
Search result with all words
hurtle
با چیزی تصادف کردن
hurtled
با چیزی تصادف کردن
hurtles
با چیزی تصادف کردن
hurtling
با چیزی تصادف کردن
to i. on something
به چیزی خوردن یا تصادف کردن
Other Matches
crashed
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashes
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crash
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashing
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashingly
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
run upon
تصادف کردن با
crushes
تصادف کردن
come into collision
تصادف کردن
to tun a
تصادف کردن با
impinge
تصادف کردن
impinged
تصادف کردن
impinges
تصادف کردن
collide
تصادف کردن
crush
تصادف کردن
colliding
تصادف کردن
to come in to collision
تصادف کردن
collides
تصادف کردن
run against
تصادف کردن با
collided
تصادف کردن
jar
تصادف کردن
crushed
تصادف کردن
jars
تصادف کردن
jarred
تصادف کردن
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
bopping
تصادف کردن برخوردکردن
bop
تصادف کردن برخوردکردن
bops
تصادف کردن برخوردکردن
bopped
تصادف کردن برخوردکردن
run into
برخوردن تصادف کردن با
hurtling
تصادف کردن مصادف شدن
strike
تصادف و نصادم کردن اعتصاب
strikes
تصادف و نصادم کردن اعتصاب
hurtles
تصادف کردن مصادف شدن
to run upon any one
بکسی برخورد یا تصادف کردن
hurtled
تصادف کردن مصادف شدن
hurtle
تصادف کردن مصادف شدن
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
colliding
تصادف کردن برخورد کردن
collide
تصادف کردن برخورد کردن
collided
تصادف کردن برخورد کردن
collides
تصادف کردن برخورد کردن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
hit
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hitting
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hits
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
shunt
تصادف
encountered
تصادف
encounter
تصادف
at random
به تصادف
shunted
تصادف
coincidence
تصادف
coincidences
تصادف
occurance
تصادف
encountering
تصادف
encounters
تصادف
collisions
تصادف
random
تصادف
randomly
تصادف
collision
تصادف
shunts
تصادف
occurence
تصادف
chancing
تصادف
accidents
تصادف
chanced
تصادف
chance
تصادف
accident
تصادف
concurrence
تصادف
accidentalism
تصادف
accidentalness
تصادف
impingement
تصادف
occurrences
تصادف
chances
تصادف
occurrence
تصادف
gambling
تصادف
fortuity
تصادف
collisions
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
collision
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
stochastical
<adj.>
برحسب تصادف
by accident
<adv.>
بطور تصادف
at random
<adv.>
بطور تصادف
incidentally
<adv.>
بطور تصادف
accidently
<adv.>
بطور تصادف
coincidental
<adj.>
برحسب تصادف
contingent
[accidental]
<adj.>
برحسب تصادف
fortuitous
<adj.>
برحسب تصادف
incidental
<adj.>
برحسب تصادف
random
<adj.>
برحسب تصادف
accidentally
<adv.>
بطور تصادف
stochastic
<adj.>
برحسب تصادف
as it happens
<adv.>
بطور تصادف
accidentalism
تصادف گرایی
haphazard
<adj.>
برحسب تصادف
hits
ضربت تصادف
hit or miss
برحسب تصادف
hitting
ضربت تصادف
hit
ضربت تصادف
accidents
تصادف اتومبیل
incidence
تصادف وقوع
to blunder upon
به تصادف برخوردن به
accidental
<adj.>
برحسب تصادف
adventitious
<adj.>
برحسب تصادف
casual
[not planned]
<adj.>
برحسب تصادف
accident
تصادف اتومبیل
haphazardly
برحسب تصادف
by a coincidence
<adv.>
بطور تصادف
by chance
<adv.>
بطور تصادف
fortuitously
<adv.>
بطور تصادف
coincidentally
<adv.>
بطور تصادف
occurrences
تصادف رویداد
occurrence
تصادف رویداد
by hazard
<adv.>
بطور تصادف
by happenstance
<adv.>
بطور تصادف
Accidentally. By chance. By accident.
بر حسب تصادف
[تصادفا]
To have an accident.
دچار تصادف شدن
What a coincidence !
چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
By a happy coincidence.
دراثر حسن تصادف
There has been an accident.
تصادف شده است.
pile-up
تصادف چند ماشین
happy go lucky
برحسب تصادف لاقید
endo
تصادف منجر به واژگونی
pile-ups
تصادف چند ماشین
log jam
تصادف موج سواران
occasions
تصادف باعث شدن
nerf
تصادف با اتومبیل دیگر
accidence
پیش امد تصادف
occasioned
تصادف باعث شدن
smack into
<idiom>
بهم خوردن ،تصادف
occasioning
تصادف باعث شدن
occasion
تصادف باعث شدن
casualism
اعتقاد به شانس و تصادف تصادفا"
posttraumatic
واقع شونده پس از تصادف یا ضربه
He was involved in a road accident.
او
[مرد]
در یک تصادف جاده ای بود.
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
Accidents wI'll happen.
چلوی تصادف ( قضا وقدر ) رانمی توان گرفت
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
to pirate something
چیزی را غیر قانونی چاپ کردن
[دو نسخه ای کردن]
refers
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
set loose
<idiom>
رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
to pull off something
[contract, job etc.]
چیزی را تهیه کردن
[تامین کردن]
[شغلی یا قراردادی]
premeditate
قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
referred
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refer
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
fraise
نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
to instigate something
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
valuate
ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
cession
صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to throw light upon
روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
denounce
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
reference
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
beck
باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
briefer
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
references
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
brief
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefest
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
to beg for a thing
چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
briefed
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
minds
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
mind
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com