Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (24 milliseconds)
English
Persian
to give
[provide]
somebody
[some]
information
به کسی آگاهی دادن
Search result with all words
carrier
سیگنال ارسالی توسط مودم برای آگاهی دادن به کامپیوتر محلی از اینکه یک سیگنال ازمودم راه دور تشخیص داده است
carriers
سیگنال ارسالی توسط مودم برای آگاهی دادن به کامپیوتر محلی از اینکه یک سیگنال ازمودم راه دور تشخیص داده است
alert
تابلوی اخطار روی صفحه نمایش برای آگاهی دادن به کاربر
alerted
تابلوی اخطار روی صفحه نمایش برای آگاهی دادن به کاربر
alerts
تابلوی اخطار روی صفحه نمایش برای آگاهی دادن به کاربر
Other Matches
[piece of ]
advice
آگاهی
understanding
آگاهی
advertisement
آگاهی
acquaintance
آگاهی
advice
آگاهی
appreciation
[awareness]
آگاهی
awareness
آگاهی
cognition
آگاهی
consciousness
آگاهی
cognisance
[British]
آگاهی
conscious mind
آگاهی
conscience
[archaic for: consciousness]
آگاهی
knowledge
آگاهی
realising
[British]
آگاهی
realizing
آگاهی
further information
آگاهی بیشتر
knowledge acquisition
آگاهی یابی
information
[on]
about somebody]
[something]
آگاهی
[در باره کسی یا چیزی]
We've given notice that we're moving out of the apartment.
ما آگاهی دادیم که از آپارتمان بارکشی می کنیم.
I heard it through the grapevine.
افرادی به طورغیر رسمی به من آگاهی دادند.
at least
[no less than]
[not less than]
<adv.>
کم کمش
[حداقل]
[برای آگاهی اندازه یا شماره]
at a
[the]
minimum
<adv.>
کم کمش
[حداقل]
[برای آگاهی اندازه یا شماره]
The notice is too short
[for me]
.
آگاهی
[برایم]
خیلی کوتاه مدت است.
hang out one's shingle
<idiom>
آگاهی عمومی ازباز شدن دفتر به خصوص مطب یادفتروکالت
They must give not less than 2 weeks' notice.
آنها باید این را کم کمش دو هفته قبلش آگاهی بدهند.
The way the robbery was committed speaks of inside knowledge.
روشی که سرقت مرتکب شده بود منجر از آگاهی درونی می شود .
Sophrosyne
وضعیت سالم ذهن توصیف شده با خویشتنداری اعتدال و آگاهی عمیق از نفس حقیقی که به شادی واقعی منجر میشود
CUG
ورودی محدود به پایگاه داده ها یا سیستم صفحه آگاهی درباره موضوع خاص برای کاربران مشخص و شناخته شده معمولاگ به وسیله کلمه رمز
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
promoted
ترفیع دادن درجه دادن
promote
ترفیع دادن ترویج دادن
massages
ماساژ دادن تغییر دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
incises
چاک دادن شکاف دادن
irritates
خراش دادن سوزش دادن
compensate
پاداش دادن عوض دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
loaning
قرض دادن عاریه دادن
irritate
خراش دادن سوزش دادن
irritated
خراش دادن سوزش دادن
lends
عاریه دادن اجاره دادن
lend
عاریه دادن اجاره دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
loan
قرض دادن عاریه دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
directs
دستور دادن دستورالعمل دادن
to set forth
شرح دادن بیرون دادن
to follow up
ادامه دادن قوت دادن
massaging
ماساژ دادن تغییر دادن
housed
منزل دادن پناه دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
massaged
ماساژ دادن تغییر دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
massage
ماساژ دادن تغییر دادن
pottion
بهره دادن از جهاز دادن به
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
compensated
پاداش دادن عوض دادن
compensates
پاداش دادن عوض دادن
incise
چاک دادن شکاف دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
incised
چاک دادن شکاف دادن
promote
ترفیع دادن درجه دادن
mitigates
تخفیف دادن تسکین دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
effectuate
انجام دادن صورت دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
mitigate
تخفیف دادن تسکین دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
informs
اطلاع دادن گزارش دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
informing
اطلاع دادن گزارش دادن
house
منزل دادن پناه دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
expanding
توسعه دادن بسط دادن
plating
اب دادن روکش فلز دادن
inform
اطلاع دادن گزارش دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
expand
توسعه دادن بسط دادن
decern
تشخیص دادن تمیز دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
mitigated
تخفیف دادن تسکین دادن
judge
حکم دادن تشخیص دادن
cured
شفا دادن بهبودی دادن
cures
شفا دادن بهبودی دادن
promoting
ترفیع دادن درجه دادن
circulates
انتشار دادن رواج دادن
circulated
انتشار دادن رواج دادن
circulate
انتشار دادن رواج دادن
relates
گزارش دادن شرح دادن
assigns
نسبت دادن تخصیص دادن
relate
گزارش دادن شرح دادن
assigning
نسبت دادن تخصیص دادن
assigned
نسبت دادن تخصیص دادن
assign
نسبت دادن تخصیص دادن
judging
حکم دادن تشخیص دادن
embellishing
ارایش دادن زینت دادن
judged
حکم دادن تشخیص دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
judges
حکم دادن تشخیص دادن
slashes
چاک دادن شکاف دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
slashed
چاک دادن شکاف دادن
embellishes
ارایش دادن زینت دادن
give security for
تامین دادن ضامن دادن
slash
چاک دادن شکاف دادن
promoting
ترفیع دادن ترویج دادن
garnishing
زینت دادن لعاب دادن
prefer
ترجیح دادن برتری دادن
cure
شفا دادن بهبودی دادن
empowering
اختیار دادن وکالت دادن
insult
فحش دادن دشنام دادن
promoted
ترفیع دادن ترویج دادن
to switch on
اتصال دادن جریان دادن
promotes
ترفیع دادن درجه دادن
promotes
ترفیع دادن ترویج دادن
empower
اختیار دادن وکالت دادن
empowered
اختیار دادن وکالت دادن
order
سفارش دادن دستور دادن
insulted
فحش دادن دشنام دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
empowers
اختیار دادن وکالت دادن
flag
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flags
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
skull
حرکت دادن پارو یا دست در اب حرکت دادن قایق بجلو یا عقب
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com