Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (23 milliseconds)
English
Persian
read the riot act
<idiom>
به کسی هشدار دادن
Search result with all words
warn
هشدار دادن
warned
هشدار دادن
warns
هشدار دادن
tip (someone) off
<idiom>
هشدار دادن
Other Matches
alarm
هشدار
alarmed
هشدار
warnings
هشدار
alarms
هشدار
alarmingly
هشدار
warning
هشدار
alarm reaction
واکنش هشدار
warning cries
فریادهای هشدار
advisory signal
علامت هشدار
alarm calls
فریادهای هشدار
warning
اژیر هشدار
warnings
اژیر هشدار
alarmed
: هشدار اگاهی از خطر
warning radar
رادار هشدار دهنده
alarum
: هشدار اگاهی از خطر
alert box
پنجره یا جعبه هشدار
alarmingly
: هشدار اگاهی از خطر
alarms
: هشدار اگاهی از خطر
alarm
: هشدار اگاهی از خطر
warning
اعلام خطر کردن هشدار
warnings
اعلام خطر کردن هشدار
Drive on dimmed headlights !
[Warning to drivers]
با نور پایین حرکت کنید!
[هشدار به رانندگان]
He warned he would go on a termless hunger strike.
او
[مرد]
هشدار داد که اعتصاب غذای بی مدتی خواهد کرد.
fore
فریاد هشدار به نفر جلو زمین در مورد گوی که بسمت اومیرود
action oriented management report
گزارشی که شرایط غیرعادی رابا توجه ویژهای که نیازدارد به مدیریت هشدار میدهد
diver's flag
پرچم قرمز با نوار سفید روی قایق برای هشدار به قایقرانان تا از منطقه غواصی دور شوند
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
signalling
1-روش فرستنده برای هشدار به گیرنده برای ارسال یک پیام . 2-ارتباط با فرستنده درباره وضعیت گیرنده
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
compensates
پاداش دادن عوض دادن
compensated
پاداش دادن عوض دادن
informs
اطلاع دادن گزارش دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
insult
فحش دادن دشنام دادن
plating
اب دادن روکش فلز دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
compensate
پاداش دادن عوض دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
expanding
توسعه دادن بسط دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
effectuate
انجام دادن صورت دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
irritate
خراش دادن سوزش دادن
irritated
خراش دادن سوزش دادن
irritates
خراش دادن سوزش دادن
directs
دستور دادن دستورالعمل دادن
insulted
فحش دادن دشنام دادن
inform
اطلاع دادن گزارش دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
informing
اطلاع دادن گزارش دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
expand
توسعه دادن بسط دادن
judging
حکم دادن تشخیص دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
empowers
اختیار دادن وکالت دادن
give security for
تامین دادن ضامن دادن
empowering
اختیار دادن وکالت دادن
empowered
اختیار دادن وکالت دادن
empower
اختیار دادن وکالت دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
cures
شفا دادن بهبودی دادن
cured
شفا دادن بهبودی دادن
cure
شفا دادن بهبودی دادن
loan
قرض دادن عاریه دادن
loaning
قرض دادن عاریه دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
judged
حکم دادن تشخیص دادن
order
سفارش دادن دستور دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
embellishing
ارایش دادن زینت دادن
massaging
ماساژ دادن تغییر دادن
massages
ماساژ دادن تغییر دادن
massaged
ماساژ دادن تغییر دادن
massage
ماساژ دادن تغییر دادن
judge
حکم دادن تشخیص دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
judges
حکم دادن تشخیص دادن
housed
منزل دادن پناه دادن
to set forth
شرح دادن بیرون دادن
lend
عاریه دادن اجاره دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
pottion
بهره دادن از جهاز دادن به
embellishes
ارایش دادن زینت دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
lends
عاریه دادن اجاره دادن
promote
ترفیع دادن درجه دادن
promote
ترفیع دادن ترویج دادن
promoted
ترفیع دادن درجه دادن
decern
تشخیص دادن تمیز دادن
assigned
نسبت دادن تخصیص دادن
garnishing
زینت دادن لعاب دادن
to follow up
ادامه دادن قوت دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
assigning
نسبت دادن تخصیص دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
slash
چاک دادن شکاف دادن
slashed
چاک دادن شکاف دادن
mitigated
تخفیف دادن تسکین دادن
slashes
چاک دادن شکاف دادن
assigns
نسبت دادن تخصیص دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
circulates
انتشار دادن رواج دادن
circulated
انتشار دادن رواج دادن
circulate
انتشار دادن رواج دادن
assign
نسبت دادن تخصیص دادن
prefer
ترجیح دادن برتری دادن
promoted
ترفیع دادن ترویج دادن
promotes
ترفیع دادن درجه دادن
promotes
ترفیع دادن ترویج دادن
promoting
ترفیع دادن درجه دادن
promoting
ترفیع دادن ترویج دادن
relates
گزارش دادن شرح دادن
relate
گزارش دادن شرح دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
mitigate
تخفیف دادن تسکین دادن
house
منزل دادن پناه دادن
to switch on
اتصال دادن جریان دادن
incises
چاک دادن شکاف دادن
incised
چاک دادن شکاف دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
incise
چاک دادن شکاف دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
mitigates
تخفیف دادن تسکین دادن
flag
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flags
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
skull
حرکت دادن پارو یا دست در اب حرکت دادن قایق بجلو یا عقب
skulls
حرکت دادن پارو یا دست در اب حرکت دادن قایق بجلو یا عقب
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com