English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 230 (24 milliseconds)
English Persian
to delegate one's authority to somebody به کسی اختیار تام دادن [حقوق]
Search result with all words
enable اختیار دادن
enabled اختیار دادن
enables اختیار دادن
enabling اختیار دادن
accredit معتبر ساختن اختیار دادن
accrediting معتبر ساختن اختیار دادن
accredits معتبر ساختن اختیار دادن
empower صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empower اختیار دادن وکالت دادن
empower اختیار دادن
empowered صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowered اختیار دادن وکالت دادن
empowered اختیار دادن
empowering صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowering اختیار دادن وکالت دادن
empowering اختیار دادن
empowers صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowers اختیار دادن وکالت دادن
empowers اختیار دادن
authorises اختیار دادن تصویب کردن
authorising اختیار دادن تصویب کردن
authorize اختیار دادن تصویب کردن
authorizes اختیار دادن تصویب کردن
authorizing اختیار دادن تصویب کردن
authorise اختیار دادن
delegation of authority دادن اختیار انجام عمل
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
To authorize someone. به کسی اختیار دادن
to empower somebody to do something اختیار دادن به کسی برای کاری
Other Matches
weapons free جنگ افزار اتش به اختیار فرمان اتش به اختیار درپدافند هوایی
willed اختیار
tests اختیار
spontaneous generation بی اختیار
warrants اختیار
will اختیار
tested اختیار
test اختیار
unconsciously بی اختیار
wills اختیار
mandating اختیار
credential اختیار
voluntariness اختیار
incoercible بی اختیار
authority اختیار
mandates اختیار
liberty اختیار
liberties اختیار
unconscious بی اختیار
spontaneous بی اختیار
mandate اختیار
free will اختیار
mandated اختیار
warranting اختیار
authorisations اختیار
authorization اختیار
options اختیار
freedom of the will اختیار
vetoing حق و اختیار
at the d. of به اختیار
clearance اختیار
attribution اختیار
control اختیار
controlling اختیار
warranted اختیار
warrant اختیار
vetoes حق و اختیار
vetoed حق و اختیار
option اختیار
veto حق و اختیار
controls اختیار
involuntary بی اختیار
involuntarily بی اختیار
invested with power دارای اختیار
power اقتدار و اختیار
jurisdiction اختیار قانونی
commander's call در اختیار فرماندهی
cart blanche اختیار نامحدود
cartle blanche اختیار نامحدود
to make one's option اختیار کردن
carte blanche اختیار نامحدود
powers اقتدار و اختیار
powering اقتدار و اختیار
powered اقتدار و اختیار
warrant of attorney اختیار نامه
power of procuration اختیار نامه
power of authority اختیار نامه
power of attorney اختیار نامه
letter of attorney اختیار نامه
carte blanche اختیار تام
adopter اختیار کننده
full power of attorney اختیار نامه
certificate of authority اختیار نامه
body english چرخش بی اختیار
options اختیار معامله
to be a master of در اختیار خودداشتن
at the mercy of در اختیار دستخوش
jurisdication اختیار قانونی
option اختیار معامله
adopted اختیار شده
absolute authortity اختیار مطلق
authorizations اختیار اجازه
as you wish به اختیار شماست
seller's option اختیار فروشنده
adoption اختیار اتخاذ
will adjust اتش به اختیار
Delegation of Authority تفویض اختیار
to follow a profession پیشهای را اختیار
in the saddle صاحب اختیار
fix on اختیار کردن
governments عقل اختیار
government عقل اختیار
fire at will اتش به اختیار
the optio to accept or reject اختیار قبول یا رد
invested with power اختیار داده شده
to rule the roast اختیار داری کردن
tutelar authority اختیار ناشی از قیومت
commander's call ساعات در اختیار فرماندهی
ship will adjust ناو اتش به اختیار
spontaneously به طیب خاطر بی اختیار
lock option اختیار کاربرد قفل
he wept involuntarily بی اختیار گریه کرد
take over in charge تحت اختیار دراوردن
plenipotent دارای اختیار مطلق
fire at will اتش به اختیار خود
option اختیار خریدیا فروش
plenipotentiary دارای اختیار تام
plenipotentiaries دارای اختیار تام
magisterial مطلق دارای اختیار
catching در اختیار گرفتن توپ
to have the run of a house اختیار خانهای را داشتن
discretionally مطابق میل و اختیار
options اختیار خریدیا فروش
run the show اختیار داری کردن
local option اختیار تعیین محل معینی
visitatorial وابسته به یادارای اختیار بازرسی
vicarious authority اختیار از طرف دیگری نمایندگی
to run the show در کاری اختیار داری کردن
local option اختیار تعیین چیزی درمحل
Dont mention it . You are welcome. اختیار دارید (درمقام تعارف )
It is beyond my authority(control). اینکار از اختیار من خارج است
hold at disposal در اختیار دیگری نگهداری کردن
bureaus ادارهای که اطلاعات در اختیار میدهد
bureau ادارهای که اطلاعات در اختیار میدهد
plenipotentiary تام الاختیار دارای اختیار مطلق
to put something at somebody's disposal چیزی را در دسترس [اختیار] کسی گذاشتن
I'll be happy to help [assist] you. من با کمال میل در اختیار شما هستم.
suzerain اختیار دار کشور حکومت مطلقه
plenipotentiaries تام الاختیار دارای اختیار مطلق
ultra vires بیش از حد مجاز قانونی متجاوز از حدود اختیار
unprompted ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
as your please هر طور میل شما است اختیار با شماست
fiefdoms هر چیزی که کاملا تحت اختیار شخص باشد
fiefdom هر چیزی که کاملا تحت اختیار شخص باشد
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
Like every child, she has only limited vocabulary at her disposal. مانند هر کودک، او [زن] وسعت واژگان محدودی در اختیار دارد.
When drink enters, wisdom departs. <proverb> آنگه که شراب از در درآمد ,هوش و عقل و اختیار از کف برفت .
polyandry اختیار چندشوهر توسط زن دران واحد تعدد ازدواج
investors کسی که پولش را در اختیار موسسات می گذارد و سهام انها را می خرد
seller's market بازاری که در ان اختیار معامله وتصمیم گیری در دست فروشنده است
investor کسی که پولش را در اختیار موسسات می گذارد و سهام انها را می خرد
to delegate one's powers to somebody اقتدار و اختیار خود را به کسی محول کردن [اصطلاح رسمی]
DD/D نرم افزاری که لیستی از نوع و حالت دادههای پایگاه داده در اختیار قرار میدهد
adjunct register ثبات بیت که در آن بیتهای ابتدایی اطلاعات کنترلی و سایر بیتها در اختیار برنامه است
totaliarian state دولتی که دران یک نفر یا یک هیات حاکمه اختیار و تصدی همه امور رادر دست دارند
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
letters of administration حکم انتصاب امین ترکه سندی است که به موجب ان سمت مدیر یامدیره ترکه بلاوارث احراز میشود و به وی اختیار قیام به امور راجع به اداره ترکه را میدهد
authorized در اختیار قرار داده شده مجاز به اجازه استفاده داده شده
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
to opt between alternatives یکی از دو شق را برگزیدن برای برگزیدن یکی از دو شق اختیار داشتن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
off one's hands بیرون از اختیار شخص بیرون از نظارت شخص
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com